رمان اسیر خان پارت هفدهم ۱۷

اسیرِ خان 👑🔥 پارت ¹⁷ 🖤🔪 از زبون اردوان‌خان گوشی رو برداشتم و به عمو زنگ زدم. همین که جواب داد، با عصبانیت گفتم: (عمو، دیگه بسه! می‌خوام بدونم اون شب برای خواهرم چی اتفاقی افتاد. چرا همه اسم دلنواز رو وسط می‌کشن؟) عمو آهی کشید و گفت: (فردا میام عمارت، اون‌وقت همه‌چیز رو می‌گم. فقط قبلش بدون که دلنواز اون‌قدرها هم که فکر می‌کنی مقصر نیست.) با حرص گفتم: (یعنی چی؟ منظورت چیه؟) اما تماس رو قطع کرد. گوشی رو روی میز کوبیدم. همه داشتن چیزی رو ازم پنهون می‌کردن و من دیگه طاقت این همه دروغ رو نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و توی سالن، امیر رو کنار دلنواز دیدم. دلنواز داشت آروم باهاش حرف می‌زد و حتی لبخند کوچیکی روی لبش بود. نمی‌دونم چرا دیدن اون لبخند عصبانیم کرد. با قدم‌های محکم نزدیکشون شدم و گفتم: (دلنواز، برو اتاقت.) دلنواز اخم کرد و گفت: (من که کاری نکردم!) امیر بلند شد و گفت: (لازم نیست سرش داد بزنی، اردوان! اون ازت می‌ترسه.) یقه‌ش رو گرفتم و با خشم گفتم: (تو زیادی توی زندگی من دخالت می‌کنی!) امیر دستم رو کنار زد و گفت: (زندگی تو؟ تو حتی نمی‌ذاری این دختر یه روز آرامش داشته باشه!) دلنواز با صدای لرزون گفت: (بس کنین! من از هیچ‌کدومتون چیزی نمی‌خوام، فقط تنهام بذارین!) امیر با ناراحتی بهش نگاه کرد و بعد رو به من گفت: (این آخرین باری نیست که میام. اگه یه روز بخواد از اینجا بره، کمکش می‌کنم.) بعد از عمارت بیرون رفت. من هم به دلنواز گفتم: (فکر نکن با کمک اون می‌تونی از دست من خلاص بشی!) دلنواز با چشم‌های پر از اشک نگاهم کرد و گفت: (من فقط می‌خوام راحت زندگی کنم. چرا نمی‌ذاری؟) بدون اینکه جوابی بدم، ازش رو برگردوندم و به اتاقم رفتم. شب دوباره عمو زنگ زد و گفت: (فردا میام، اردوان. اما آماده باش؛ حقیقتی که قراره بشنوی، فقط درباره خواهرت نیست... درباره دلنواز هم هست.) بعد از قطع تماس، به سقف خیره شدم. چرا اسم دلنواز همیشه وسط این ماجرا بود؟ و مهم‌تر از همه، چه چیزی رو از من پنهون کرده بودن؟
#رمان
اسلاید دوم:امیر پسر خاله اردوان خان
اسلاید سوم:بانو مادره اردوان خان
دیدگاه ها (۰)

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴ویو: اتچند دقیقه‌ای بود که کنار ...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

𓆩 پارت ۸۱ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ دروغ می‌گی... بابای من این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط