{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow
PART:2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جونکوک نیش خندی از رضایت زد با اینکه اون دختر نه دیده بود و نه می‌شناخت فقط میخواست از زیر غر غر های پدرش خلاص بشه و کل دارایی پدرش رو به دست بیاره ولی یونا که نمی‌خواست با صدای ضعیف گفت

ـ یعنی چی من مگه وسیلم که اینجوری میکنی


جونکوک از روی مبل بلند شد و روش رو بگردوند تا اون دختر رو ببینه وقتی برگشت محو زیبایی اون دختر شد ولی به روی خودش نیاورد و لب زد


ـ اونش دیگه به تو مربوط نمیشه حالا خودت میای یا به زور ببریمت ؟


یونا ترسیده بود و به همین خاطر نمیتونست حرف بزنه و اشک از چشمای عسلی رنگش افتاد رو جونش و با لکنت لب زد


ـ من نمی‌خوام بیا ....خوا......خواهش.... میکنم دست از سرم.....بر.... بردار


جونکوک از ترس دختر خنده‌ای کرد و گفت


ـ که نمیخوای بیا

و بعد روبه یکی از بادیگارداش کرد و گفت


ـ ببریدش توی ماشین


دوتا از بادیگاردا خیلی سریع اومد سمت دختر و دست هایش رو گرفتن و می‌کشیدم سمت ماشین و جونکوک روبه پارک گفت


ـ دیگه فکر دیدن دخترت رو از سرت بیرون بنداز


و این رو گفت و رفت داخل ماشین نشست و دختر رو دید که داره بی صدا اشک میریزه و جونکوک تا خواست بهش دست بزنه خیلی سریع خودشو جمع کرد و جونکوک گفت


ـ نترس من با فرشته ها کاری ندارم


این رو گفت و دیگه تا وقتی به عمارت برین حرفی نزد و وقتی رسیدم بادیگارد گفت

ـ ارباب رسیدیم



جونکوک سریع برگشت روبه یونا و گفت


ـ رسیدیم پیاده شو


ولی هیچ جواب نگرفت و یه صورت دختر نگاه کرد و وقتی دید که خوابه نیش خندی زد و دختر رو بغل کرد و برد داخل عمارت وقتی رفت داخل به سر خدمت کار گفت


ـ اتاقش حاضره


و اون زن با احترام جواب داد و جونکوک دختر رو برد داخل اتاق و گذاشتتش روی تخت و رفت بیرون و در رو قفل کرد و رفت
دیدگاه ها (۴)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

Last leaves/رمان جیمین

### Start Again (33)سه روز دیگه هم گذشت.و اوضاع نه‌تنها بهتر...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

عشق بی پایان

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

همسر غیره منتظره

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت هــشــتــم 𓆪 🖤🥀ماشین سیاه آرام‌آرام نزدیک...

.....پارت هجدهم.....

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط