𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر
𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس میشدی فقط یک صندلی برات مهم بودصندلی آخر، کنار پنجره اما همیشه یک نفر اونجا مینشست یونگی پسری که تقریباً هر روز هدفون توی گوشش بود و بیشتر مسیر رو بیرون پنجره نگاه میکرد اولش حتی اسمش رو هم نمیدونستی فقط میدونستی همیشه ساعت مشخصی سوار میشه و همیشه همون صندلی میشینه یک روز اتوبوس شلوغتر از همیشه بودوقتی سوار شدی، فقط یک صندلی خالی مونده بودکنار یونگی چند لحظه مردد موندی و بعد نشستی یونگی نگاه کوتاهی بهت انداخت و دوباره به پنجره خیره شد
_ ببخشید...
یونگی: هوم؟
_ میشه یکم اینطرفتر بشینی؟
یونگی بدون حرف کمی جابهجا شد
_ ممنون
چند دقیقه گذشت ناگهان اتوبوس ترمز شدیدی کرد و سرت به شیشه خورد
_ آخ...
یونگی سریع هدفونش رو برداشت
یونگی: خوبی؟
_ آره... چیزی نیست
یونگی چند لحظه نگاهت کرد
یونگی: مطمئنی؟
_ آره.
یونگی: خوبه
بعد دوباره هدفونش رو گذاشت اما این بار یکی از هندزفریهاش رو سمت تو گرفت
_ این چیه؟
یونگی: آهنگی که گوش میدادم
_ چرا به من میدی؟
یونگی: چون قیافت میگه امروز بهش نیاز داری
با تعجب خندیدی و هندزفری رو گرفتی
_ تو همیشه با غریبهها اینقدر مهربونی؟
یونگی: نه
_ پس چرا با من؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد
یونگی: خودمم نمیدونم
روزها گذشت کمکم اون صندلی آخر تبدیل شد به جای همیشگی هردوتون دیگه حتی لازم نبود از هم اجازه بگیرین تو مینشستی کنار پنجره و یونگی کنارت گاهی حرف میزدین، گاهی هم تمام مسیر رو ساکت میموندین تا اینکه یک صبح، سوار اتوبوس شدیصندلی آخر خالی بود اما یونگی اونجا نبودچند دقیقه منتظر موندی اتوبوس حرکت کردباز هم خبری ازش نشدبرای اولین بار، مسیر همیشگی خیلی طولانی به نظر میرسیدو نمیدونستی چرا نبودن پسری که حتی چند هفته پیش اسمش رو هم نمیدونستی، اینقدر ناراحتت کرده...
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس میشدی فقط یک صندلی برات مهم بودصندلی آخر، کنار پنجره اما همیشه یک نفر اونجا مینشست یونگی پسری که تقریباً هر روز هدفون توی گوشش بود و بیشتر مسیر رو بیرون پنجره نگاه میکرد اولش حتی اسمش رو هم نمیدونستی فقط میدونستی همیشه ساعت مشخصی سوار میشه و همیشه همون صندلی میشینه یک روز اتوبوس شلوغتر از همیشه بودوقتی سوار شدی، فقط یک صندلی خالی مونده بودکنار یونگی چند لحظه مردد موندی و بعد نشستی یونگی نگاه کوتاهی بهت انداخت و دوباره به پنجره خیره شد
_ ببخشید...
یونگی: هوم؟
_ میشه یکم اینطرفتر بشینی؟
یونگی بدون حرف کمی جابهجا شد
_ ممنون
چند دقیقه گذشت ناگهان اتوبوس ترمز شدیدی کرد و سرت به شیشه خورد
_ آخ...
یونگی سریع هدفونش رو برداشت
یونگی: خوبی؟
_ آره... چیزی نیست
یونگی چند لحظه نگاهت کرد
یونگی: مطمئنی؟
_ آره.
یونگی: خوبه
بعد دوباره هدفونش رو گذاشت اما این بار یکی از هندزفریهاش رو سمت تو گرفت
_ این چیه؟
یونگی: آهنگی که گوش میدادم
_ چرا به من میدی؟
یونگی: چون قیافت میگه امروز بهش نیاز داری
با تعجب خندیدی و هندزفری رو گرفتی
_ تو همیشه با غریبهها اینقدر مهربونی؟
یونگی: نه
_ پس چرا با من؟
یونگی چند لحظه سکوت کرد
یونگی: خودمم نمیدونم
روزها گذشت کمکم اون صندلی آخر تبدیل شد به جای همیشگی هردوتون دیگه حتی لازم نبود از هم اجازه بگیرین تو مینشستی کنار پنجره و یونگی کنارت گاهی حرف میزدین، گاهی هم تمام مسیر رو ساکت میموندین تا اینکه یک صبح، سوار اتوبوس شدیصندلی آخر خالی بود اما یونگی اونجا نبودچند دقیقه منتظر موندی اتوبوس حرکت کردباز هم خبری ازش نشدبرای اولین بار، مسیر همیشگی خیلی طولانی به نظر میرسیدو نمیدونستی چرا نبودن پسری که حتی چند هفته پیش اسمش رو هم نمیدونستی، اینقدر ناراحتت کرده...
- ۲.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط