{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت چهاردهم×پارت سه

×قسمت چهاردهم×پارت سه
پاکان با تعجب گفت:تو اینجا چیکارمیکنی ایمان!؟
اومدم اب بخورم برم
_عه!؟خوردی!؟صب کن برم واسط بیارم
به سادگیش خندیدم
گفتم بمون دیوونه
کجا بری!؟
شوخی کردم باهات خنگول
_ای بابا
من خنگ نیسم..دخترا خنگن
علی بیخیال قضیه من و پاکان شد و با ذوق گفت:دقیقا دقیقا...موافقم..اما نه همشون
من تازه با یدونه از خنگای دسته اول اشنا شدم
_کی هس حالا؟؟ من میشناسمش؟؟
علی خندش قطع شد..جدی گفت:نه بابا نمیشناسیش...مهم نیس...خو شوما از کجا همو میشناسین!؟
_من داشتم تو کوچه رد میشدم
پاکان اومد از کنارم رد شد
بعد شناختمش دیگه
پاکان با تعجب گفت:جدی!؟
علی زد پس گردن پاکان و گفت:الاغ من فهمیدم این داره مسخره بازی در میاره
تو نفهمیدی!؟
پاکان گردنشو مالوند و گفت:علی خیلی وحشی..ف..
علی حرفشو قطع کرد و گفت:همینه که هس
دو‌دیقه خفه شین بیاین با من همکاری کنید یکم تمرین کنم حداقل
به زور نشوندمون روی صندلیا و اهنگشو پلی کرد
من کلی دلم میخواست فرصت پیدا کنم تا از پاکان بپرسم بعد اینکه منو از بازداشتگاه بردن زندان چیکار کرد
ولی این علی وحشی از خودراضی مگه میزاره
پاکان کلافه شده بود
علیم بل جدیت داشت داد و هوار میکرد و میخوند
پاکان اروم در گوشم گفت:موزیک داره تو گوشش پخش میشه صداشو برده بالا
بعدفک میکنه خیلی صداش لطیفه...هی داد و هوار میکنه
من و توام که گوشمون پرده نداره اصا
از حرفش زدم‌زیر خنده
با همه خنگ بودنش اینو راست میگفت
علی چپ چپ چپ بهمون نگاه کرد که از خندیدن منصرف شدیم
بعد تمرین محمد واسمون چایی و شیرینی اورد..واسه علی هم قضیه اشناییم با ایمانو توضیح دادم
پاکان میگفت این همون گروهیه که گرفته بودنشون
ولی مثل اینکه اون شبی که پلیسا اومدن علی نبوده و نگرفتنش
چون احتمالا اون شب تو شک قضیه من بوده
وگرنه اونو هم تو بازداشتگاه ملاقات میکردم
بعد از اون با پاکان رفتیم یکم بگردیم
علی کار داشت موند
عوضی گفت نمیزاره با ماشینش بریم
نکبت میگه میترسم برید دور‌دور بزنید‌ماشینمو درب و داغون کنید
اشکالیم نداش
یمم پیاده روی واسه منی که زندگیم کنار جدولا گذشته بد نیست
تصمیم داشتم یه سریم به خونه سامان ویدا بزنم
شایدم برم بیمارستان پیشه (بچه ها شاید بخندید واسم
ولی یادم‌نیس اون بچه سرطانی که تو بیمارستانی بود که ویدا یه مدت توش بستری بود اسمش چیه *_*اگه کسی یادشه بی زحمت کامنت کنه)
_خب.‌.پاکانی..بگو چجوری شد اومدی بیرون از بازداشتگاه!؟
_عه..هزار بارگفتم نگو پاکانی‌‌
_چرا!؟خوشگله که
_نه بابا..لوسه..دخترا اینجوری همو صدا میکنن
_چقد پاکانمون روی دخترا حساسه
_خب حالا توام
_خب حالا منم
_ایمان ادای منو در نیار..
_نیگا نیگا..عین دخترا حرص میخوری..اخ عزیزم
عصبی نشو شیرت خشک میشه
بعدم‌خندیدم
دندوناشو به هم‌فشرد و با حرص دنبالم کرد و منم از دستش فرار میکردم و حرصش میدادم
بعد اینکه کرم ریختنام تموم شد رفتیم و روی نیمکت پارکی که بهش نزدیک شده بودیم نشستیم
_خب ...الان دیگه بیا شبیه ادم حرف بزنیم
بگو چیشد منو که بردن
_خب...ببین..من یه دوستی دارم که اتفاقا اونم اهنگسازه‌‌.‌..اون اومد دنبالم و تعهد داد که دیگه تکرار نمیشه و اینا
اخه یکمم قیافش شبیه این باباهای نمونست
مخصوصا وقتی اداشونو دراره
خلاصه خیلی خوبه
بعد هیچی دیگه
ایمان نمیدونی چقد نگرانت بودم
تو چیکار کردی؟؟
منم قضیه ازادشدنم و اینارو واسه پاکان تعریف کردم
پاکان بهم قول داد یه بار منو ببره و‌علیرضا همون دوسته اهنگساز بابا نمایه مهربون پاکان
شاید باهاش صمیمی شدم و تونست اونم بشه اهنگ ساز من
خخخ
عجب دیوونه ایما
مگه من خوانندم؟؟
پوووف
خل شدم رفت
اگه یه روزم قرار باشه خواننده بشم قطعا رپر نمیشم
والا به خدا
دیدگاه ها (۲۵)

×قسمت چهاردهم×پارت چهارتا بیمارستان‌راه زیادی‌بودولی خونه سا...

×قسمت پانزدهم×پارت بک_ایمان‌ ایمان ایمان ایمان ایمان ایمان ا...

×قسمت چهاردهم×پارت دوبعد از اون قضایا کلی با بچه ها بگو و بخ...

×قسمت چهاردهم×پارت یک_مطمئنم کن که خوبی_باشهفقط یادت باشه خو...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

جونگکوکp2سومین:ولی من الان اون چیز مورد علاقم رو بغل کردمجون...

کپشن رو ببین

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان از ...

bts

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط