ایشالله گند نزنم

از دید کیان هاشمی. ایران. تاریخ 11 اردیبهشت. سال 1404
چشامو آروم باز میکنم. از نور خورشید حدس می‌زنم ساعت 9 صبح باشه.
خمیازه ای میکشم. از طبقه بالای تخت دو طبقه میام پایین.
امروز جمعه هست.
من:نیکا بدو بیدار شو دیگه.
نیکا :باشه داداشی. دو دقیقه دیگه.
نیکا خواهر دوقولوم هست. موهای سیاه لخت و چشمای آبی داره.
از اتاقمون رفتم بیرون و رفتم دستشویی. کارهای لازمه رو کردم و مسواکم زدم.
رفتم آشپرخانه و از آشپزخانه داد زدم:نیکا بدو دیگه!
نیکا از اتاق اومد بیرون و رفت دستشویی.
مامانو دیدم
من:سلام مامان.
مامان :سلام عزیزم
خوب خوابیدی
من:اممممممممم.... بد نبود.
قطعا نمیدونه کل شبو داشتم با نیکا انیمه میدیدم.
مامان موهای موج دار کاراملی داشت با چشم های عسلی.
ما پدر نداشتیم. بعد از به دنیا اومدن منو نیکا مرد.
مامان نمیگه چطوری مرده
. ولی انگار خودکشی کرده.
مامان میگه که نیکا کپی باباعه.منم شبیه مامانم.
البته اگه چشمامو در نظر نگیری.
من موهای کاراملی با چشمای آبی دارم.
نیکا اومد و هر دو نشستیم تا صبحونه بخوریم.
نیکا چشماش برق زد چون پنکیک داشتیم.
مامان :بچه ها بیاین امروز بریم شهربازی.
من:برا چی؟
مامان ‌:نکنه یادتون رفته؟ امروز 13 سالتون میشه!
نیکا :عمرا یادم بره.
مشخص بود یادش رفته.
ولی من شهربازی دوست ندارم. خداااا
تنهایی کجاش بده.
ساعت 4 عصر
منو نیکا لباس پوشیدیم. مامانم اومد و رفتیم سمت ماشین. مامان رانندگی کرد و من صندلی جلو نشستم و نیکا عقب.
سر یه سوپری مامان وایساد.
مامان ‌:میخوام خوراکی بخرم. چی می خواین؟
من:چیپس فلفلی
نیکا :پاستیل ماری!
مامان لبخندی زد و رفت.
دیگه یادم نمیاد چی شد. انگار یه ماشینی چیزی خورد به ما.
منو نیکا هردومون پر خون شدیم.
مامان از سوپری جیغی شد و به طرف ماشین داغون و بچه های خونیش اومد.
نیکا چشماش بسته بود و نفس نمی‌کشید.
منم چشامو بستم و بعدش هیچی.
مردم
(اینجا رو گند زدم.اخه عزیز من، از کجا بدونم مردن چطوریه)
وقتی چشامو باز کردم خودم و نیکا رو توی یه مکان که همه چیش سفید بود دیدم.
یه نور جلومون بود.
نوره :من خدام. این زمان مرگ شما دو تا نبود.پس تناسخ پیدا می‌کنید به یه جهنمی
نیکا :انتظار نداشتم خدا بی ادب باشه.
خدا :به یه انیمه تناسخ پیدا می‌کنید....
نیکا چشاش برق زد ولی من خیلی تعجب کردم.
من:اینجوری که پدرمون در میاد!
خدا :بهت قول میدم عمر طولانی میگیری. خلاصه. خدا بهتون رحم کنه چیز یعنی خودم بهتون رحم کنم. اونجا هم خواهر و برادر دوقلو هستید. راستی یه کاری میکنم دیگه اصلا فارسی بلد نباشید. فقط ژاپنی. ژاپنی هم بفهمید. بای.
صحنه عوض شد.توی بغل یه زن بودم.
یه دختر هم که موهای سفید داشت کنار من توی بغلش بود.
فکر کنم نیکاعه.
هردومون بدنمون عین بچه های تازه به دنیا اومده بود.
زنه با لبخند نگاهمون می‌کرد.
یه مرد هم کنارش بود.
کنارش هم یه پسر انگار 13 ساله با ذوق نگاهمون می‌کرد.موهای سفید و چشمای آبی یخی. با عینک دودی که کلا سیاه بود. وایساااا. اینکه.... اینکه..... شبیه گوجو ساتورو عه! نکنه توی جوجوتسو تناسخ پیدا کردیم؟! پدرمون در اومده که. بعد با گوجو چه ارتباطی داریم؟
نیکا هم چشاشو باز کرد. چشاش آبی یخی بود. با تعجب به گوجو خیره شد.
گوجو:چرا اینا آنقدر دارن با تعجب به من نگاه می کنند، مامان؟ اصلا اسمشون چیه؟ دوقلو هستن؟ یعنی واقعا خواهر و برادر منن؟
وایسا چی چی؟ نکنه ما خواهر و برادر گوجو ساتورو، قوی ترین جادوگر هستیم؟؟
زنه:پسرم. آروم آروم سوالات بپرس.
ساتورو :امم.. چرا اینجوری دارن به من نگاه میکنن؟
زنه که انگار مامان جدیدمونه :لابد خیلی خوشحالن که تو برادر بزرگشون هستی
ساتورو :اسمشون چیه؟
مرده که انگار پدر ما هست :اوممم...
زنه :یوتو و ساکیکو !
عه. اسم جدید.
نیکا نه چیز، ساکیکو با ذوق به ساتورو نگاه کرد. هردو همیشه می‌خواستیم یه برادر بزرگ داشته باشیم.
1 سال بعد
خب منو ساکیکو توی 6 ماهگی تونستیم راه بریم و پشما ی همه ریخت.
الانم میتونیم خیلی خوب حرف بزنیم که بازم پشما همه ریخت.
امروز 22 نوامبر هست.
تولد منو ساکیکو .
خب ساتورو 13 سال از ما بزرگتره. توی 7 دسامبر امسالم که فکر کنم میشه 15 سالش و وقتی سال تحصیلی جدید شروع شد، میشه سال اولی جوجوتسو.
خیلی دوست دارم گتو و شوکو رو ببینم. امیدورام ساتورو به ما رحم کنه و حداقل یه روز بزاره اونا رو ببینیم.
منو ساکیکو از اتاق اومدیم بیرون و همشون یک سالگی مارو تبریک گفتند و کیک آوردند (اصلا براشون مهم نیست که بچه نباید کیک بخوره. البته ناگفته نماند که قاتل شیرینی یا همون ساتورو کیک رو خودش خورد و ساکیکو عین چی گریه کرد) و کادو دادند.
پایان این فصل
دیدگاه ها (۳)

بیو گرافی

#تکپارتی_سونگمیندلم میخواست با تمام وجود بغلش کنم و بهش بگم:...

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

dark life = 40

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

my neighbour childhood friend:part9:ویو یونگی:یهو مامان جونگ...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

معرفی فکت درام، عاشقانه، فانتزی،تناسخی،پادشاهی،اسماتجونگ کوک...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط