{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(Part23)

(Part23)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
تاریخ:24اکتبر2029
ساعت2:20 (کلاس های مدرسه)
هیما آمانه! این چیزیه که همه راجم میدانند تو دنیای انسان ها هم این اسم وفامیلی من بود فقط بعضی ها میدونستن اسم الصلی من لتیشیا(Leticia ) وفامیلی اصلی من والیسیوونا(Valisiovna) است..کسی که همه با شنیدن اسمش احترام میگذارند تو این مدرسه چون زمان رو تغییر دادم نباید زیاد از جادوی قوی ام استفاده منم شاهزاده دورگه هم خوشو (جئون جونگکوک)معرفی کرد خیلی ها هنوز نمیدونن اسم شاهزاده دورگه چیه مثل کسانی که در این مدرسه هستن شاید به عنوان یه خواننده مشهور بشناسنش..الان این مدرسه مانند بازی مافیا است نزار شخصیت اصلی ات لو برود دروغ بگو..ماسک بزن در تاریکی باش تاموقعیتش برسه وبد حمله کن صبور باش..و نفر اولی که من برا کشتن انتخاب کردم جونگ هی هستش اون باید بمیره در حالی که همه کنار هم نشسته اند و داخل کلاس حرف میزنند چون کلاس تمام شده کیفم را برمیدارم و کنار صندلی جونگ هی میشینم نگاهی با چشمان به تاریکی همچون شبش بهم میندازد الان که بهش دقت میکنم چشمان یه قاتل را دارد رو کتابش چیزی مینویسد وبعد بلند میشود به سمتش می روم و میپرسم"میای با هم غذا بخوریم" البته فکر نمیکنم جواب مثبت بدهد چون من براش شاهزاده نیستم چشمانش دنبال شیاطین قوی است برام جالبه از کدوم قبیلست با نگاه ولحن سدی میگوید"نه ممنون" به سمت سالون غذا خوری بزرگ میرم گروه ها همه در حال غذا خوردن هستند به جای اینکه به سمت گرو بال های سیاه برم مستقیم راهم را کج میکنم از کنار خیلی از شیاطین رد میشوم وقدرت هایشان را برسی میکنم گروه مرگ از نظر قدرت قوی هستند و بعد به اون کسی که میخوام میرسم با چشمان سیاهاش کاغذ هایی که رو به رویش است را برسی میکند و کمی غذا میخورد دور و برش پر ز آدم است معلومه!اون مهم ترین شخص تو مدرسه است رئیس شورای مدرسه برترین ها! به سمتش میرم یک پسر با موهای قرمز وچشمان سیاه جلویم را میگیرد"کنار شاهزاده ویکتور بودن اینقدر ها هم راحت نیست حتی اگه برای یک وعده ی غذایی باشه اون حتی تو دنیای انسان ها هم با ارزشه" پسر دیگه که اندامی قوی داشت گفت" چی میخوای؟اگه میخوای عین بقیه دخترا کنارش بشینی برو چون غیر ممکنه" اینو میدونم که تهیونگ هم تو دنیای انسان ها هم شیاطین طرفدار های خیلی زیادی داره سرشو یکم بلند میکنه و بعد دستشو بالا میاره هر دو پسر هم زمان کنار میرن تهیونگ لبانش را باز میکند ومن با چشم بهش میفهمونم که نمیخوام لو برم و بعد با صدای بمی میگوید"این دوست دختره منه"دخترا اطراف همه به من نگاه میکنن و بعضی ها تعجب وبعضی ها عصبی میشوند پسر مو قرمز هلم میدهد به سمت تهوینگ و میخندد و میگوید"باید از اول میگفتی دیگه" کنار تهیونگ میشینم اصلا هیچ فاصله ای بین ما نیست پاهای من به پ.اهای او چسپیده است! احساس میکنم بدنم گرم شده قلبم تند تند میزند همه به ما خیره شدن تهیونگ هنوز داره به کاغذ ها نگاه میکنه و فکر کنم تا بقیه مشکوک نشن یک دستش را دور کمرم میزاره دستانش گرم هستن من را به خود..ش نزدیک تر میکند خیلی نزدیک تر مکانی که دستانش را روی آن قرار داده گرمه قلبم داره نابود میشه چه خبره؟ هنوز سرش داخل کاغذ ها است صدای نفسشو حس میکنم مژهای سیاهش بسته وباز میشوند خیلی زیباست من را بلند میکند و روی پ.هایش مینشاند دیگه نمیتونم قلبمو حس کنم خیلی خیلی تند میزنه الان است که از جایش در بیاید پسری که موهاش قرمزه میخنده و میگه"شاهزاده دوست دخترت چقدر خجالتیه تو فقط اونو رو پ.اهات گذاشتی سرخ شده وقتی شبا به فا..کش میدی چقدر سرخ میشه؟" تهیونگ لبانش را از عصبانیت لیس میزند وبه پسر نگاه میکند"میخوای برات توصیفش کنم؟" دوست دختر یه شیطان بودن یعنی همه شب ها راب.طه داشتن نگاه تهیونگ مرگ باره جوری که پسر از حرفی که زده بود خیلی پشیمون میشه و سرشو پایین میندازه تهیونگ برگه ها رو کنار هم قرار میده"ویکتوریا اینا رو ببر دفترم" دختری با موهای طلایی بلند میشود پوستی به سفیدی برف کاغذ ها را میگیرد "البته پرنس" وبعد رو به منی میکند که روی پ.اهایش نشسته ام انگار میخواد به خاطر سرخی صورتم بهم بخنده ولی هیچی نمیگوید چند ثانیه ای تامل میکند وبعد میگوید"خب هیما اگه کاری داشتی شب که سرم شلوغ نبود باید می آمدی"تهیونگ مجبوره اینجوری حرف بزنه مطئنم از این کار خوشش نمیاد با دستانش چانه ام را میگیرد لبانش را به ل.بانم نزدیک میکند و آنها را می ب.وسد قلبم را دیگر احساش نمیکنم به هیچ وجه .دستانش را روی موهایم میگذارد زبانش را در ده.انم میچرخاند وبعد عقب میرود وبه چشمانم نگاهم میکند یک صدا از پشت سرمان می آید"اینجا چخبره تهیونگ داری برا مردم فیلم پ.ورن نشون میدی؟"..ادامه داد...
دیدگاه ها (۴۸)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁰پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای‌ جوانه‌ بزند و‌ به‌ نور...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

شاهزاده دوست داشتنی من

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:6تهیونگ تار موی مشکی ای که روی پیشانی پ...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط