୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓 🎬🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس تو کارگردان منی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی تازه وارد استودیو شده بود که مسئول تیم محتوا صدایش زد.
— لیلی! امروز یه کار با تو داریم.
— چی؟
— قراره برای محتوای پشتصحنه یه ویدیوی کوتاه بگیریم. تو هم باید کمک کنی.
لیلی با تعجب پرسید:
— من؟
— آره. ایده و چیدمان با توئه.
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
— یعنی امروز باید از خانم لیلی دستور بگیرم؟
لیلی برگشت.
جنگکوک ایستاده بود و لبخند میزد.
— دقیقاً.
— جدی؟
— کاملاً جدی.
جنگکوک دستهاش رو به سینه زد.
— خب، ببینم خانم کارگردان چه برنامهای برای من داره.
لیلی خندید.
— اولاً، من کارگردان نیستم.
— پس چی هستی؟
— کسی که قراره نجاتت بده از اینکه این ویدیو خیلی خشک و رسمی بشه.
جنگکوک خندید.
— اوه! پس مسئول نجات منی؟
— امروز آره.
— خوبه. مسئول خوبی به نظر میای.
لیلی سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎬 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ضبط شروع شد.
قرار بود جنگکوک چند حرکت ساده رو انجام بده، اما هر بار عمداً یکی از حرکات رو اشتباه انجام میداد.
لیلی از پشت دوربین گفت:
— جنگکوک!
— چی؟
— دوباره اشتباه کردی.
— عمدی بود.
— چرا؟
— میخواستم ببینم تو واقعاً حواست بهم هست یا نه.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
— خب... معلومه که هست.
جنگکوک لبخند زد.
— پس موفق شدم.
— تو خیلی بچهای!
— فقط وقتی تو اینجایی.
لیلی سریع نگاهش رو از دوربین برداشت.
— دوباره از اول!
یکی از اعضای تیم که کنارشان ایستاده بود، خندید.
— شما دوتا خیلی خوب با هم هماهنگین.
هر دو همزمان گفتند:
— نه!
بعد به هم نگاه کردند.
جنگکوک خندید.
— چرا «نه» گفتی؟
— چون...
لیلی مکث کرد.
— چون نگفتنِ «نه» عجیب میشد.
— ولی هماهنگیم.
— نیستیم.
— هستیم.
— نیستیم!
— لیلی، همین الان همزمان جواب دادیم.
لیلی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
— ...این حساب نیست.
جنگکوک خندید.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از پایان ضبط، جنگکوک کنار لیلی نشست.
— یه چیزی بگم؟
— بگو.
— امروز خیلی خوش گذشت.
لیلی لبخند زد.
— برای منم.
— حتی با اینکه مجبور بودی هی منو اصلاح کنی؟
— مخصوصاً به خاطر همون.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— پس یه پیشنهاد دارم.
— چی؟
— دفعه بعد که یه ویدیو گرفتیم...
لبخند کوچیکی زد.
— فقط تو مسئول من باش.
لیلی ابرو بالا انداخت.
— یعنی دوباره میخوای اذیتم کنی؟
— احتمالاً.
— پس قبول نمیکنم.
جنگکوک خندید.
— قبول میکنی.
— از کجا اینقدر مطمئنی؟
چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون تا حالا هیچوقت وقتی چیزی ازت خواستم، واقعاً نتونستی بهم «نه» بگی.
لیلی ماتش برد.
جنگکوک بلند شد و در حالی که میرفت گفت:
— فردا میبینمت، خانم کارگردان.
لیلی زیر لب گفت:
— آقای مشکیِ پررو...
اما خودش هم لبخند میزد.
و چیزی که لیلی هنوز نمیدونست این بود که فردا قرار بود خودش، اولین کسی باشه که یه چیز خیلی مهم رو دربارهی جنگکوک میفهمه...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟓
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟓 🎬🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس تو کارگردان منی؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح، لیلی تازه وارد استودیو شده بود که مسئول تیم محتوا صدایش زد.
— لیلی! امروز یه کار با تو داریم.
— چی؟
— قراره برای محتوای پشتصحنه یه ویدیوی کوتاه بگیریم. تو هم باید کمک کنی.
لیلی با تعجب پرسید:
— من؟
— آره. ایده و چیدمان با توئه.
همون لحظه صدای آشنایی از پشت سرش آمد.
— یعنی امروز باید از خانم لیلی دستور بگیرم؟
لیلی برگشت.
جنگکوک ایستاده بود و لبخند میزد.
— دقیقاً.
— جدی؟
— کاملاً جدی.
جنگکوک دستهاش رو به سینه زد.
— خب، ببینم خانم کارگردان چه برنامهای برای من داره.
لیلی خندید.
— اولاً، من کارگردان نیستم.
— پس چی هستی؟
— کسی که قراره نجاتت بده از اینکه این ویدیو خیلی خشک و رسمی بشه.
جنگکوک خندید.
— اوه! پس مسئول نجات منی؟
— امروز آره.
— خوبه. مسئول خوبی به نظر میای.
لیلی سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎬 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ضبط شروع شد.
قرار بود جنگکوک چند حرکت ساده رو انجام بده، اما هر بار عمداً یکی از حرکات رو اشتباه انجام میداد.
لیلی از پشت دوربین گفت:
— جنگکوک!
— چی؟
— دوباره اشتباه کردی.
— عمدی بود.
— چرا؟
— میخواستم ببینم تو واقعاً حواست بهم هست یا نه.
لیلی چند لحظه ساکت موند.
— خب... معلومه که هست.
جنگکوک لبخند زد.
— پس موفق شدم.
— تو خیلی بچهای!
— فقط وقتی تو اینجایی.
لیلی سریع نگاهش رو از دوربین برداشت.
— دوباره از اول!
یکی از اعضای تیم که کنارشان ایستاده بود، خندید.
— شما دوتا خیلی خوب با هم هماهنگین.
هر دو همزمان گفتند:
— نه!
بعد به هم نگاه کردند.
جنگکوک خندید.
— چرا «نه» گفتی؟
— چون...
لیلی مکث کرد.
— چون نگفتنِ «نه» عجیب میشد.
— ولی هماهنگیم.
— نیستیم.
— هستیم.
— نیستیم!
— لیلی، همین الان همزمان جواب دادیم.
لیلی چند ثانیه بهش نگاه کرد.
— ...این حساب نیست.
جنگکوک خندید.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از پایان ضبط، جنگکوک کنار لیلی نشست.
— یه چیزی بگم؟
— بگو.
— امروز خیلی خوش گذشت.
لیلی لبخند زد.
— برای منم.
— حتی با اینکه مجبور بودی هی منو اصلاح کنی؟
— مخصوصاً به خاطر همون.
جنگکوک کمی نزدیکتر شد.
— پس یه پیشنهاد دارم.
— چی؟
— دفعه بعد که یه ویدیو گرفتیم...
لبخند کوچیکی زد.
— فقط تو مسئول من باش.
لیلی ابرو بالا انداخت.
— یعنی دوباره میخوای اذیتم کنی؟
— احتمالاً.
— پس قبول نمیکنم.
جنگکوک خندید.
— قبول میکنی.
— از کجا اینقدر مطمئنی؟
چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون تا حالا هیچوقت وقتی چیزی ازت خواستم، واقعاً نتونستی بهم «نه» بگی.
لیلی ماتش برد.
جنگکوک بلند شد و در حالی که میرفت گفت:
— فردا میبینمت، خانم کارگردان.
لیلی زیر لب گفت:
— آقای مشکیِ پررو...
اما خودش هم لبخند میزد.
و چیزی که لیلی هنوز نمیدونست این بود که فردا قرار بود خودش، اولین کسی باشه که یه چیز خیلی مهم رو دربارهی جنگکوک میفهمه...
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟏𝟓
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۸.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط