رمان پارت۲
رمان پارت۲
بک جین هنوزم باور نداشت که باکو بازم باهاش دوست شده.
هنوز باور نداشت که با باکو باهم از اون کارا کردن.
بک جین لباس هاش رو درمیاره و میره روی تخت تا بخوابه باکو رو نیبینا که خوابیده و با لبخند به باکو نگاه میکنه
پتو رو روی باکو میکشه تا سرما نخوره .کنارش میخوابه و همون لحظه باکو دستش رو دور کمر بکجین حلقه میکنه،بک جین با تعجب نگاه میکنه و باکو کمرش رو میبوسه بکحین لبخند میزنه و با چشمای خوشگلش باکو رو نگاه میکنه.
صبح که شد بک جین خیلی زود بیدار شد تصمیم گرف که یه صبحونه ی خوشمزه درست کنه که باهم بخورند.اولین روزی بود که باهم تنها بودن و بکجین غذا میپخت.
وقتی داشت غذا رو درست میکرد.باکو اومد از پشت بغلش کرد و گفت صب بخیرررر🥱
بک جین بالبخند نگاش کرد بکجین:چرا انقدر صب زود پاشدی،باکو:بیدار نشم؟اگه زود بیدار نشم نمیتونم نگات کنم.
بک جین:اهانن،الکی میگی نه؟
باکو:الکی؟نه بابا مگه میشه به تو الکی بگم من خب .....دوستت دارم!شاید هیچوقت اینو بهت نگفتم،شاید هیچوقت با رفتارهام نصون ندادم،ولی از این به بعد میخوام همیشه مراقبت باشم،هیچوقت نمیزارم کسی اذیتت کنه هیچوقت.....
بکجین به باکو نگاه میکنه و یه بوسه ی کوتاه بینشون اتفاق میوفته🤏🏻
باهم میشینن و صبحونه میخورن همین لحظه مامان بکجین میاد ونگاشون میکنه
مامان بکجین:عههه پس بگوو باهم غذا درست میکنین و میخورین.
باکو:دیگه قراره حسابی چاق شم دیگه،قراره همش دستپخت خوشمزه ی این بچه رو بخورم🛐
مامان بکجین:بچهه؟😂
باکو و بک جین هم رو نگاه میکنن و میخندن باهم میرن مدرسه و خدافظی میکنن و هم رو بغل میکنن
بکجین:شب بیای
باکو:شب؟چرا شب؟همم.شیطون واسه چی
بکجین:عهه بس کنن پسر بد
همین الان یکی از ادامیی که تو خونه ی بکجیننا کار میکرده و بکجین رو از بچگی بزرگ کره میاد
اون مرده:عهه دیشب چیکار کردینن
بکجین:هیچی
باکو:حرف زدیم انقدر خوب حرف زدیمممم قشنگ حرفامون چسبیددد وو...
بک جین هنوزم باور نداشت که باکو بازم باهاش دوست شده.
هنوز باور نداشت که با باکو باهم از اون کارا کردن.
بک جین لباس هاش رو درمیاره و میره روی تخت تا بخوابه باکو رو نیبینا که خوابیده و با لبخند به باکو نگاه میکنه
پتو رو روی باکو میکشه تا سرما نخوره .کنارش میخوابه و همون لحظه باکو دستش رو دور کمر بکجین حلقه میکنه،بک جین با تعجب نگاه میکنه و باکو کمرش رو میبوسه بکحین لبخند میزنه و با چشمای خوشگلش باکو رو نگاه میکنه.
صبح که شد بک جین خیلی زود بیدار شد تصمیم گرف که یه صبحونه ی خوشمزه درست کنه که باهم بخورند.اولین روزی بود که باهم تنها بودن و بکجین غذا میپخت.
وقتی داشت غذا رو درست میکرد.باکو اومد از پشت بغلش کرد و گفت صب بخیرررر🥱
بک جین بالبخند نگاش کرد بکجین:چرا انقدر صب زود پاشدی،باکو:بیدار نشم؟اگه زود بیدار نشم نمیتونم نگات کنم.
بک جین:اهانن،الکی میگی نه؟
باکو:الکی؟نه بابا مگه میشه به تو الکی بگم من خب .....دوستت دارم!شاید هیچوقت اینو بهت نگفتم،شاید هیچوقت با رفتارهام نصون ندادم،ولی از این به بعد میخوام همیشه مراقبت باشم،هیچوقت نمیزارم کسی اذیتت کنه هیچوقت.....
بکجین به باکو نگاه میکنه و یه بوسه ی کوتاه بینشون اتفاق میوفته🤏🏻
باهم میشینن و صبحونه میخورن همین لحظه مامان بکجین میاد ونگاشون میکنه
مامان بکجین:عههه پس بگوو باهم غذا درست میکنین و میخورین.
باکو:دیگه قراره حسابی چاق شم دیگه،قراره همش دستپخت خوشمزه ی این بچه رو بخورم🛐
مامان بکجین:بچهه؟😂
باکو و بک جین هم رو نگاه میکنن و میخندن باهم میرن مدرسه و خدافظی میکنن و هم رو بغل میکنن
بکجین:شب بیای
باکو:شب؟چرا شب؟همم.شیطون واسه چی
بکجین:عهه بس کنن پسر بد
همین الان یکی از ادامیی که تو خونه ی بکجیننا کار میکرده و بکجین رو از بچگی بزرگ کره میاد
اون مرده:عهه دیشب چیکار کردینن
بکجین:هیچی
باکو:حرف زدیم انقدر خوب حرف زدیمممم قشنگ حرفامون چسبیددد وو...
- ۱۵۱
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط