╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡
پارت دوم
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯

ساعت هشت صبح بود که ا.ت بالاخره چشم‌های آبی‌رنگش رو باز کرد.

اولین چیزی که دید، صورت جین بود که با تکیه به دستش، از همون فاصله‌ی نزدیک نگاهش می‌کرد.

ا.ت: وای خداااا! چرا این‌قدر بهم نزدیکی؟!

جین: چون تخت خودمه، خانم کوچولو!

ا.ت: تخت خودته، ولی خودت مال منی!

جین خندید و نوک بینی‌اش رو بوسید.

جین: صبح بخیر، ملوسکم.

ا.ت: صبح بخیر، عشقم.

دخترک دست‌هاش رو دور گردن جین حلقه کرد و خودش رو توی بغلش جا داد.

ا.ت: امروز نمی‌ذارم بری سر کار.

جین: واقعاً؟ پس هلدینگ رو به کی بسپرم؟

ا.ت: نمی‌دونم! به آجوما زنگ بزن!

جین: آجوما باید شرکت چند هزار میلیاردی منو اداره کنه؟!

ا.ت: آره دیگه! اون از تو عاقل‌تره!

جین با شنیدن حرفش ابروهاش رو بالا انداخت.

جین: خیلی خب، پس دیگه خبری از توت‌فرنگی برای صبحونه نیست.

ا.ت: جین کیم! جرئت داری این کارو بکن!

جین: اووووه! اسم کامل؟ یعنی اوضاع جدیه!

ا.ت لپ‌هاش رو باد کرد و صورتش رو برگردوند.

ا.ت: قهرم باهات!

جین: حتی یه بوسه هم نمی‌دی؟

ا.ت: نه!

جین: یه بغل کوچولو؟

ا.ت: نه!

جین: پس من برم؟

ا.ت بلافاصله دستش رو محکم‌تر دور گردن جین حلقه کرد.

ا.ت: کجاااا؟! من هنوز نگفتم می‌تونی بری!

جین خندید و پیشونی‌اش رو به پیشونی دخترک چسبوند.

جین: وای به حال من که رئیس بزرگ‌ترین هلدینگ کره‌ام، ولی برای بیرون رفتن از اتاق باید از تو اجازه بگیرم.

ا.ت: بالاخره یه جا باید بفهمی کی رئیسه!

همون لحظه صدای آجوما از پشت در بلند شد.

آجوما: دخترم! بیدار شدی؟ صبحونه آماده‌ست!

ا.ت: آجووووماااا! بیا توووو!

جین: حداقل بذار در رو باز کنه، بیبی!

آجوما وارد اتاق شد و به محض دیدن ا.ت که هنوز توی بغل جین بود، دستش رو به کمرش زد.

آجوما: دخترم، تو قراره صبحونه بخوری یا تا ظهر این پسر بیچاره رو گروگان بگیری؟

ا.ت: آجوماااا! خودش نمی‌ذاره از بغلش برم!

جین: ببخشید؟! من؟!

آجوما: ساکت، پسرم! من دخترم رو بهتر می‌شناسم!

ا.ت با پیروزی زبونش رو برای جین بیرون آورد.

جین: شما دوتا از قبل با هم هماهنگ کردین، مگه نه؟

آجوما: معلومه! ما یه تیمیم!

ا.ت: تیم دخترای خوشگل!

جین: خیلی خب، تیم دخترای خوشگل. بیاین صبحونه بخوریم.

چند دقیقه بعد، هر سه نفر دور میز صبحونه نشسته بودن و ا.ت با ذوق پنکیکش رو با شکلات تزئین می‌کرد.

آجوما: دخترم، اگه یه روز بخوای ازدواج کنی، دوست داری مراسمت چطوری باشه؟

دست جین برای لحظه‌ای روی لیوانش متوقف شد.

ا.ت: ازدواج؟! چرا یهو پرسیدی؟

آجوما: همین‌جوری عزیزم. آدم گاهی باید درباره‌ی آینده فکر کنه.

ا.ت لبخند زد و نگاهی به جین انداخت.

ا.ت: من فقط می‌خوام با کسی ازدواج کنم که هر شب بغلم کنه تا خوابم ببره.

جین نگاهش کرد و گوشه‌ی لبش بالا رفت.

جین: این که کار سختی نیست، فرشته‌ی من.

ا.ت: و هر روز بهم بگه دوستم داره!

جین: اونم که از همین الان انجام می‌دم.

ا.ت: و هیچ‌وقت منو با کارش عوض نکنه!

جین دستش رو از روی میز جلو برد و انگشت‌های دخترک رو گرفت.

جین: هیچ شرکتی توی این دنیا ارزشش بیشتر از تو نیست، بیبی.

ا.ت با شنیدن حرفش لبخند زد و دستش رو بوسید.

آجوما زیرچشمی به جین نگاه کرد و با اشاره‌ی کوچیکی بهش فهموند که نقشه‌شون داره خوب پیش می‌ره.

جین گوشی‌اش رو زیر میز برداشت و برای آجوما پیام فرستاد.

جین: امشب کمکم کنین. می‌خوام همه‌چیز بی‌نقص باشه.

آجوما پیام رو خوند و خیلی عادی به خوردن صبحونه ادامه داد.

آجوما: چشم، پسرم. فقط امیدوارم وقتی حلقه رو دید، از خوشحالی سقف رو پایین نیاره!

ا.ت: چی گفتی، آجوما؟

آجوما: هیچی دخترم! گفتم شکلات بیشتری بخور!

جین و آجوما برای یک لحظه به هم نگاه کردن.

و ا.ت، بی‌خبر از نقشه‌ای که درست زیر چشم‌هاش در حال شکل گرفتن بود، با خوشحالی آخرین تکه‌ی پنکیکش رو خورد.

╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ ادامه دارد... ♡
♡گیللیلیلیلییلیلیلیلیلی ♡
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
دیدگاه ها (۰)

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

عشق بی پایان

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

سناریو جدید

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

دوپارتی اسمات درخواستی از جیناسمات از جینا،ت ویوجین بعد از ۳...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط