╭─── 🩸🌹 ───╮
╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت پانزدهم
یونا با دستهای لرزون به عکس خیره شده بود.
یونا: یعنی مردی که منو بزرگ کرده... از اول حقیقت رو میدونسته؟!
تهیونگ: احتمالاً.
یونا: دیگه بسه! همهتون یه چیزی رو ازم پنهون میکنین!
یونا به سمت در رفت، اما تهیونگ صداش زد.
تهیونگ: یونا، صبر کن.
یونا: چیه؟ بازم یه دروغ جدید داری؟!
تهیونگ: نه. فقط باید بدونی کسی که امشب دعوتت کرده، ممکنه دشمن پدرت باشه.
یونا: پس چرا پیام داده؟!
تهیونگ: چون به چیزی احتیاج داره که فقط تو میتونی بهش بدی.
یونا: چی؟!
تهیونگ: هنوز نمیدونم.
یونا با عصبانیت خندید.
یونا: عجب مافیای قدرتمندی هستی که هیچی نمیدونی! 😐
کانگ سرفهای کرد تا خندهاش رو پنهون کنه.
تهیونگ: کانگ، بیرون!
کانگ: چشم، رئیس! 😂
چند لحظه بعد، گوشی تهیونگ زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط اومد:
مرد: اگه میخوای مادر یونا رو دوباره ببینی، امشب خودت بیا.
تماس قطع شد.
یونا رنگش پرید.
یونا: مادرم دست اونه...
تهیونگ اسلحهاش رو برداشت و به سمت در رفت.
تهیونگ: امشب این ماجرا تموم میشه.
یونا: منم میام.
تهیونگ برگشت و نگاهش کرد.
تهیونگ: این بار نمیتونم جلوت رو بگیرم... اما باید دقیقاً به حرفم گوش کنی.
یونا: فقط مادرم رو برگردون.
تهیونگ: قول میدم پیداش کنیم.
🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
رزهای خونین
پارت پانزدهم
یونا با دستهای لرزون به عکس خیره شده بود.
یونا: یعنی مردی که منو بزرگ کرده... از اول حقیقت رو میدونسته؟!
تهیونگ: احتمالاً.
یونا: دیگه بسه! همهتون یه چیزی رو ازم پنهون میکنین!
یونا به سمت در رفت، اما تهیونگ صداش زد.
تهیونگ: یونا، صبر کن.
یونا: چیه؟ بازم یه دروغ جدید داری؟!
تهیونگ: نه. فقط باید بدونی کسی که امشب دعوتت کرده، ممکنه دشمن پدرت باشه.
یونا: پس چرا پیام داده؟!
تهیونگ: چون به چیزی احتیاج داره که فقط تو میتونی بهش بدی.
یونا: چی؟!
تهیونگ: هنوز نمیدونم.
یونا با عصبانیت خندید.
یونا: عجب مافیای قدرتمندی هستی که هیچی نمیدونی! 😐
کانگ سرفهای کرد تا خندهاش رو پنهون کنه.
تهیونگ: کانگ، بیرون!
کانگ: چشم، رئیس! 😂
چند لحظه بعد، گوشی تهیونگ زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط اومد:
مرد: اگه میخوای مادر یونا رو دوباره ببینی، امشب خودت بیا.
تماس قطع شد.
یونا رنگش پرید.
یونا: مادرم دست اونه...
تهیونگ اسلحهاش رو برداشت و به سمت در رفت.
تهیونگ: امشب این ماجرا تموم میشه.
یونا: منم میام.
تهیونگ برگشت و نگاهش کرد.
تهیونگ: این بار نمیتونم جلوت رو بگیرم... اما باید دقیقاً به حرفم گوش کنی.
یونا: فقط مادرم رو برگردون.
تهیونگ: قول میدم پیداش کنیم.
🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
- ۱۴۳
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط