My Arirang
My Arirang
Part ۱۹
(اتاق پذیرایی - کاخ شاهزاده جئون)
تهیونگ ایستاده بود و با تعجبی عمیق به شاهزاده جوانی نگاه میکرد که با اشتها و خوشحالی عجیبی غذا میخورد ...اولین بار بود میدید یک اومگا میتونه این حجم از غذا رو با لذت تمام ببلعه و با هر لقمه لبخند بزنه و زانو هاش رو از ذوق تکون تکون بده ... این حجم از لذت فقط برای غذا اونو متعجب کرده بود
اتاق تقریباً خالی بود و این موضوع باعث میشد راحت بتواند به شاهزاده جوان خوشحال نگاه کند
اما چطور ممکن بود اگه در وعده این میزان غذا میخورد چطور چنین کمر باریک و موزونی داشت؟؟؟ با تصور جونکوک در زمان کش و قوس به بدنش که اون کمر باریک رو دیده بود ناگهان سرش رو به زیر انداخت
تهیونگ:(افکار) لعنت به تو تهیونگ داری به چه مرگی فکر میکنی!؟؟؟؟؟ تو اومدی اینجا مراقب شاهزاده باشی یا مثل یه منحرف اونو دید بزنی ،اصلا چه مرگت شده؟؟؟
.
.
.
جونکوک: ( با دهانی پُر) هِی فرمانده ناهار خوردی؟
تهیونگ: ه!؟
جونکوک: بازم که تو هپروتی! میگم غذا خوردی؟
تهیونگ: نه و احتمالاً هم چیزی نخورم
جونکوک: چرا؟
تهیونگ: احساس میکنم امشب باید به ملاقات کسی برم که منو شام نگه میداره ...
جونکوک: احساس میکنی؟
تهیونگ: بله
جونکوک: یعنی با من غذا نمیخوری؟
تهیونگ: فکر نکنم چنین اجازه ای داشته باشم
جونکوک: آها ، ( از غذا خوردن دست کشید و به تهیونگ نگاه کرد و گفت) کی باید این اجازرو بهت بده؟
تهیونگ: شما
جونکوک: آفرین! خیلی باهوشی آخرین بارت هم باشه به من میگی شما
تهیونگ: اگه شما نگم چی باید بگم شاهزاده؟
جونکوک: قراره مدت زیادی احتمالا پیشم باشی پس منو جونکوک صدا بزن
(تهیونگ چند دقیقه با دو چشم گرد به او خیره شد این اصلأ درست نیست که اونو به اسم صدا بزنم!)
جونکوک: خب بیا اینجا بشین باهم غذا بخوریم من تنهایی خیلی بهم کیف نمیده بیا
تهیونگ : این دستوره؟
جونکوک: دوست نداری دوست باشیم؟
تهیونگ: ؟
جونکوک: من آدمی نیستم که دستور بدم پیشنهاد میکنم خودت گوش بدی بیا دیگه بیا بیا
تهیونگ بعد اسرار جونکوک نزدیک اومد و دقیقا روبروی او نشست و آروم به غذا ها نگاه میکرد که
جونکوک خیلی ناگهانی و غیرمنتظره با چاپستیک خودش که تنها چاپستیک هم بود کمی غذا جلوی دهان آلفا گرفت
تهیونگ متعجب شده بود که
ناگهان جونکوک گفت
جونکوک:(کمی ناراحت) میشه دیگه این ماسک رو نزنی! چشمات خودش مثل ببر هست نیازی به این نداری
تهیونگ: ازش بدت میاد؟
جونکوک: نه ،از چهرت خوشم میاد ،اینا باهم فرق داره حالا بگو آاااا
تهیونگ باز هم از شنیدن تعریف های یهویی شاهزاده خرگوش نما شک شد و آروم کمی آب هایش رو فاصله داد که جونکوک چاپستیک را داخل دهان او برد و بلافاصله بعد یک تکه غذا برداشت و بلافاصله داخل دهان خودش گذاشت و جوید و ذوق کرد ...
تهیونگ به آرومی غذا رو جوید مزه کرد و با نگاه به چهره جونکوک که خیلی بهش نزدیک بود آروم بلعید
غذا واقعاً خوشمزه و لذیذ بود و البته کمی چرب
و باعث شده بود تهیونگ از اون فاصله نتونه به برق لب های چرب شده جونکوک چشم ندوزه ...
جونکوک: خوشمزست؟
تهیونگ: خیلی...
جونکوک به صدای خمار آلفا خندید و دندون هاشو به او نشون داد
تهیونگ باز هم از چاپستیک شاهزاده غذا دریافت کرد ،،، چند دقیقه ناخداگاه احساس کرد که مثل یک کودک نشسته و یک بزرگتر داره به او غذا خوردن یاد میدهد ...
در همین افکار و لذت بردن بودند که ناگهان صدای اومد که هردو شک شدند و تهیونگ بلافاصله ایستاد و شمشیر کشید و دقیقا زیر گلوی کسی که بدون اعلام وارد شده بود قرار داد که ناگهان ...
جونکوک: نکن!!!
جیمین: یاااااااااااااا !!!!!! منو نکش من ،،،من ... دوست شاهزادم
تهیونگ با اخم غلیظی به جیمین چشم دوخته بود که ...
تهیونگ: دوست شماست؟
جونکوک کمی ناراحت به جیمین نگاه کرد و گفت ...
جونکوک: نمیدونم ... دیگه
(ناگهان تهیونگ قدمی جلو گذاشت و جیمین رو در حرکتی ناگهانی از یقه گرفت که ...)
جیمین تقریباً جیغ زد
جونکوک: نه نه نه !!! دوستمه وایسا !!!!! ولش کن
تهیونگ نیم نگاهی به شاهزاده ایستاده از ترس انداخت و آروم جیمین رو زمین گذاشت ...
جیمین: (نفس عمیق کشید) این ،،،،خدای من ،این کیه آوردی!؟؟؟؟؟؟؟؟
تهیونگ: 😑
جونکوک: اون ،خدای ...من ،فرمانده کیم ! محافظ منه
تهیونگ: اگه واقعا دوست هستید ،خوش اومدی
جونکوک: (روبه تهیونگ) ممنون
جیمین کمی بین اون دو چشم چرخوند و بعد آروم گفت
جیمین: عذرمیخوام بد موقع اومدم ولی میشه خصوصی حرف بزنیم!
Part ۱۹
(اتاق پذیرایی - کاخ شاهزاده جئون)
تهیونگ ایستاده بود و با تعجبی عمیق به شاهزاده جوانی نگاه میکرد که با اشتها و خوشحالی عجیبی غذا میخورد ...اولین بار بود میدید یک اومگا میتونه این حجم از غذا رو با لذت تمام ببلعه و با هر لقمه لبخند بزنه و زانو هاش رو از ذوق تکون تکون بده ... این حجم از لذت فقط برای غذا اونو متعجب کرده بود
اتاق تقریباً خالی بود و این موضوع باعث میشد راحت بتواند به شاهزاده جوان خوشحال نگاه کند
اما چطور ممکن بود اگه در وعده این میزان غذا میخورد چطور چنین کمر باریک و موزونی داشت؟؟؟ با تصور جونکوک در زمان کش و قوس به بدنش که اون کمر باریک رو دیده بود ناگهان سرش رو به زیر انداخت
تهیونگ:(افکار) لعنت به تو تهیونگ داری به چه مرگی فکر میکنی!؟؟؟؟؟ تو اومدی اینجا مراقب شاهزاده باشی یا مثل یه منحرف اونو دید بزنی ،اصلا چه مرگت شده؟؟؟
.
.
.
جونکوک: ( با دهانی پُر) هِی فرمانده ناهار خوردی؟
تهیونگ: ه!؟
جونکوک: بازم که تو هپروتی! میگم غذا خوردی؟
تهیونگ: نه و احتمالاً هم چیزی نخورم
جونکوک: چرا؟
تهیونگ: احساس میکنم امشب باید به ملاقات کسی برم که منو شام نگه میداره ...
جونکوک: احساس میکنی؟
تهیونگ: بله
جونکوک: یعنی با من غذا نمیخوری؟
تهیونگ: فکر نکنم چنین اجازه ای داشته باشم
جونکوک: آها ، ( از غذا خوردن دست کشید و به تهیونگ نگاه کرد و گفت) کی باید این اجازرو بهت بده؟
تهیونگ: شما
جونکوک: آفرین! خیلی باهوشی آخرین بارت هم باشه به من میگی شما
تهیونگ: اگه شما نگم چی باید بگم شاهزاده؟
جونکوک: قراره مدت زیادی احتمالا پیشم باشی پس منو جونکوک صدا بزن
(تهیونگ چند دقیقه با دو چشم گرد به او خیره شد این اصلأ درست نیست که اونو به اسم صدا بزنم!)
جونکوک: خب بیا اینجا بشین باهم غذا بخوریم من تنهایی خیلی بهم کیف نمیده بیا
تهیونگ : این دستوره؟
جونکوک: دوست نداری دوست باشیم؟
تهیونگ: ؟
جونکوک: من آدمی نیستم که دستور بدم پیشنهاد میکنم خودت گوش بدی بیا دیگه بیا بیا
تهیونگ بعد اسرار جونکوک نزدیک اومد و دقیقا روبروی او نشست و آروم به غذا ها نگاه میکرد که
جونکوک خیلی ناگهانی و غیرمنتظره با چاپستیک خودش که تنها چاپستیک هم بود کمی غذا جلوی دهان آلفا گرفت
تهیونگ متعجب شده بود که
ناگهان جونکوک گفت
جونکوک:(کمی ناراحت) میشه دیگه این ماسک رو نزنی! چشمات خودش مثل ببر هست نیازی به این نداری
تهیونگ: ازش بدت میاد؟
جونکوک: نه ،از چهرت خوشم میاد ،اینا باهم فرق داره حالا بگو آاااا
تهیونگ باز هم از شنیدن تعریف های یهویی شاهزاده خرگوش نما شک شد و آروم کمی آب هایش رو فاصله داد که جونکوک چاپستیک را داخل دهان او برد و بلافاصله بعد یک تکه غذا برداشت و بلافاصله داخل دهان خودش گذاشت و جوید و ذوق کرد ...
تهیونگ به آرومی غذا رو جوید مزه کرد و با نگاه به چهره جونکوک که خیلی بهش نزدیک بود آروم بلعید
غذا واقعاً خوشمزه و لذیذ بود و البته کمی چرب
و باعث شده بود تهیونگ از اون فاصله نتونه به برق لب های چرب شده جونکوک چشم ندوزه ...
جونکوک: خوشمزست؟
تهیونگ: خیلی...
جونکوک به صدای خمار آلفا خندید و دندون هاشو به او نشون داد
تهیونگ باز هم از چاپستیک شاهزاده غذا دریافت کرد ،،، چند دقیقه ناخداگاه احساس کرد که مثل یک کودک نشسته و یک بزرگتر داره به او غذا خوردن یاد میدهد ...
در همین افکار و لذت بردن بودند که ناگهان صدای اومد که هردو شک شدند و تهیونگ بلافاصله ایستاد و شمشیر کشید و دقیقا زیر گلوی کسی که بدون اعلام وارد شده بود قرار داد که ناگهان ...
جونکوک: نکن!!!
جیمین: یاااااااااااااا !!!!!! منو نکش من ،،،من ... دوست شاهزادم
تهیونگ با اخم غلیظی به جیمین چشم دوخته بود که ...
تهیونگ: دوست شماست؟
جونکوک کمی ناراحت به جیمین نگاه کرد و گفت ...
جونکوک: نمیدونم ... دیگه
(ناگهان تهیونگ قدمی جلو گذاشت و جیمین رو در حرکتی ناگهانی از یقه گرفت که ...)
جیمین تقریباً جیغ زد
جونکوک: نه نه نه !!! دوستمه وایسا !!!!! ولش کن
تهیونگ نیم نگاهی به شاهزاده ایستاده از ترس انداخت و آروم جیمین رو زمین گذاشت ...
جیمین: (نفس عمیق کشید) این ،،،،خدای من ،این کیه آوردی!؟؟؟؟؟؟؟؟
تهیونگ: 😑
جونکوک: اون ،خدای ...من ،فرمانده کیم ! محافظ منه
تهیونگ: اگه واقعا دوست هستید ،خوش اومدی
جونکوک: (روبه تهیونگ) ممنون
جیمین کمی بین اون دو چشم چرخوند و بعد آروم گفت
جیمین: عذرمیخوام بد موقع اومدم ولی میشه خصوصی حرف بزنیم!
- ۷۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط