پارت ۱۶ — انتخاب
پارت ۱۶ — انتخاب
کاروان بالاخره عصر همان روز اجازهی حرکت گرفت.
یورا و سوآ همراه بقیهی مسافرها سوار کالسکه شدن و از روستا خارج شدن. یونگی و سربازهایش هم از مسیر دیگری برگشتن.
فکر میکردند ماجرای روستا همانجا تمام شده.
اما چند روز بعد، خبر تازهای به پایتخت رسید.
یکی از مسیرهای تجاری جنوبی دوباره مورد حمله قرار گرفته بود.
این بار مسئله فقط بسته شدن راه نبود؛ چند محموله ناپدید شده بود و کسی نمیدانست چه کسانی پشت ماجرا هستند.
خبر به قصر رسید.
و بعد، طبق معمول، به خاندان مین.
یونگی مقابل پدرش ایستاده بود.
پدرش گفت: «پادشاه میخواد تا مشخص شدن وضعیت، رفتوآمد در جنوب محدود بشه.»
یونگی پرسید: «و کاروانهایی که از اون مسیر استفاده میکنن؟»
«باید متوقف بشن.»
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
«این کار به مردم روستاها آسیب میزنه.»
«میدونم.»
«پس راه دیگهای پیدا کنیم.»
پدرش نگاهش کرد.
«برای همین مسئولیت این کار با توئه.»
یونگی سرش را پایین آورد.
«متوجه شدم.»
همان شب، دستورهای جدیدی به روستاهای اطراف فرستاده شد.
یکی از آنها به روستایی رسید که خانوادهی یورا در آن زندگی میکردند.
قرار بود مسیر اصلی برای مدتی بسته شود و رفتوآمد مردم محدود باشد.
یورا وقتی خبر را شنید، فقط به یک چیز فکر کرد:
«یعنی ممکنه دوباره مجبور بشیم از همون مسیر رد بشیم؟»
سوآ پرسید: «چرا؟»
یورا کمی مکث کرد.
«چون مسیر دیگهای نداریم.»
اما خودش هم میدانست دلیل نگرانیاش فقط مسیر نبود.
چند روز بعد، یورا دوباره یونگی را دید.
این بار در بازار نبود.
او همراه چند سرباز برای رساندن دستور سلطنتی به روستا آمده بود.
یورا از دور ایستاده بود.
یونگی دستور را تحویل مسئول روستا داد و بدون اینکه حتی لحظهای رفتار نمایشی داشته باشد، دربارهی جزئیات آن توضیح داد؛ اینکه کدام مسیرها بستهاند، مردم از کجا میتوانند رفتوآمد کنند و چه کسانی اجازهی عبور دارند.
وقتی کارش تمام شد، برگشت تا سوار اسب شود.
یورا جلو رفت.
«ارباب مین.»
یونگی ایستاد.
«بله؟»
«اون مسیر جنوبی... واقعاً خطرناکه؟»
یونگی چند ثانیه به او نگاه کرد.
«فعلاً نمیدونیم.»
«پس چرا بستنش؟»
«چون تا وقتی ندونیم چه اتفاقی افتاده، نمیتونیم مردم رو دوباره وارد همون خطر کنیم.»
یورا سر تکان داد.
این بار جوابش را قبول داشت.
یونگی سوار اسب شد.
اما قبل از حرکت گفت:
«اگر مجبور شدی از روستا خارج بشی، از مسیر شمالی برو.»
یورا گفت: «باشه.»
و برای اولین بار، حرف یونگی برایش فقط یک توصیه نبود.
به آن اعتماد کرد.
کاروان بالاخره عصر همان روز اجازهی حرکت گرفت.
یورا و سوآ همراه بقیهی مسافرها سوار کالسکه شدن و از روستا خارج شدن. یونگی و سربازهایش هم از مسیر دیگری برگشتن.
فکر میکردند ماجرای روستا همانجا تمام شده.
اما چند روز بعد، خبر تازهای به پایتخت رسید.
یکی از مسیرهای تجاری جنوبی دوباره مورد حمله قرار گرفته بود.
این بار مسئله فقط بسته شدن راه نبود؛ چند محموله ناپدید شده بود و کسی نمیدانست چه کسانی پشت ماجرا هستند.
خبر به قصر رسید.
و بعد، طبق معمول، به خاندان مین.
یونگی مقابل پدرش ایستاده بود.
پدرش گفت: «پادشاه میخواد تا مشخص شدن وضعیت، رفتوآمد در جنوب محدود بشه.»
یونگی پرسید: «و کاروانهایی که از اون مسیر استفاده میکنن؟»
«باید متوقف بشن.»
یونگی چند لحظه سکوت کرد.
«این کار به مردم روستاها آسیب میزنه.»
«میدونم.»
«پس راه دیگهای پیدا کنیم.»
پدرش نگاهش کرد.
«برای همین مسئولیت این کار با توئه.»
یونگی سرش را پایین آورد.
«متوجه شدم.»
همان شب، دستورهای جدیدی به روستاهای اطراف فرستاده شد.
یکی از آنها به روستایی رسید که خانوادهی یورا در آن زندگی میکردند.
قرار بود مسیر اصلی برای مدتی بسته شود و رفتوآمد مردم محدود باشد.
یورا وقتی خبر را شنید، فقط به یک چیز فکر کرد:
«یعنی ممکنه دوباره مجبور بشیم از همون مسیر رد بشیم؟»
سوآ پرسید: «چرا؟»
یورا کمی مکث کرد.
«چون مسیر دیگهای نداریم.»
اما خودش هم میدانست دلیل نگرانیاش فقط مسیر نبود.
چند روز بعد، یورا دوباره یونگی را دید.
این بار در بازار نبود.
او همراه چند سرباز برای رساندن دستور سلطنتی به روستا آمده بود.
یورا از دور ایستاده بود.
یونگی دستور را تحویل مسئول روستا داد و بدون اینکه حتی لحظهای رفتار نمایشی داشته باشد، دربارهی جزئیات آن توضیح داد؛ اینکه کدام مسیرها بستهاند، مردم از کجا میتوانند رفتوآمد کنند و چه کسانی اجازهی عبور دارند.
وقتی کارش تمام شد، برگشت تا سوار اسب شود.
یورا جلو رفت.
«ارباب مین.»
یونگی ایستاد.
«بله؟»
«اون مسیر جنوبی... واقعاً خطرناکه؟»
یونگی چند ثانیه به او نگاه کرد.
«فعلاً نمیدونیم.»
«پس چرا بستنش؟»
«چون تا وقتی ندونیم چه اتفاقی افتاده، نمیتونیم مردم رو دوباره وارد همون خطر کنیم.»
یورا سر تکان داد.
این بار جوابش را قبول داشت.
یونگی سوار اسب شد.
اما قبل از حرکت گفت:
«اگر مجبور شدی از روستا خارج بشی، از مسیر شمالی برو.»
یورا گفت: «باشه.»
و برای اولین بار، حرف یونگی برایش فقط یک توصیه نبود.
به آن اعتماد کرد.
- ۱۵۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط