چشمای قشنگتون و ببندید

چشمای قشنگتون و ببندید
و تصور کنید مادرِ یه دختر مهربون و معصومید..

دست دختر پنج-شیش سالتون و گرفتید و دارید توی پیاده رو قدم میزنید

که ناگهان!

یه آقایی رو میبینید ،که لُختِ لُختِ لُخت ! داره توی پیاده رو راه میره !

و دختر شما با وحشت به اون مرد خیره شده...

و شما در حالی که داری عرق سرد میریزی ، هیچ کاری نباید بکنی !
چرا؟
چون به شما هیچ ربطی نداره که اون چجوری میگرده ! #نه_به_شرت اجباری...! پوشش دقیقا یک مسئله ی "شخصی" در مکان "عمومی :| " هست !

و #اصلا_مهم_نیست که دخترت افسردگی میگیره
و #اصلا_مهم_نیست که دچار بلوغ زودرس میشه
و #اصلا_مهم_نیست هر بیماری جسمی یا روحی ای که پیدا میکنه...
چون:
#نه_به_حجاب_اجباری !
دیدگاه ها (۱)

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۸جونگکوک که با شنی...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 51( بچه ها خواستم بگ...

جدایی

چند پارتی پارت چهار

پارت ۱۳(سالن مهمونی .کیف‌و کفش و لباس یونا)جونگ کوک:هی یونا ...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۴محض اطمینان نگاه ریزی به راننده ا...

Twelve

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»part_2هفته‌ی اول ازدواجت، تقریباً ه...

علی خلیلیبا غیرت ها بخونن.تو تهران...یه طلبه ی 19 ساله با مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط