{ باند ویلن }
{ باند ویلن }
بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ولی تازه اول راه بود. ویلن باند خطرناکی بود و اسمی بین خلافکارهای شهر در کرده بود.
{ این باند سالهای پیش وابسته به باند بونتن شد. درحال حاضر این باند درحال فروپاشی است.
اوگای ایچیدا رئیس باند توسط سانزو هاروچیو دومین نفر باند بونتن به قتل رسیده شده. بونتن خطرناک ترین باند ژاپن است و حالا ویلن را در مشت خود دارد. }
این هارو در یک رسانه تاریک درباره خلافکار ها گفته بود. یونا آنقدر کنجکاو بود که از متروکه یتیم خانه بیرون نرفته بود درحال تحقیق بود. تک تک این کلمات رو در ذهنش می سپارد.
ناگهان صدایی از بالای بوم اورا از درون لپ تاب کشید بیرون. خیلی عجیب بود. با خودش گفت شاید گربه ای یا حیوانی بی خانمان باشد اما خیلی حس عجیبی داشت. این صدا دقیقا از همان جایی آمد که قدیسه میرفت و می نشست به انتظار آن پسر بی لیاقت می نشست.
آره.. از نظر یونا آن پسر بی لیاقت بود. آن موقعه برای درک فهم عشق خیلی بچه بود اما حالا خوب میفهمید برق میون چشمای شیسه را. حالا میفهمید آن کلمات... مایکی... و تمام کلماتی که از درون دهان شیسه بیرون میومد عشق بود.
و از نظر یونا مایکی پسری بود که قدیسه ای الهی رو از دست داده بود.
و حالا از همون جایی که شیسه می نشست و گریه میکرد صدای قدم زدن میآمد. یونا ترسید. به جن و روح اعتقاد زیادی داشت حتی چندباری در مدرسه خواست احضار روح کند اما شجاعت ادامه دادن نداشت و در نهایت فرار کرد.
آرام به سمت بالا پشت بام قدم برداشت.
چه جیزی در انتظارش بود نمیدانست فقط یک چیز را خوب میدانست کمتر کسی بود که ان قسمت از بوم را بشناسد.
فقط یونا و شیسه آنجا می نشستن و کس دیگه ای آنجا نبود. پس حتما...
درسته اگه امروز اون رو ببیند قول میدهد بهترین دختر دنیا باشه و دیگه لجبازی نکنه.
چشماشو بست و به خودش شجاعت داد مطمئن بود که اون رو میبینه. چند پله رو بالا رفت تا به بوم رسید. چشم چرخاند به فضای بوم نگاه کرد. تمام خاطراتش زنده شد. چه شبا نبود که شیسه اینجا گریه میکرد و یونا از گشت در نگاه میکرد اما حل نمیرفت زیرا که دلیل گریه هایش خودش بود. بخاطر یونا شیسه کتک میخورد و حالا یادآوری این قلب یونارو به درد میآورد.
به سمت چپ نگاه کرد همونجایی که با شیسه می نشست همونجایی که شیسه به انتظار می شست.
دید... باورش نمیشد... اون اینجا چیکار میکرد؟!
خب خب تو خماری بمونید دیگه تا پارت بعد 😀😁
بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ولی تازه اول راه بود. ویلن باند خطرناکی بود و اسمی بین خلافکارهای شهر در کرده بود.
{ این باند سالهای پیش وابسته به باند بونتن شد. درحال حاضر این باند درحال فروپاشی است.
اوگای ایچیدا رئیس باند توسط سانزو هاروچیو دومین نفر باند بونتن به قتل رسیده شده. بونتن خطرناک ترین باند ژاپن است و حالا ویلن را در مشت خود دارد. }
این هارو در یک رسانه تاریک درباره خلافکار ها گفته بود. یونا آنقدر کنجکاو بود که از متروکه یتیم خانه بیرون نرفته بود درحال تحقیق بود. تک تک این کلمات رو در ذهنش می سپارد.
ناگهان صدایی از بالای بوم اورا از درون لپ تاب کشید بیرون. خیلی عجیب بود. با خودش گفت شاید گربه ای یا حیوانی بی خانمان باشد اما خیلی حس عجیبی داشت. این صدا دقیقا از همان جایی آمد که قدیسه میرفت و می نشست به انتظار آن پسر بی لیاقت می نشست.
آره.. از نظر یونا آن پسر بی لیاقت بود. آن موقعه برای درک فهم عشق خیلی بچه بود اما حالا خوب میفهمید برق میون چشمای شیسه را. حالا میفهمید آن کلمات... مایکی... و تمام کلماتی که از درون دهان شیسه بیرون میومد عشق بود.
و از نظر یونا مایکی پسری بود که قدیسه ای الهی رو از دست داده بود.
و حالا از همون جایی که شیسه می نشست و گریه میکرد صدای قدم زدن میآمد. یونا ترسید. به جن و روح اعتقاد زیادی داشت حتی چندباری در مدرسه خواست احضار روح کند اما شجاعت ادامه دادن نداشت و در نهایت فرار کرد.
آرام به سمت بالا پشت بام قدم برداشت.
چه جیزی در انتظارش بود نمیدانست فقط یک چیز را خوب میدانست کمتر کسی بود که ان قسمت از بوم را بشناسد.
فقط یونا و شیسه آنجا می نشستن و کس دیگه ای آنجا نبود. پس حتما...
درسته اگه امروز اون رو ببیند قول میدهد بهترین دختر دنیا باشه و دیگه لجبازی نکنه.
چشماشو بست و به خودش شجاعت داد مطمئن بود که اون رو میبینه. چند پله رو بالا رفت تا به بوم رسید. چشم چرخاند به فضای بوم نگاه کرد. تمام خاطراتش زنده شد. چه شبا نبود که شیسه اینجا گریه میکرد و یونا از گشت در نگاه میکرد اما حل نمیرفت زیرا که دلیل گریه هایش خودش بود. بخاطر یونا شیسه کتک میخورد و حالا یادآوری این قلب یونارو به درد میآورد.
به سمت چپ نگاه کرد همونجایی که با شیسه می نشست همونجایی که شیسه به انتظار می شست.
دید... باورش نمیشد... اون اینجا چیکار میکرد؟!
خب خب تو خماری بمونید دیگه تا پارت بعد 😀😁
- ۱۴۴
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط