فرار من
۱۱
یک حالت گنگ داشتم... خیلی واسم عجیب بود. انگار از سکوت من عصبی تر شده بود. تقریباً توی صورتم داد زد
جنگکوک.... لال شدی؟ ... تو که داشتی مارو میخوردی
فاصلمون باز کم شد . چند تا حس باهم داشتم... خجالت..ترس.. عصبانیت..تعجب!!
فقط تونستم سرم رو تکون بدم!!
اصلا دلم نمیخواست به دست این روانی بمیرم..
انگار منتظر همین حرکت از من بود که یک نفس عصبی از حرص کشید
بعد از یک چشم غره خوشگل و کوتا رفت سمت پنجره . من هم از ترس شلوار لازم شدم
شکه فقط نگاهش میکردم.. این دیگه کی بود
دیدم فهلا وضعیت صورتیه یعنی بین سفید و قرمز آررروم خزیدم کنار در عین این بچه ها که میخواهن از دست باباشون فرار کنن من هم آروم در رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو محکم بستم و دوتا پا داشتم چهار تا هم قرض کردم و الفررار !حتی پشت سرم رو هم نگاه نمیکردم
هم شدم و دستم رو گذاشتم روی زانوم و نفس نفس میزدم
یهو تصویر صورتش توی فاصله نزدیک امد جلو چشمام..چه چشم های نازی داشت. یهو
صداش که بهم گفت
که گفت محتاجشم توی گوشم پیچید بازم ازش حرصم گرفت سرم رو به چپ راست تکان دادم و صاف وایسادم . کیفم رو که گذاشته بودم کنار پاهام برداشتم اومدم برم که یاد جنا افتادم. معلوم نیست این دختر کجا رفت ؟؟
اومدم برم که صدای شیطونش رو از پشت سرم شنیدم حلال زاده هست ها
جنا... خوش گذشت!!!؟؟
دستم رو گذاشتم روی قلبم برگشتم. وا؟ این چرا نیشش بازه آنقدر . البته این همیشه نیشش بازه ولی نه آنقدر حالا
یوری... سکته کردم چرا مثل جن میای ؟
بعد یکم به سوالش فکر کردم و عین این خنگ ها نگاه کردم
یوری... منظورت چیه ؟؟؟
هنوز هم همون جا وایساده بود و شیطون نگاه میکرد
جنا... هیچی؟ گفتم بعد از اون تصادف رمانتیک که توی حلق هم بودید الان سه تایی میاید بیرون..
با دهن باز نگاه ش کردم بعد از این که یکم به حرفش فکر کردم یک جیغ بنفشششششش کشیدم و گفتم
یوری... چیییییییی ؟ دختره پروی بی حیا. خواهش تو یکی دیگه چیزی نگو که هنوز دلم ازت پره
دستش رو با خنده به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت
جنا... باشه بابا. ما تسلیم. حالا نخورم. بده خواستم مامان بشی ؟؟
نه مثل این که فایده نداره.اومدم آوار شم سرش که تند تند پیشگیری کرد و گفت
جنا... میای خرید؟؟
با تعجب نگاهش کردم
یوری ... مگه نمیدونی نمیشه بیام ؟؟
با قیافه بدجنس نگاهم کرد
جنا.... یهنی نمیخواهی تلافی حرف جنگکوک رو سرش در بیاری ؟؟
یوری.. چه ربطی به اون داره ... من رو میبینن
پوفی کشید و کلافه نگاهم کرد
جنا... بابا نمیریم بالا منبر که ببیننت
میخواهیم یکم نگرانش کنیم اوسگل!!
یوری... حالا چقدر هم ناراحت میشه ولش بابا ریسکه
عین بچه ها پاهاش رو کوبید زمین و جیغ زد
جنا... واااای! بابا به جون خودم اگر ببینه ممکنه نقشش واسه مامانش بهم بخوره خودش رو میکشه؟!!
یهو یکم فکر کردم و با نیش باز پریدم بغلش کردم بدبخت خشکش زد و گفتم
یوری... وای آره ! ولی اگر دور نشیم میام
اومد با ذوق چیزی بگه که یهو چشماش گرد شود و سریع گفت
جنا... بدوووو . دیییگه الان شب میشه ؟
یک حالت گنگ داشتم... خیلی واسم عجیب بود. انگار از سکوت من عصبی تر شده بود. تقریباً توی صورتم داد زد
جنگکوک.... لال شدی؟ ... تو که داشتی مارو میخوردی
فاصلمون باز کم شد . چند تا حس باهم داشتم... خجالت..ترس.. عصبانیت..تعجب!!
فقط تونستم سرم رو تکون بدم!!
اصلا دلم نمیخواست به دست این روانی بمیرم..
انگار منتظر همین حرکت از من بود که یک نفس عصبی از حرص کشید
بعد از یک چشم غره خوشگل و کوتا رفت سمت پنجره . من هم از ترس شلوار لازم شدم
شکه فقط نگاهش میکردم.. این دیگه کی بود
دیدم فهلا وضعیت صورتیه یعنی بین سفید و قرمز آررروم خزیدم کنار در عین این بچه ها که میخواهن از دست باباشون فرار کنن من هم آروم در رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو محکم بستم و دوتا پا داشتم چهار تا هم قرض کردم و الفررار !حتی پشت سرم رو هم نگاه نمیکردم
هم شدم و دستم رو گذاشتم روی زانوم و نفس نفس میزدم
یهو تصویر صورتش توی فاصله نزدیک امد جلو چشمام..چه چشم های نازی داشت. یهو
صداش که بهم گفت
که گفت محتاجشم توی گوشم پیچید بازم ازش حرصم گرفت سرم رو به چپ راست تکان دادم و صاف وایسادم . کیفم رو که گذاشته بودم کنار پاهام برداشتم اومدم برم که یاد جنا افتادم. معلوم نیست این دختر کجا رفت ؟؟
اومدم برم که صدای شیطونش رو از پشت سرم شنیدم حلال زاده هست ها
جنا... خوش گذشت!!!؟؟
دستم رو گذاشتم روی قلبم برگشتم. وا؟ این چرا نیشش بازه آنقدر . البته این همیشه نیشش بازه ولی نه آنقدر حالا
یوری... سکته کردم چرا مثل جن میای ؟
بعد یکم به سوالش فکر کردم و عین این خنگ ها نگاه کردم
یوری... منظورت چیه ؟؟؟
هنوز هم همون جا وایساده بود و شیطون نگاه میکرد
جنا... هیچی؟ گفتم بعد از اون تصادف رمانتیک که توی حلق هم بودید الان سه تایی میاید بیرون..
با دهن باز نگاه ش کردم بعد از این که یکم به حرفش فکر کردم یک جیغ بنفشششششش کشیدم و گفتم
یوری... چیییییییی ؟ دختره پروی بی حیا. خواهش تو یکی دیگه چیزی نگو که هنوز دلم ازت پره
دستش رو با خنده به نشانه تسلیم بالا آورد و گفت
جنا... باشه بابا. ما تسلیم. حالا نخورم. بده خواستم مامان بشی ؟؟
نه مثل این که فایده نداره.اومدم آوار شم سرش که تند تند پیشگیری کرد و گفت
جنا... میای خرید؟؟
با تعجب نگاهش کردم
یوری ... مگه نمیدونی نمیشه بیام ؟؟
با قیافه بدجنس نگاهم کرد
جنا.... یهنی نمیخواهی تلافی حرف جنگکوک رو سرش در بیاری ؟؟
یوری.. چه ربطی به اون داره ... من رو میبینن
پوفی کشید و کلافه نگاهم کرد
جنا... بابا نمیریم بالا منبر که ببیننت
میخواهیم یکم نگرانش کنیم اوسگل!!
یوری... حالا چقدر هم ناراحت میشه ولش بابا ریسکه
عین بچه ها پاهاش رو کوبید زمین و جیغ زد
جنا... واااای! بابا به جون خودم اگر ببینه ممکنه نقشش واسه مامانش بهم بخوره خودش رو میکشه؟!!
یهو یکم فکر کردم و با نیش باز پریدم بغلش کردم بدبخت خشکش زد و گفتم
یوری... وای آره ! ولی اگر دور نشیم میام
اومد با ذوق چیزی بگه که یهو چشماش گرد شود و سریع گفت
جنا... بدوووو . دیییگه الان شب میشه ؟
- ۸۶.۷k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط