شاخه‌ ی سیب دلم...

آمدی گریه کنی ، شعر بخوانی بِرَوی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو ، خداحافظی ات پیدا بود !
قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم ؟
دلت آمد که مرا سر بدَوانی بروی ؟

جرم من ، هیچ ندانستنِ از عشق تو بود
خواستی عین قضاتِ همه دانی بروی !

باشد این جان من این تو ؛ بکُشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی..

#شهراد_میدری #شعر
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

جاده بی راهه

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

امشب این شاه دلم رفته به پابوس غزلتا که خدمت بکند بر در کاوو...

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

سلام،سلام به روح پاک رهبر شهیدمبنام خدایی که شاهد است و شهدا...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

پارت 4 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ ★بچه ها اسم رمان تغییر کرد...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

داستان کودکانه «رقصِ گرانش در تالارِ تعادل» به نویسندگی رزیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط