{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part ³³

Part ³³


ویو لیلی


دستمو داخل دستش گذاشتم و از پله ها اومدیم پایین باهم رفتیم پیش مادر جون و پدر جون تهیونگ هم کنارشون وایساده بود از استایل و میکاپ مادر جون دیگه نگم داف اوف چه مادر شوهری به به همه شیکو مجلسی رفتن بیرون اما تو عمارت جونگکوک از پشت خم شد سمت گردنم و این باعث شد بوی عطرش پخش شه

_ چه عروس زیبایی دارم من !!

برگشتم و بهش لبخند زدم

+ ممنون توام جذاب شدی !

لبخند زد

_ بریم ؟!

+ اوهوم

باهم اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم گلمو گرفتم تو دستم و نشستم حرکت کرد که دو دل بودم بپرسم یا نه اما پرسیدم

+ میگم جونگکوک

_ جانم ؟

+ اسمم تو عقد نامه ؟؟

_ نگران نباش همچیرو درست کردم !

+ چطوری ؟

_ ببین عاقد یکی از ادمای منه بهش گفتم چیکار کنه اونم همون کاریو میکنه که من گفتم قراره تو عقد نامه اسم اصلیت کیم لیلی باشه که تو با من ازدواج میکنی ولی اونجایی که عاقد قراره اسمتو بخونه بهت میگه ویکتوریا فهمیدی چطوری شد ؟

عجب فکری به کار برده بهش لبخند زدم

+ ممنونم جونگکوک شی خیلی ازت ممنونم اما اگه خانوادت عقد نامه رو ببینن چی ؟!

_ نمیزارم این اتفاق بیوفته !

+ ممنونم !

_ نیازی به تشکر نیست فسقلی !...حالا بگو عروس خانم میکاپ ارتیستا که اذیتت نکردن ؟!

+ نه اتفاقا باهم انقدر حرف زدیمو خندیدیم خیلی مهربون بودن !

_ این از مهربونی خودته که همرو با خودت مهربون میکنی ( اروم )

+ جانم چیزی گفتی ؟

_ نه فسقلی !

دیگه هیچ حرفی بینمون زده نشد و جونگکوک رانندگی میکرد اونجایی که فرمونو چرخوند خیلی حاتو جذاب بود ...بعد چند مین وایسادیم تالار نبود قصری بود برای خودش جونگکوک پیاده شدو درو برام باز کرد که همه دست زدن چقد فامیل دارن وایی همینکه پیاده شدم دستی دور کمرم حلقه شد دست جونگکوک بود لبخندی بهم زدو منو به خودش چسبوند رفتیم تو سالن همه بلند شدن ایستادن و به افتخار ما دست زدن از راه سکو رد شدیم و رسیدیم جای عروس داماد جلو عاقد سوگند نامه هارو گرفتیم تو دستمون منو جونگکوک خوندیم و عاقد شروع کرد

عاقد : خانم جانگ ویکتوریا الان رسما شدین جئون ویکتوریا اقا و خانم جئون من رسما شمارو زنو شوهر اعلام میکنم حالا میتونید هم دیگرو ببوسید !!

همینجوری بهش نگاه میکردم که .....


خب دخملا اینم از پارت این هفته ممنونم که حمایتم میکنید خیلی دوستون دارم عاشقتونم خوشگلا 😘🥰🎀✨️

لایک : 27
کامنت : 22
بازنشر : 10

ممنون میشم شرطا رو برسونید خیلی ممنونم ببخشید که دیر شد تا چهار شنبه هفته بعد خدافظ دخملا خیلی خیل دوستون دارم

#رمان#رمان_رمانتیک#رمان_عاشقانه#رمان_مافیایی#فیک_BTS
دیدگاه ها (۲۴)

ترکم نکن

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓 🎬🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس تو کارگردان منی؟...

بی رحمی؟🥺پارت.¹⁴بالاخره گذشت و رسیدیم به عصر همه منتظر خانوا...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:⁷کوک: دروغ گفتم و درضمن من از قصد لیا رو تو...

forced by your side به اجبار کنار تو part:15جینا:برگشتیم خون...

p1

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹با صدای بلند بهش گفتی:"برو بابا...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط