My Arirang Part 8
.
.
یونگی کمی به کنار تخت خم شد و جام شراب رو برداشت و در سکوت تا نیمی از محتوای اونو بالا کشید و روی اومگا خیمه زد و اونو از طریق بوسه به خورد اومگا داد و بعد گفت
یونگی: دروغگو خوبی نیستی عزیزم ... اصلاً!
جیمین از بوی عطر آلفا مست بود و خوراندن شراب فقط اورا منگ تر میکرد ،،، او احساس میکرد که بدنش برهنه شده و به وسیله آلفا بوسه های خیس دریافت میکند ،،، با مکیده شدن سینه های برجستش به وسیله آلفا و احساس داغی دستان و دهان او ناخدا گاه جیغی از لذت کشید و گوش های مردی که خیره به او نگاه میکرد را نَواخت ...
یونگی از قصد کمی عقب کشید و به زیبایی اومگای زیرش خیره شد
موهای طلایی بلند اومگا بهم ریخته و پخش بود بدن سفیدش پُر از مارک های سرخ و خیس از رَد بوسه ها ... و البته نگاه خماری که دیگه دوست نداشت منتظر خود خواهی آلفا برای تماشای خودش بمونه...
یونگی: چیزی میخواید سرورم؟
جیمین:(با بغض) داری اذیتم میکنی ... حرومزاده
یونگی:(نیشخند کوتاه) اعتراف کن منو میخوای ...
جیمین: (با اشک هایی که سرازیر میشدند) نه ...
یونگی چند ثانیه فقط روی دو زانوش عقب کشید و نشست و به او خیره ماند و با زبانش در دهانش بازی میکرد ....
جیمین که مَکس بلند آلفا را فهمید و دیگر تحمل نداشت بدون حرف کمی جابجا شد و به سمت مرد مایل شد
آلفا روی دو زانو دقیقا روی بدن او ایستاده بود
(یعنی جیمین زیر یونگی دراز کشیده بود و حالا یونگی از حالت چهاردست و پا روی دو زانو ایستاده )
یونگی در سکوت به حرکات اومگا نگاه میکرد ....
او دید که اومگا با دستانی لرزان سعی در باز کردن کمربند و هانبوک سیاه تن او دارد ،،، در کمال قساوت در سکوت و بدون حرکت به تلاش های اومگا برای برهنه کردن بدن خودش نگاه کرد ...
صحنه اینقدر براش جذاب و مهیج بود که جریان گرفتن خون رو در اندام هاش احساس میکرد
جیمین هانبوک مرد را از بدنش بیرون کشید و به عضو آماده و سخت آلفا نگاه کرد ،،،
جیمین:( زمزمه بغض آلود) میخوای التماست کنم؟
یونگی: ( زمزمه پُر احساس ) بعد 4ماه ... آره
جیمین چیزی نگفت فقط خم شد و به آرومی اندام مرد رو که بی حرکت در اختیار او بود رو لمس کرد و پایین میرفت که ...
یونگی با احساس گرما به دور عوضش ناگهان چشم هایی که از لذت بسته بود رو باز کرد ،،،
کمی شُک شد چون فکر نمیکرد اومگا تا حدی دوچار ضعف باشد که سعی کند اورا اینجوری ترغیب به انجام عمل کند ...
«ولی لعنت به این مهارت های شهوانی مرد جوان »
یونگی با هر کشش شدید در دهان اومگا احساس میکرد تسلیم قلب بی جنبه خود میشود.
پس ناگهان دستی در مو های بلند اومگا کشید و اورا عقب برد و ناگهان به او حمله کرد ،،،
جوری آماده بودند که انگار بدون قرار داشتن در دوره هیت و رات میتوانستن یک دیگر را تا آخر عمر راضی کنند ...
جیمین فرصت نکرد متوجه موقعیت بشود نه تا وقتی که ناگهان احساس کرد که آلفا عمیقأ و با خشونت داخل جسم او میکوبد
... چند دقیقه اول احساس درد داشت جوری که به آلفا و حتی بالشت عزیزش چنگ زد و کمی از اورا پاره کرد با هر ضربه آلفا و پارگی بالشت زیر سر و پنجه های اومگا کَمی پَر لطیف و سفید در اتاق و تخت خواب پخش میشد که ،،،
یونگی به آرومی خم شد و اومگا را در آغوش گرفت ،،، و به ضربات عمیق تر ادامه داد
یونگی: ( با نفس زدن و لذت) تو به اون بالشت نیاز داری...
جیمین اصلأ متوجه نبود .
از شدت لذت دست در مو های سیاه آلفا برده و با لذت فریاد میکشد ...
و آلفایی که با لذت به جیغ و فریاد های لذت بخش اومگا نگاه میکرد ،،،
.
یونگی کمی به کنار تخت خم شد و جام شراب رو برداشت و در سکوت تا نیمی از محتوای اونو بالا کشید و روی اومگا خیمه زد و اونو از طریق بوسه به خورد اومگا داد و بعد گفت
یونگی: دروغگو خوبی نیستی عزیزم ... اصلاً!
جیمین از بوی عطر آلفا مست بود و خوراندن شراب فقط اورا منگ تر میکرد ،،، او احساس میکرد که بدنش برهنه شده و به وسیله آلفا بوسه های خیس دریافت میکند ،،، با مکیده شدن سینه های برجستش به وسیله آلفا و احساس داغی دستان و دهان او ناخدا گاه جیغی از لذت کشید و گوش های مردی که خیره به او نگاه میکرد را نَواخت ...
یونگی از قصد کمی عقب کشید و به زیبایی اومگای زیرش خیره شد
موهای طلایی بلند اومگا بهم ریخته و پخش بود بدن سفیدش پُر از مارک های سرخ و خیس از رَد بوسه ها ... و البته نگاه خماری که دیگه دوست نداشت منتظر خود خواهی آلفا برای تماشای خودش بمونه...
یونگی: چیزی میخواید سرورم؟
جیمین:(با بغض) داری اذیتم میکنی ... حرومزاده
یونگی:(نیشخند کوتاه) اعتراف کن منو میخوای ...
جیمین: (با اشک هایی که سرازیر میشدند) نه ...
یونگی چند ثانیه فقط روی دو زانوش عقب کشید و نشست و به او خیره ماند و با زبانش در دهانش بازی میکرد ....
جیمین که مَکس بلند آلفا را فهمید و دیگر تحمل نداشت بدون حرف کمی جابجا شد و به سمت مرد مایل شد
آلفا روی دو زانو دقیقا روی بدن او ایستاده بود
(یعنی جیمین زیر یونگی دراز کشیده بود و حالا یونگی از حالت چهاردست و پا روی دو زانو ایستاده )
یونگی در سکوت به حرکات اومگا نگاه میکرد ....
او دید که اومگا با دستانی لرزان سعی در باز کردن کمربند و هانبوک سیاه تن او دارد ،،، در کمال قساوت در سکوت و بدون حرکت به تلاش های اومگا برای برهنه کردن بدن خودش نگاه کرد ...
صحنه اینقدر براش جذاب و مهیج بود که جریان گرفتن خون رو در اندام هاش احساس میکرد
جیمین هانبوک مرد را از بدنش بیرون کشید و به عضو آماده و سخت آلفا نگاه کرد ،،،
جیمین:( زمزمه بغض آلود) میخوای التماست کنم؟
یونگی: ( زمزمه پُر احساس ) بعد 4ماه ... آره
جیمین چیزی نگفت فقط خم شد و به آرومی اندام مرد رو که بی حرکت در اختیار او بود رو لمس کرد و پایین میرفت که ...
یونگی با احساس گرما به دور عوضش ناگهان چشم هایی که از لذت بسته بود رو باز کرد ،،،
کمی شُک شد چون فکر نمیکرد اومگا تا حدی دوچار ضعف باشد که سعی کند اورا اینجوری ترغیب به انجام عمل کند ...
«ولی لعنت به این مهارت های شهوانی مرد جوان »
یونگی با هر کشش شدید در دهان اومگا احساس میکرد تسلیم قلب بی جنبه خود میشود.
پس ناگهان دستی در مو های بلند اومگا کشید و اورا عقب برد و ناگهان به او حمله کرد ،،،
جوری آماده بودند که انگار بدون قرار داشتن در دوره هیت و رات میتوانستن یک دیگر را تا آخر عمر راضی کنند ...
جیمین فرصت نکرد متوجه موقعیت بشود نه تا وقتی که ناگهان احساس کرد که آلفا عمیقأ و با خشونت داخل جسم او میکوبد
... چند دقیقه اول احساس درد داشت جوری که به آلفا و حتی بالشت عزیزش چنگ زد و کمی از اورا پاره کرد با هر ضربه آلفا و پارگی بالشت زیر سر و پنجه های اومگا کَمی پَر لطیف و سفید در اتاق و تخت خواب پخش میشد که ،،،
یونگی به آرومی خم شد و اومگا را در آغوش گرفت ،،، و به ضربات عمیق تر ادامه داد
یونگی: ( با نفس زدن و لذت) تو به اون بالشت نیاز داری...
جیمین اصلأ متوجه نبود .
از شدت لذت دست در مو های سیاه آلفا برده و با لذت فریاد میکشد ...
و آلفایی که با لذت به جیغ و فریاد های لذت بخش اومگا نگاه میکرد ،،،
- ۳.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط