شاید سناریو...
شوالیه با زخم هایی سرتاسر بدنش که از جنگ به جا مانده بودند و صورت آرامش، موهای طلایی رنگش و زره نقره ای رنگش گوشه ای آرام گرفته بود. خسته بود. نمیدانست کیست و کجاست..؟ زنده است یا مرده...؟ شمشیرش را رها کرد و آرام در جنگل قدم برداشت. باران نم نم میبارید و خون روی صورتش را میشست و میبرد.
نمیدانست کجا میرود. فقط میخواست آرامش را پیدا کند. جنگ، هویتش، خانواده اش، شهرش، زندگی اش و تمام چیز هایی را که داشت از او گرفته بود. صدای ارواح توی جنگل مانند زمزمه ای گوشش را نوازش میکرد. خدای جنگل اورا نگاه میکرد و میدانست روزی خود را خواهد یافت و به جایگاهش که میان باغی از رز های سرخ بود دست می یافت.
#تهیونگ#جیمین#جنگل#داستان#لیسا#جیسو
نمیدانست کجا میرود. فقط میخواست آرامش را پیدا کند. جنگ، هویتش، خانواده اش، شهرش، زندگی اش و تمام چیز هایی را که داشت از او گرفته بود. صدای ارواح توی جنگل مانند زمزمه ای گوشش را نوازش میکرد. خدای جنگل اورا نگاه میکرد و میدانست روزی خود را خواهد یافت و به جایگاهش که میان باغی از رز های سرخ بود دست می یافت.
#تهیونگ#جیمین#جنگل#داستان#لیسا#جیسو
- ۳.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط