{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد.

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد.

این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش رفت.

چند دقیقه بعد از تونل خارج شدند.

پشت عمارت، میان درختان جنگل.

باران هنوز می‌بارید.

تهیونگ به سمت ساختمانی قدیمی در میان جنگل رفت.

کلبه‌ای کوچک و تقریباً متروکه.

در را باز کرد.

ـ «بیا داخل.»

جونگکوک وارد شد.

داخل کلبه برخلاف ظاهرش گرم بود.

شومینه‌ای روشن در گوشه‌ی اتاق قرار داشت و روی میز، تعدادی نقشه، اسناد و چند اسلحه دیده می‌شد.

جونگکوک با دیدن اسناد جلو رفت.

روی یکی از آن‌ها نام خاندان جئون نوشته شده بود.

ـ «تو اینا رو از کجا آوردی؟»

تهیونگ پالتوی خیسش را درآورد.

ـ «ده سال جمعشون کردم.»

جونگکوک به او نگاه کرد.

ـ «برای انتقام؟»

تهیونگ مکث کرد.

ـ «اولش آره.»

ـ «و حالا؟»

تهیونگ به آتش خیره شد.

ـ «حالا دیگه مطمئن نیستم.»

جونگکوک چیزی نگفت.

تهیونگ اسلحه‌اش را روی میز گذاشت و یکی از پوشه‌ها را باز کرد.

ـ «بیا.»

جونگکوک نزدیک شد.

تهیونگ یک عکس قدیمی بیرون آورد.

عکس، چهار نفر را نشان می‌داد.

پدر جونگکوک.

پدر تهیونگ.

مادر جونگکوک.

و مرد چهارمی که جونگکوک نمی‌شناخت.

ـ «این کیه؟»

تهیونگ گفت:

ـ «هان سوک‌جون.»

ـ «کیه؟»

ـ «مشاور پدرت.»

جونگکوک عکس را از دستش گرفت.

ـ «من هیچ‌وقت اسمش رو نشنیدم.»

ـ «چون بعد از اون شب، همه‌ی مدارکش از بین رفت.»

ـ «چه شبی؟»

تهیونگ به او نگاه کرد.

ـ «شبی که خاندان من نابود شد.»

جونگکوک آرام گفت:

ـ «تو گفتی خانواده‌ات رو جئون‌ها کشتن.»

ـ «آره.»

ـ «پس چرا پدر من و پدرت با هم عکس دارن؟»

تهیونگ سکوت کرد.

بعد گفت:

ـ «چون پدرهای ما دشمن نبودن.»

جونگکوک گیج شد.

ـ «چی؟»

ـ «اون‌ها متحد بودن.»

تهیونگ عکس را گرفت.

ـ «پدر من و پدر تو با هم روی چیزی کار می‌کردن.»

ـ «چه چیزی؟»

تهیونگ به آخرین صفحه‌ی پرونده اشاره کرد.

ـ «شبکه‌ای که سال‌هاست خاندان‌های اشرافی رو کنترل می‌کنه.»

جونگکوک آهسته گفت:

ـ «شبکه؟»

ـ «پول، سیاست، قتل... همه‌چیز.»

جونگکوک به عکس خیره شد.

ـ «و هان سوک‌جون؟»

ـ «کسی بود که بهشون خیانت کرد.»

سکوت سنگینی برقرار شد.

تهیونگ ادامه داد:

ـ «اون شب پدر تو می‌خواست همه‌چیز رو افشا کنه.»

ـ «اما قبلش کشته شد.»

ـ «دقیقاً.»

جونگکوک سرش را بالا آورد.

ـ «پس قاتل پدر من...»

ـ «همون کسیه که خانواده‌ی من رو هم کشت.»

ـ «هان سوک‌جون؟»

تهیونگ آرام گفت:

ـ «نه.»

ـ «پس کی؟»

تهیونگ مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

ـ «هنوز نمی‌دونم.»

جونگکوک با عصبانیت گفت:

ـ «پس این همه سال دنبال چی بودی؟»

ـ «حقیقت.»

ـ «و پیداش نکردی؟»

ـ «بخش‌هایی ازش رو پیدا کردم.»

تهیونگ پوشه‌ی دیگری را باز کرد.

داخلش یک نامه بود.

ـ «این آخرین نامه‌ی پدرمه.»

جونگکوک نامه را خواند.

چند خط بیشتر نبود.

اما یک جمله با جوهر قرمز نوشته شده بود:

«به پسری که وارث هر دو خون خواهد بود اعتماد نکن.»

جونگکوک رنگش پرید.

ـ «وارث هر دو خون؟»

تهیونگ به او خیره شد.

ـ «آره.»

ـ «منظورش کیه؟»

تهیونگ جواب نداد.

جونگکوک ناگهان چیزی را فهمید.

ـ «من؟»

تهیونگ همچنان سکوت کرد.

ـ «تهیونگ.»

ـ «نمی‌دونم.»

ـ «داری دروغ می‌گی.»

ـ «ممکنه.»

ـ «تو می‌دونی.»

تهیونگ نزدیک‌تر آمد.

ـ «جونگکوک، بعضی حقیقت‌ها وقتی زود فهمیده بشن، آدم رو نجات نمی‌دن.»

ـ «پس چی کار می‌کنن؟»

تهیونگ آهسته گفت:

ـ «می‌کشن.»
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟎ویو جونگکوکجونگکوک هنوز به در خیره بود...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏ویو جونگکوکجونگکوک روبه‌روی اِریا ایست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط