چند پارتی جیمین.
چند پارتی جیمین.
وقتی خیانت میکنه...
پا تند کردم و سریع به سمت خونه مادرم رفتم،قلبم بخاطر داد هایی که زدم و فشار هایی که بهموارد شد درد میکرد،جیمین قلب من بود اما الان هم قلبم ضعیفه هماحساساتم به جیمین.
به خونهمادرم رسیدم،اشکامو پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم،وارد خونه شدم و دیدم پدر و مادرم با لبخند به استقبالم اومدن،با ندیدن جیمین شوکه شدن،چونهمیشه من و جیمین بعد از ازدواجمون با هم به این خونه میومدیم.
(علامت مامان ا.ت:÷)
(علامت بابا ا.ت:× )
÷:سلام دخترم خوبی؟جیمین کجاست؟
با دوباره شنیدن اسم اون بغضم گرفت و سریع بدون جواب دادن بهش به سمت اتاقم رفتم.
×:ا.ت چیشده چرا جواب نمیدی؟
بابام دنبالم اومد و قبل از اینکه در اتاقمو ببندمگفت:
×:با جیمین دعوات شده؟میتونیم حلش کنیم زنگ بزن بگو بی_
صدای بابام با صدای محکمبستن در اتاق توسط من قطع شد،چی میتونستم بهشونبگم؟اینکه شوهرم بهمخیانت کرده،اینکه مریضی قلبی دارم و ممکنه بمیرم؟ گقتن اینا قطعا زمان میخواست و من فعلا فقط میخواستم تنها باشم.
(فردا)
از دیشبتو اتاقمم پدر و مادرم مدام میان جلو در اتاقم و از من میخواندرو باز کنم یا حداقل چیزی بخورم یا حرفی بزنم اما مننه اومدمبیرون،نه چیزی خوردم و نه حرفی زدم.اما سکوت دیگه بسه باید بفهمن که داره چه بلاهایی سرم میاد. از اتاقم بیرون اومدم و با صورت متعجب ونگران پدر و مادرممواجه شدم،مادرم تا منودید نگران به سمتم اومد وگفت:
÷:ا.ت عزیزم چیزی شده؟
+:مامان(بغض)
÷:جان مامان
+:بهمخیانت کرد(گریه)
ادامه دارد....
حمایت یادت نره بانووووو 🎀🎀🎀🎀🤍🤍🤍🤍
وقتی خیانت میکنه...
پا تند کردم و سریع به سمت خونه مادرم رفتم،قلبم بخاطر داد هایی که زدم و فشار هایی که بهموارد شد درد میکرد،جیمین قلب من بود اما الان هم قلبم ضعیفه هماحساساتم به جیمین.
به خونهمادرم رسیدم،اشکامو پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم،وارد خونه شدم و دیدم پدر و مادرم با لبخند به استقبالم اومدن،با ندیدن جیمین شوکه شدن،چونهمیشه من و جیمین بعد از ازدواجمون با هم به این خونه میومدیم.
(علامت مامان ا.ت:÷)
(علامت بابا ا.ت:× )
÷:سلام دخترم خوبی؟جیمین کجاست؟
با دوباره شنیدن اسم اون بغضم گرفت و سریع بدون جواب دادن بهش به سمت اتاقم رفتم.
×:ا.ت چیشده چرا جواب نمیدی؟
بابام دنبالم اومد و قبل از اینکه در اتاقمو ببندمگفت:
×:با جیمین دعوات شده؟میتونیم حلش کنیم زنگ بزن بگو بی_
صدای بابام با صدای محکمبستن در اتاق توسط من قطع شد،چی میتونستم بهشونبگم؟اینکه شوهرم بهمخیانت کرده،اینکه مریضی قلبی دارم و ممکنه بمیرم؟ گقتن اینا قطعا زمان میخواست و من فعلا فقط میخواستم تنها باشم.
(فردا)
از دیشبتو اتاقمم پدر و مادرم مدام میان جلو در اتاقم و از من میخواندرو باز کنم یا حداقل چیزی بخورم یا حرفی بزنم اما مننه اومدمبیرون،نه چیزی خوردم و نه حرفی زدم.اما سکوت دیگه بسه باید بفهمن که داره چه بلاهایی سرم میاد. از اتاقم بیرون اومدم و با صورت متعجب ونگران پدر و مادرممواجه شدم،مادرم تا منودید نگران به سمتم اومد وگفت:
÷:ا.ت عزیزم چیزی شده؟
+:مامان(بغض)
÷:جان مامان
+:بهمخیانت کرد(گریه)
ادامه دارد....
حمایت یادت نره بانووووو 🎀🎀🎀🎀🤍🤍🤍🤍
- ۷۴۲
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط