{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p65
نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.
«یعنی نگران منی یا دردسرش؟»
جیمین در رو باز کرد.
بدون اینکه برگرده، گفت:
«خودت تصمیم بگیر.»

نینا با لبخندی که خودش هم متوجهش نشده بود، دنبالش راه افتاد.
راهروی سنگی دوباره پیش روشون کشیده شد...
اما سکوت بینشون مثل قبل غریبه نبود.



درِ چوبی کتابخونه با صدای آرومی پشت سرشون بسته شد.
هوای راهرو خنک‌تر از قبل بود.
بارون بند اومده بود، اما بوی خاک خیس و سنگ نم‌خورده هنوز توی تمام قلعه پیچیده بود.
جیمین از راهرویی گذشت که نینا تا اون روز ندیده بود.
پنجره‌های باریک، نور ماه رو به نوارهای نقره‌ای روی کف سنگی تبدیل کرده بودند.
روی دیوارها، مشعل‌ها آروم می‌سوختن و هر چند متر، زره‌های قدیمی کنار ستون‌ها ایستاده بودن؛ انگار هنوز از قلعه محافظت میکردن
نینا قدم‌هاش رو آهسته کرد.
«این قسمت قلعه رو قبلاً ندیده بودم.»
«چون اجازه نداشتی.»
«الان دارم؟»
«الان با منی.»

نینا زیر لب غر زد:
«پس باز هم بدون تو هیچ جا نمی‌تونم برم.»
جیمین چیزی نگفت.
به انتهای راهرو رسیدن.
پله های مارپیچ رو به بالا می‌رفت.
هرچی بالاتر می‌رفتن، صدای باد واضح‌تر می‌شد.
بالاخره جیمین در آهنی برج رو باز کرد.
نسیم سردی موهای نینا رو به هم ریخت.
ناخودآگاه یک قدم جلو رفت...
و همون‌جا ایستاد.
از اون بالا، تمام قلمرو زیر پاشون بود.
جنگلی بی‌انتها زیر مه خوابیده بود.
رودخونه‌ای باریک مثل نوار نقره‌ای بین درخت‌ها می‌درخشید.
یکم دورتر، چراغ‌های نارنجی چند روستا بین تاریکی دیده می‌شد.
و بالاتر از همه...
ماه کامل.
اون‌قدر نزدیک به نظر می‌رسید که انگار می‌شد دست دراز کرد و لمسش کرد.
نینا آروم گفت:
«...اینجا واقعیه؟»
جیمین کنار لبه‌ی برج ایستاد.
«هر روز.»
نینا با لبخند کم‌رنگی دور خودش چرخید.
باد آستین لباسش را تکان می‌داد.
«اگه جای دیگه‌ای بود، احتمالاً از دیدنش ذوق می‌کردم.»
بعد نگاهش آرام روی جنگل نشست.
لبخندش محو شد.
«ولی می‌دونم پشت این منظره، هیچ راهی به خونه‌ی من نیست.»
جیمین چیزی نگفت.
نینا به نرده‌های سنگی تکیه داد.
«یه چیزی رو راستشو بگو.»
«بپرس.»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p64نینا با دقت به صورتش نگاه کرد.برای اول...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p63کتابخانه در سکوت فرو رفته بود.صدای بار...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p40دروازه‌های قلعه با صدای سنگینی پشت سرش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط