فصل بیستوهشتم: این دیگه کیه؟!
فصل بیستوهشتم: این دیگه کیه؟!
شب، وقتی مهمونها رفتن، آرون تصمیم گرفت اتاق ملیسا بخوابه.
ملیسا با تعجب از روی تخت نگاهش کرد.
ـ جدی میخوای اینجا بخوابی؟
آرون بالش اضافهای برداشت و روی زمین کنار تخت انداخت.
ـ آره. چند سال از اتاق و تختت دور بودم، حالا میخوام ببینم خواهر کوچولوم شبها چهکار میکنه!
ـ میخوابم! مثل آدمهای عادی!
ـ چه زندگی هیجانانگیزی!
ملیسا بالش کوچیکی به طرفش پرت کرد.
ـ آرون!
آرون خندید و بالش رو گرفت.
چند دقیقه بعد، چراغ اتاق خاموش شده بود و هر دو دراز کشیده بودن. ملیسا زیر پتو گوشیاش رو روشن کرد.
**کایزن:** هنوز بیداری؟
ملیسا لبخند زد و جواب داد:
**ملیسا:** نه، دارم توی خواب باهات پیام میدم.
چند ثانیه بعد، پیام کایزن رسید.
**کایزن:** پس خوابت هم خیلی بیادبه.
ملیسا خندهاش گرفت و سریع جلوی دهانش رو گرفت تا آرون بیدار نشه.
**ملیسا:** خودت شروع کردی!
**کایزن:** من فقط یه سؤال پرسیدم.
**ملیسا:** آره، حتماً. تو هیچوقت مقصر نیستی!
**کایزن:** بالاخره متوجه شدی.
ملیسا دوباره خندید.
همون لحظه، آرون که ظاهراً خواب نبود، روی تخت چرخید و به سمتش دراز کشید.
ـ چی انقدر خندهداره؟
ـ هیچی!
ـ پس چرا داری به گوشیات میخندی؟
ـ آرون، بخواب!
آرون چشمهاش رو ریز کرد.
ـ گوشیت رو بده ببینم.
ـ چی؟ نه!
اما قبل از اینکه ملیسا گوشی رو کنار بکشه، آرون سریع دستش رو دراز کرد و گوشی رو از دستش گرفت.
ـ آرون! پسش بده!
آرون به صفحه نگاه کرد. آخرین پیام کایزن هنوز باز بود.
چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش رو به خواهرش دوخت.
ـ این دیگه کیه؟!
ملیسا دستش رو دراز کرد.
ـ گوشیم رو بده!
آرون گوشی رو کمی بالاتر گرفت.
ـ داری با یه پسر حرف میزنی؟!
ـ آرون، آرومتر! همه میشنون!
ـ جواب سؤال منو بده!
ـ همکلاسیمه!
آرون دوباره به صفحه نگاه کرد و پیامها رو دید.
ـ همکلاسیای که نصفهشب بهت پیام میده و تو هم براش میخندی؟
ملیسا با صورت سرخشده بالش رو جلوی صورتش گرفت.
ـ وای خدا... تو چرا اینقدر فضولی؟!
آرون بالش رو از جلوی صورتش کنار زد.
ـ من چند سال نبودم، برمیگردم میبینم خواهر کوچولوم نصفهشب با یه پسر ناشناس پیام میده. انتظار داری عادی رفتار کنم؟!
ـ ناشناس نیست! اسمش کایزنه!
آرون ابرو بالا انداخت.
ـ اوه، پس اسمش رو هم میدونی!
ـ آرررون!
خندهٔ آرون توی اتاق پیچید.
ملیسا دوباره سعی کرد گوشی رو بگیره و این بار موفق شد.
ـ دیگه باهات حرف نمیزنم!
ـ باشه، باشه. فقط یه سؤال دیگه.
ملیسا با بدبینی نگاهش کرد.
ـ چی؟
آرون لبخندش رو جمع کرد و کمی جدیتر پرسید:
ـ باهاش احساس راحتی میکنی؟
ملیسا مکث کرد.
به صفحهٔ گوشی نگاه کرد. کایزن دوباره پیام داده بود.
**کایزن:** هنوز اونجایی؟
ملیسا لبخند محوی زد.
ـ آره... پسر بدی نیست.
آرون چند لحظه به صورتش نگاه کرد. بعد بالش رو زیر سرش گذاشت.
ـ خوبه. من بهت اعتماد دارم، ملیسا. فقط اگه یه روز ناراحتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
ملیسا لبخند زد و خودش رو به برادرش نزدیک کرد.
ـ باشه، داداش.
آرون پتو رو تا روی شونههای خواهرش بالا کشید.
ـ حالا بخواب. فردا باید بیشتر با هم وقت بگذرونیم.
ـ قول میدی؟
ـ قول میدم.
ملیسا چراغ گوشی رو کم کرد و دوباره به کایزن جواب داد.
**ملیسا:** ببخشید، برادرم گوشیام رو گرفت و بازجوییام کرد!
جواب کایزن خیلی زود رسید.
**کایزن:** برادرت؟
**ملیسا:** آره. آرون. تازه از سربازی برگشته.
چند لحظه بعد:
**کایزن:** پس امشب دیگه پیام نمیدم.
ملیسا با تعجب جواب داد:
**ملیسا:** چرا؟
**کایزن:** شاید دوباره بازجویی بشی.
ملیسا لبخند زد.
**ملیسا:** ترسیدی؟
**کایزن:** نه.
**ملیسا:** پس چرا؟
**کایزن:** شب بخیر، ملیسا.
ملیسا خندید و آخرین پیام رو فرستاد.
**ملیسا:** شب بخیر، آقای ترسو!
کایزن دیگه جواب نداد.
ملیسا گوشی رو کنار گذاشت و به آرون نگاه کرد که چشمهاش رو بسته بود.
ـ آرون؟
ـ هوم؟
ـ خوشحالم برگشتی.
آرون بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، دستش رو دور شونههای خواهرش انداخت.
ـ منم خوشحالم، کوچولو.
ملیسا چشمهاش رو بست.
امشب هم برادری کنارش بود که میتونست باهاش بخنده، بهش اعتماد کنه و بدون ترس از قضاوت شدن، خودش باشه.
البته هنوز یک مشکل وجود داشت...
آرون قطعاً فردا دربارهٔ کایزن سؤالهای بیشتری میپرسید!
شب، وقتی مهمونها رفتن، آرون تصمیم گرفت اتاق ملیسا بخوابه.
ملیسا با تعجب از روی تخت نگاهش کرد.
ـ جدی میخوای اینجا بخوابی؟
آرون بالش اضافهای برداشت و روی زمین کنار تخت انداخت.
ـ آره. چند سال از اتاق و تختت دور بودم، حالا میخوام ببینم خواهر کوچولوم شبها چهکار میکنه!
ـ میخوابم! مثل آدمهای عادی!
ـ چه زندگی هیجانانگیزی!
ملیسا بالش کوچیکی به طرفش پرت کرد.
ـ آرون!
آرون خندید و بالش رو گرفت.
چند دقیقه بعد، چراغ اتاق خاموش شده بود و هر دو دراز کشیده بودن. ملیسا زیر پتو گوشیاش رو روشن کرد.
**کایزن:** هنوز بیداری؟
ملیسا لبخند زد و جواب داد:
**ملیسا:** نه، دارم توی خواب باهات پیام میدم.
چند ثانیه بعد، پیام کایزن رسید.
**کایزن:** پس خوابت هم خیلی بیادبه.
ملیسا خندهاش گرفت و سریع جلوی دهانش رو گرفت تا آرون بیدار نشه.
**ملیسا:** خودت شروع کردی!
**کایزن:** من فقط یه سؤال پرسیدم.
**ملیسا:** آره، حتماً. تو هیچوقت مقصر نیستی!
**کایزن:** بالاخره متوجه شدی.
ملیسا دوباره خندید.
همون لحظه، آرون که ظاهراً خواب نبود، روی تخت چرخید و به سمتش دراز کشید.
ـ چی انقدر خندهداره؟
ـ هیچی!
ـ پس چرا داری به گوشیات میخندی؟
ـ آرون، بخواب!
آرون چشمهاش رو ریز کرد.
ـ گوشیت رو بده ببینم.
ـ چی؟ نه!
اما قبل از اینکه ملیسا گوشی رو کنار بکشه، آرون سریع دستش رو دراز کرد و گوشی رو از دستش گرفت.
ـ آرون! پسش بده!
آرون به صفحه نگاه کرد. آخرین پیام کایزن هنوز باز بود.
چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش رو به خواهرش دوخت.
ـ این دیگه کیه؟!
ملیسا دستش رو دراز کرد.
ـ گوشیم رو بده!
آرون گوشی رو کمی بالاتر گرفت.
ـ داری با یه پسر حرف میزنی؟!
ـ آرون، آرومتر! همه میشنون!
ـ جواب سؤال منو بده!
ـ همکلاسیمه!
آرون دوباره به صفحه نگاه کرد و پیامها رو دید.
ـ همکلاسیای که نصفهشب بهت پیام میده و تو هم براش میخندی؟
ملیسا با صورت سرخشده بالش رو جلوی صورتش گرفت.
ـ وای خدا... تو چرا اینقدر فضولی؟!
آرون بالش رو از جلوی صورتش کنار زد.
ـ من چند سال نبودم، برمیگردم میبینم خواهر کوچولوم نصفهشب با یه پسر ناشناس پیام میده. انتظار داری عادی رفتار کنم؟!
ـ ناشناس نیست! اسمش کایزنه!
آرون ابرو بالا انداخت.
ـ اوه، پس اسمش رو هم میدونی!
ـ آرررون!
خندهٔ آرون توی اتاق پیچید.
ملیسا دوباره سعی کرد گوشی رو بگیره و این بار موفق شد.
ـ دیگه باهات حرف نمیزنم!
ـ باشه، باشه. فقط یه سؤال دیگه.
ملیسا با بدبینی نگاهش کرد.
ـ چی؟
آرون لبخندش رو جمع کرد و کمی جدیتر پرسید:
ـ باهاش احساس راحتی میکنی؟
ملیسا مکث کرد.
به صفحهٔ گوشی نگاه کرد. کایزن دوباره پیام داده بود.
**کایزن:** هنوز اونجایی؟
ملیسا لبخند محوی زد.
ـ آره... پسر بدی نیست.
آرون چند لحظه به صورتش نگاه کرد. بعد بالش رو زیر سرش گذاشت.
ـ خوبه. من بهت اعتماد دارم، ملیسا. فقط اگه یه روز ناراحتت کرد، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.
ملیسا لبخند زد و خودش رو به برادرش نزدیک کرد.
ـ باشه، داداش.
آرون پتو رو تا روی شونههای خواهرش بالا کشید.
ـ حالا بخواب. فردا باید بیشتر با هم وقت بگذرونیم.
ـ قول میدی؟
ـ قول میدم.
ملیسا چراغ گوشی رو کم کرد و دوباره به کایزن جواب داد.
**ملیسا:** ببخشید، برادرم گوشیام رو گرفت و بازجوییام کرد!
جواب کایزن خیلی زود رسید.
**کایزن:** برادرت؟
**ملیسا:** آره. آرون. تازه از سربازی برگشته.
چند لحظه بعد:
**کایزن:** پس امشب دیگه پیام نمیدم.
ملیسا با تعجب جواب داد:
**ملیسا:** چرا؟
**کایزن:** شاید دوباره بازجویی بشی.
ملیسا لبخند زد.
**ملیسا:** ترسیدی؟
**کایزن:** نه.
**ملیسا:** پس چرا؟
**کایزن:** شب بخیر، ملیسا.
ملیسا خندید و آخرین پیام رو فرستاد.
**ملیسا:** شب بخیر، آقای ترسو!
کایزن دیگه جواب نداد.
ملیسا گوشی رو کنار گذاشت و به آرون نگاه کرد که چشمهاش رو بسته بود.
ـ آرون؟
ـ هوم؟
ـ خوشحالم برگشتی.
آرون بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، دستش رو دور شونههای خواهرش انداخت.
ـ منم خوشحالم، کوچولو.
ملیسا چشمهاش رو بست.
امشب هم برادری کنارش بود که میتونست باهاش بخنده، بهش اعتماد کنه و بدون ترس از قضاوت شدن، خودش باشه.
البته هنوز یک مشکل وجود داشت...
آرون قطعاً فردا دربارهٔ کایزن سؤالهای بیشتری میپرسید!
- ۱۶۷
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط