رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل سی‌ودوم: شانه‌ای برای خوابیدن

دو روز بعد، حیاط مدرسه پر از دانش‌آموزهایی بود که چمدان به دست، منتظر حرکت اتوبوس‌ها بودن.

ملیسا چمدونش رو داخل قسمت بار گذاشت و همراه ایومی سوار شد.

هانا و رینا چند ردیف عقب‌تر نشسته بودن و سوتا و رن هم مشغول بحث دربارهٔ برنامه‌های اردو بودن.

ملیسا دنبال صندلی خالی گشت، اما تقریباً همهٔ صندلی‌ها پر شده بود.

تنها جای خالی، صندلی کنار کایزن بود.

ملیسا لحظه‌ای مکث کرد و بعد به سمتش رفت.

ـ اینجا کسی نشسته؟

کایزن سرش رو از گوشی بلند کرد.

ـ نه.

ملیسا کنارش نشست و کیفش رو روی پاهاش گذاشت.

ایومی که چند ردیف جلوتر نشسته بود، برگشت و با دیدن ملیسا کنار کایزن، لبخند شیطنت‌آمیزی زد. بعد زیر لب خندید.

ملیسا متوجه نگاهش شد، اما چیزی نگفت. فقط نگاه کوتاهی به کایزن انداخت که دوباره مشغول گوشی‌اش شده بود.

اتوبوس حرکت کرد.

***

سه ساعت اول سفر با صحبت‌های بچه‌ها، موسیقی و تماشای منظره‌های بیرون گذشت.

هانا و رینا گاهی از ردیف عقب صدایشون می‌زدن و سوتا هم هر چند دقیقه یک بار بحث تازه‌ای راه می‌انداخت.

کایزن بیشتر وقتش رو ساکت بود. گاهی به پیام‌هاش جواب می‌داد و گاهی به جاده نگاه می‌کرد.

ملیسا هم ابتدا با ایومی پیام ردوبدل می‌کرد، اما هرچه زمان می‌گذشت، خستگی بیشتری احساس می‌کرد.

شش ساعت راه تا محل اردو و هتل در پیش داشتن.

ملیسا سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هاش رو بست.

با خودش فکر کرد فقط چند دقیقه استراحت می‌کنه.

اما کم‌کم پلک‌هاش سنگین شد و بدون اینکه متوجه بشه، به سمت کایزن متمایل شد.

چند لحظه بعد، سرش روی شونهٔ او قرار گرفت.

کایزن یک‌دفعه بی‌حرکت موند.

نگاهش رو از پنجره گرفت و به ملیسا خیره شد.

ملیسا خوابیده بود؛ موهاش کمی روی صورتش ریخته بود و دست‌هاش روی کیفش قرار داشت.

کایزن انتظار هر چیزی رو داشت، جز اینکه ملیسا این‌قدر بی‌خبر به شونه‌اش تکیه بده.

گوش‌هاش کم‌کم قرمز شدن.

نگاهش رو سریع به سمت پنجره برگردوند و سعی کرد کاملاً عادی رفتار کنه.

اما نمی‌تونست.

حتی جرئت نداشت شونه‌اش رو تکون بده؛ مبادا ملیسا بیدار بشه.

چند دقیقه گذشت.

سوتا از صندلی کناری راهرو سرش رو برگردوند تا چیزی به کایزن بگه، اما با دیدن وضعیتش لبخند زد.

کایزن نگاه هشدارآمیزی بهش انداخت.

سوتا دهانش رو بست و بی‌صدا برگشت سر جاش.

کایزن دوباره به پنجره نگاه کرد.

منظرهٔ بیرون تغییر می‌کرد، نور خورشید از شیشه به داخل می‌تابید و اتوبوس با صدای یکنواختی در جاده پیش می‌رفت.

ملیسا کمی در خواب جابه‌جا شد و سرش رو راحت‌تر روی شونهٔ او گذاشت.

کایزن نفسش رو آهسته بیرون داد.

زیر لب، آن‌قدر آرام که کسی نشنوه، گفت:

ـ واقعاً نمی‌دونی داری چه‌کار می‌کنی...

اما خودش هم نمی‌دونست چرا، با وجود اینکه شونه‌اش کم‌کم خسته شده بود، دلش نمی‌خواست ملیسا بیدار بشه.

***

حدود یک ساعت بعد، ایومی برای برداشتن بطری آبش برگشت و نگاهش به اون دو افتاد.

ملیسا هنوز خواب بود و کایزن همچنان به پنجره نگاه می‌کرد؛ با گوش‌هایی که هنوز کمی سرخ بودن.

ایومی لبخندش رو پنهان کرد و چیزی نگفت.

این بار تصمیم گرفت ملیسا رو دست نندازه.

بعضی لحظه‌ها بهتر بود فقط همون‌طور که بودن، باقی بمونن.

و کایزن، پسری که معمولاً حتی اجازه نمی‌داد کسی بیش از حد به حریمش نزدیک بشه، تمام مسیر رو بی‌حرکت نشست تا ملیسا خواب راحتی داشته باشه.

هنوز سه ساعت تا رسیدن به مقصد باقی مونده بود.

و وقتی ملیسا بالاخره چشم‌هاش رو باز می‌کرد، احتمالاً تازه متوجه می‌شد تمام این مدت کجا خوابیده بوده...
دیدگاه ها (۰)

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

the lost leaves/رمان جیمین

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 14رینا تمام روز به حرفی که به جین زده بود فکر...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

درخواستی

📖 قلدرِ منپارت اول | تازه‌واردصدای همهمه‌ی کلاس از چند دقیقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط