Fate is predetermined.
part:9
مینا جدی شد
مینا: یول، بحث من و تو نیست که بگیم مشکلی نیست یه جوری زندگیمون رو میچرخونیم دوتایی، شده با یه پتو زیر پل و یه وعده غذایی در طول روز....میدونی که اگر بحث فقط من و تو بودیم راضی بودم بهش...ولی بخاطر الیزا باید این کار رو بکنیم..هنوز ۳۲ سالشه و کلی راه در پیش داره، نمیتونیم بزاریم به حال خودش هرکاری میخاد بکنه
یول دندون قروچه ای کرد و اخمی روی پیشونیش نشست و چشم هاش رو بست
الیزا توی این موقعیت سکوت رو ترجیه میداد تا اینکه به دست پدر مادرش صرف بشه...
یول: مینا، من عهد بستم دیگه اسم اون پیرمرد رو هم نیارم، اگر همون موقع که با پدرم خواستگاریت اومدیم عین ادم میشست و حرف میزد و رضایت میداد هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد....فکردی من نمیفهمیدم ۳۴ سال توی کشور غریب فقط من رو داشتی چه حسی داشتی؟........اون باعث شد ۳۴ سال دخترش عذاب بکشه و غم دوری خانوادش رو به دوش بکشه.....تو حتی نتونستی برای مراسم خاک سپاریه مادرت بری!.....یادت میاد؟....الیزا ۳ سالش بود و رفتیم کُره و اون حتی از در رامون نداد داخل
مینا: من کاملا متوجه حرفات هستم..خودتم داری میگی تمام این عذاب ها رو من کشیدم، ولی الان موضوع من و تو یا غرور کوفتی ما نیست، موضوع الیزا هست...و بخاطر الیزا هرکاری لازم باشه باید بکنیم
یول که خسته شده بود از بحث همیشگیشون با لجبازی لب زد
یول: میریم...ولی باور کن ساده نیست
مینا: میدونم میدونم، اون پدر منه، حتی بیشتر از تو میدونم چه کار هایی از دستش بر میاد، ولی نمیخام آینده الیزا رو با خودخواهی تباه کنم
یول نگاهشو از مینا گرفت و شروع کرد به راه رفتن و همزمان گفت " میریم فرودگاه"
مینا نفس عمیقی کشید...انگار الان احساس بهتری داشت...شاید ته قلبش میخواست شانس دوباره هم به پدرش بده، با اینکه تا حدودی اتفاقات رو پیش بینی میکرد
مینا: بریم عزیزم
مینا جدی شد
مینا: یول، بحث من و تو نیست که بگیم مشکلی نیست یه جوری زندگیمون رو میچرخونیم دوتایی، شده با یه پتو زیر پل و یه وعده غذایی در طول روز....میدونی که اگر بحث فقط من و تو بودیم راضی بودم بهش...ولی بخاطر الیزا باید این کار رو بکنیم..هنوز ۳۲ سالشه و کلی راه در پیش داره، نمیتونیم بزاریم به حال خودش هرکاری میخاد بکنه
یول دندون قروچه ای کرد و اخمی روی پیشونیش نشست و چشم هاش رو بست
الیزا توی این موقعیت سکوت رو ترجیه میداد تا اینکه به دست پدر مادرش صرف بشه...
یول: مینا، من عهد بستم دیگه اسم اون پیرمرد رو هم نیارم، اگر همون موقع که با پدرم خواستگاریت اومدیم عین ادم میشست و حرف میزد و رضایت میداد هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد....فکردی من نمیفهمیدم ۳۴ سال توی کشور غریب فقط من رو داشتی چه حسی داشتی؟........اون باعث شد ۳۴ سال دخترش عذاب بکشه و غم دوری خانوادش رو به دوش بکشه.....تو حتی نتونستی برای مراسم خاک سپاریه مادرت بری!.....یادت میاد؟....الیزا ۳ سالش بود و رفتیم کُره و اون حتی از در رامون نداد داخل
مینا: من کاملا متوجه حرفات هستم..خودتم داری میگی تمام این عذاب ها رو من کشیدم، ولی الان موضوع من و تو یا غرور کوفتی ما نیست، موضوع الیزا هست...و بخاطر الیزا هرکاری لازم باشه باید بکنیم
یول که خسته شده بود از بحث همیشگیشون با لجبازی لب زد
یول: میریم...ولی باور کن ساده نیست
مینا: میدونم میدونم، اون پدر منه، حتی بیشتر از تو میدونم چه کار هایی از دستش بر میاد، ولی نمیخام آینده الیزا رو با خودخواهی تباه کنم
یول نگاهشو از مینا گرفت و شروع کرد به راه رفتن و همزمان گفت " میریم فرودگاه"
مینا نفس عمیقی کشید...انگار الان احساس بهتری داشت...شاید ته قلبش میخواست شانس دوباره هم به پدرش بده، با اینکه تا حدودی اتفاقات رو پیش بینی میکرد
مینا: بریم عزیزم
- ۵۹۴
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط