🖤 OBSESSION | وسواس
🖤 OBSESSION | وسواس
پارت دوازدهم: نامزد واقعی
زن قرمزرنگ مقابلشان ایستاد و لبخندش را حفظ کرد.
جونگکوک سرد گفت:
— ویکتوریا. فکر نمیکردم دعوتت کرده باشن.
ویکتوریا خندید.
— لازم نیست کسی دعوتم کنه. بالاخره نصف این عمارت رو پدرم خریده.
بعد نگاهش را به دست جونگکوک انداخت؛ همان دستی که هنوز نزدیک کمر الارا بود.
— دستت رو ازش بردار، عزیزم. مردم ممکنه فکر کنن واقعاً دوستش داری.
جونگکوک دستش را پایین آورد، اما از الارا فاصله نگرفت.
— مردم هر فکری میخوان بکنن.
ویکتوریا برای اولین بار اخم کرد.
الارا از این تغییر کوچک لذت برد؛ هرچند ترجیح میداد هیچکس متوجه نشود.
— پس تو همون ویکتوریایی هستی که قراره با جونگکوک ازدواج کنه؟ ــ پرسید.
ویکتوریا با لبخند به او نگاه کرد.
— قراره؟ نه عزیزم. ما از سه سال پیش نامزدیم. این تویی که تازه وارد داستان شدی.
الارا شانه بالا انداخت.
— پس بهتره از نویسندهی داستان شکایت کنی. من اصلاً برای نقش عروس تست نداده بودم.
جونگکوک خندهاش را با سرفه پنهان کرد.
ویکتوریا این بار مستقیم به او نگاه کرد.
— واقعاً فکر میکنی این دختر به خاطر خودت اینجاست؟
لبخند جونگکوک محو شد.
— حرفت رو واضحتر بزن.
ویکتوریا به الارا نزدیک شد و آهسته گفت:
— ازش بپرس چرا شش ماه پیش، قبل از اینکه تو رو ببینه، اسمش رو پای قرارداد ازدواج گذاشته.
چند دقیقه بعد، الارا جونگکوک را به راهرویی خلوت کشاند.
— حقیقت رو بگو.
— دربارهی چی؟
— قرارداد شش ماه پیش.
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش گذاشت.
— من اون قرارداد رو امضا نکردم.
— پس امضات چطور پای اونه؟
— کسی جعلش کرده.
الارا به چهرهاش خیره شد. در نگاهش نشانی از دروغ نمیدید، اما این روزها دیگر به چشمهای هیچکس اعتماد نداشت.
— و ویکتوریا؟
— نامزدی ما یک توافق بین خانوادهها بود. هیچوقت ازدواجی در کار نبود.
— خودش اینطور فکر نمیکنه.
جونگکوک تلخ خندید.
— ویکتوریا چیزی رو که بخواد، بهراحتی رها نمیکنه.
الارا به او نزدیک شد.
— پس من چیام؟ یه ابزار دیگه برای جنگ خانوادگیتون؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— اگه فقط یه ابزار بودی، الان اینجا نمیایستادم و سعی نمیکردم چیزی رو بهت توضیح بدم.
قلب الارا برای لحظهای تندتر زد، اما صورتش بیتفاوت ماند.
— حرف قشنگی بود. حیف که هنوز مدرک ندارم.
جونگکوک سرش را کمی خم کرد.
— پس مجبورم بهت نشون بدم.
صدای شکستن شیشه از سالن آمد.
هر دو برگشتند.
مهمانها با وحشت به وسط سالن نگاه میکردند. روی زمین، کنار تکههای شیشه، یک جعبهی مخملی سیاه افتاده بود.
ویکتوریا آن را باز کرد.
داخلش یک حلقهی الماس بود و نامهای با امضای جونگکوک.
او نامه را بالا گرفت و با صدای بلند خواند:
— «من، جئون جونگکوک، ازدواج با ویکتوریا هیل را میپذیرم و در مقابل، تمام حقوق مربوط به داراییهای مشترک را واگذار میکنم.»
صدای زمزمه در سالن پیچید.
جونگکوک بیحرکت ماند.
این بار امضا جعلی نبود.
الارا به او نگاه کرد.
— جونگکوک... این دیگه چیه؟
او جوابی نداشت.
چون پایین نامه، تاریخ ثبت شده بود:
فردا. ساعت هشت صبح.
و درست زیر آن، یک جمله با دستخطی متفاوت نوشته شده بود:
«اگر عروس واقعی را میخواهی، تا قبل از طلوع آفتاب پیدایش کن.»
پارت دوازدهم: نامزد واقعی
زن قرمزرنگ مقابلشان ایستاد و لبخندش را حفظ کرد.
جونگکوک سرد گفت:
— ویکتوریا. فکر نمیکردم دعوتت کرده باشن.
ویکتوریا خندید.
— لازم نیست کسی دعوتم کنه. بالاخره نصف این عمارت رو پدرم خریده.
بعد نگاهش را به دست جونگکوک انداخت؛ همان دستی که هنوز نزدیک کمر الارا بود.
— دستت رو ازش بردار، عزیزم. مردم ممکنه فکر کنن واقعاً دوستش داری.
جونگکوک دستش را پایین آورد، اما از الارا فاصله نگرفت.
— مردم هر فکری میخوان بکنن.
ویکتوریا برای اولین بار اخم کرد.
الارا از این تغییر کوچک لذت برد؛ هرچند ترجیح میداد هیچکس متوجه نشود.
— پس تو همون ویکتوریایی هستی که قراره با جونگکوک ازدواج کنه؟ ــ پرسید.
ویکتوریا با لبخند به او نگاه کرد.
— قراره؟ نه عزیزم. ما از سه سال پیش نامزدیم. این تویی که تازه وارد داستان شدی.
الارا شانه بالا انداخت.
— پس بهتره از نویسندهی داستان شکایت کنی. من اصلاً برای نقش عروس تست نداده بودم.
جونگکوک خندهاش را با سرفه پنهان کرد.
ویکتوریا این بار مستقیم به او نگاه کرد.
— واقعاً فکر میکنی این دختر به خاطر خودت اینجاست؟
لبخند جونگکوک محو شد.
— حرفت رو واضحتر بزن.
ویکتوریا به الارا نزدیک شد و آهسته گفت:
— ازش بپرس چرا شش ماه پیش، قبل از اینکه تو رو ببینه، اسمش رو پای قرارداد ازدواج گذاشته.
چند دقیقه بعد، الارا جونگکوک را به راهرویی خلوت کشاند.
— حقیقت رو بگو.
— دربارهی چی؟
— قرارداد شش ماه پیش.
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش گذاشت.
— من اون قرارداد رو امضا نکردم.
— پس امضات چطور پای اونه؟
— کسی جعلش کرده.
الارا به چهرهاش خیره شد. در نگاهش نشانی از دروغ نمیدید، اما این روزها دیگر به چشمهای هیچکس اعتماد نداشت.
— و ویکتوریا؟
— نامزدی ما یک توافق بین خانوادهها بود. هیچوقت ازدواجی در کار نبود.
— خودش اینطور فکر نمیکنه.
جونگکوک تلخ خندید.
— ویکتوریا چیزی رو که بخواد، بهراحتی رها نمیکنه.
الارا به او نزدیک شد.
— پس من چیام؟ یه ابزار دیگه برای جنگ خانوادگیتون؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— اگه فقط یه ابزار بودی، الان اینجا نمیایستادم و سعی نمیکردم چیزی رو بهت توضیح بدم.
قلب الارا برای لحظهای تندتر زد، اما صورتش بیتفاوت ماند.
— حرف قشنگی بود. حیف که هنوز مدرک ندارم.
جونگکوک سرش را کمی خم کرد.
— پس مجبورم بهت نشون بدم.
صدای شکستن شیشه از سالن آمد.
هر دو برگشتند.
مهمانها با وحشت به وسط سالن نگاه میکردند. روی زمین، کنار تکههای شیشه، یک جعبهی مخملی سیاه افتاده بود.
ویکتوریا آن را باز کرد.
داخلش یک حلقهی الماس بود و نامهای با امضای جونگکوک.
او نامه را بالا گرفت و با صدای بلند خواند:
— «من، جئون جونگکوک، ازدواج با ویکتوریا هیل را میپذیرم و در مقابل، تمام حقوق مربوط به داراییهای مشترک را واگذار میکنم.»
صدای زمزمه در سالن پیچید.
جونگکوک بیحرکت ماند.
این بار امضا جعلی نبود.
الارا به او نگاه کرد.
— جونگکوک... این دیگه چیه؟
او جوابی نداشت.
چون پایین نامه، تاریخ ثبت شده بود:
فردا. ساعت هشت صبح.
و درست زیر آن، یک جمله با دستخطی متفاوت نوشته شده بود:
«اگر عروس واقعی را میخواهی، تا قبل از طلوع آفتاب پیدایش کن.»
- ۸۲
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط