داستان کودکانه «رقصِ گرانش در تالارِ تعادل» به نویسندگی ر
داستان کودکانه «رقصِ گرانش در تالارِ تعادل» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
در «آکادمی کهکشانی نِبیولا»، کلاسی بود به نام «مجسمههای شناور». در این کلاس، دانشآموزان باید یک مدلِ متحرکِ هنری میساختند که در اتاقِ «گرانشِ صفر» (جایی که وزن اشیاء خنثی میشود)، بدون برخورد به دیوارها، در هوا بچرخد و برقصد.
«آریا»، دانشآموزِ خلاقی بود که همیشه سازههایش را با قطعاتِ فلزیِ سنگین میساخت. او فکر میکرد هرچه قطعاتش درخشانتر و بزرگتر باشند، مجسمهاش زیباتر دیده میشود. اما هر بار که دکمهی «گرانشِ صفر» را میزد، مجسمهاش مثل یک فرفرهیِ دیوانه دور خودش میچرخید و به دیوارهایِ شیشهایِ کلاس برخورد میکرد و میشکست.
همکلاسیهایش میگفتند: «آریا، تو داری با قوانینِ فیزیک میجنگی! تو نمیتوانی جاذبه را نادیده بگیری.»
آریا خسته و ناامید، گوشهای نشست و به حرکتِ یک «ژیروسکوپ» (چرخدندهیِ تعادلی) که روی میز معلم بود، خیره شد. او متوجه شد که آن چرخدنده، با وجودِ چرخشِ سریع، کاملاً ثابت در یک نقطه معلق است. او نزد معلم رفت و پرسید: «چطور این قطعه با وجودِ چرخش، تعادلش را حفظ میکند؟»
معلم با لبخند گفت: «رازِ آن در مرکزِ ثقل است. تو فقط به ظاهرِ مجسمهات فکر میکردی، نه به جایی که وزنِ آن در آن متمرکز شده است. در فضایِ بدونِ گرانش، اگر مرکزِ جرمِ تو با مرکزِ گردشِ دستگاه یکی نباشد، مجسمهات همیشه بیتعادل خواهد بود.»
آریا آن شب تا دیروقت بیدار ماند. او قطعاتِ فلزیاش را دوباره وزن کرد. او متوجه شد که باید وزنهها را به گونهای توزیع کند که نیرویِ مرکزگرا در تمامِ نقاطِ مجسمه مساوی باشد. او اضافاتِ بیهوده را حذف کرد و بخشهایِ سنگین را دقیقاً در مرکزِ اتصال قرار داد.
روزِ امتحان، مجسمهیِ آریا، که حالا «رقصندهیِ کهکشانی» نام داشت، در فضایِ کلاس رها شد. در حالی که کارهایِ بقیه بچهها به دیوارهها برخورد میکرد، مجسمهیِ آریا مثلِ یک سیارهیِ کوچک، نرم و آرام در هوا چرخید. او با فیزیک نجنگیده بود، بلکه یاد گرفته بود که چگونه با آن «برقصد».
در «آکادمی کهکشانی نِبیولا»، کلاسی بود به نام «مجسمههای شناور». در این کلاس، دانشآموزان باید یک مدلِ متحرکِ هنری میساختند که در اتاقِ «گرانشِ صفر» (جایی که وزن اشیاء خنثی میشود)، بدون برخورد به دیوارها، در هوا بچرخد و برقصد.
«آریا»، دانشآموزِ خلاقی بود که همیشه سازههایش را با قطعاتِ فلزیِ سنگین میساخت. او فکر میکرد هرچه قطعاتش درخشانتر و بزرگتر باشند، مجسمهاش زیباتر دیده میشود. اما هر بار که دکمهی «گرانشِ صفر» را میزد، مجسمهاش مثل یک فرفرهیِ دیوانه دور خودش میچرخید و به دیوارهایِ شیشهایِ کلاس برخورد میکرد و میشکست.
همکلاسیهایش میگفتند: «آریا، تو داری با قوانینِ فیزیک میجنگی! تو نمیتوانی جاذبه را نادیده بگیری.»
آریا خسته و ناامید، گوشهای نشست و به حرکتِ یک «ژیروسکوپ» (چرخدندهیِ تعادلی) که روی میز معلم بود، خیره شد. او متوجه شد که آن چرخدنده، با وجودِ چرخشِ سریع، کاملاً ثابت در یک نقطه معلق است. او نزد معلم رفت و پرسید: «چطور این قطعه با وجودِ چرخش، تعادلش را حفظ میکند؟»
معلم با لبخند گفت: «رازِ آن در مرکزِ ثقل است. تو فقط به ظاهرِ مجسمهات فکر میکردی، نه به جایی که وزنِ آن در آن متمرکز شده است. در فضایِ بدونِ گرانش، اگر مرکزِ جرمِ تو با مرکزِ گردشِ دستگاه یکی نباشد، مجسمهات همیشه بیتعادل خواهد بود.»
آریا آن شب تا دیروقت بیدار ماند. او قطعاتِ فلزیاش را دوباره وزن کرد. او متوجه شد که باید وزنهها را به گونهای توزیع کند که نیرویِ مرکزگرا در تمامِ نقاطِ مجسمه مساوی باشد. او اضافاتِ بیهوده را حذف کرد و بخشهایِ سنگین را دقیقاً در مرکزِ اتصال قرار داد.
روزِ امتحان، مجسمهیِ آریا، که حالا «رقصندهیِ کهکشانی» نام داشت، در فضایِ کلاس رها شد. در حالی که کارهایِ بقیه بچهها به دیوارهها برخورد میکرد، مجسمهیِ آریا مثلِ یک سیارهیِ کوچک، نرم و آرام در هوا چرخید. او با فیزیک نجنگیده بود، بلکه یاد گرفته بود که چگونه با آن «برقصد».
- ۷۶۷
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط