{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.:: قسمت یازدهم ::.

.:: قسمت یازدهم ::.
تازه داشتیم صبحونه میخوردیم که در خونه زده شد .
به سیاوش گفتم : سیا بدو برو در رو باز کن . سیا گفت : خودت برو مگه من حمالم . با عصبانیت پا شدم
و یه سیلی محکمی هم به سر سیا زدم . سیا گفت : برو برگشتنی حالت رو جا میارم . در رو باز کردم
دیدم خالمه .
-سلام خاله جووووووووووون .
-سلام رضا .... من به شوخی دستمو آوردم جلو تا باهاش دست بدم . خالم یه نگاه خشنی کرد و
گفت : دستت رو بکش . بزرگ شدی دیگه . این کارا بعیده . گفت : سیاوش کو ؟ گفتم : خونه ست داره
صبحونه میخوره . گفت : صبحونه ؟؟؟؟
اومد خونه و کیفش رو انداخت رو مبل و رفت آشپزخونه و گفت : بچه ها صبحونه تونو بخورین یه سورپرایز
دارم براتون . من به سیاوش نگاه کردم و سیاوش هم شونه هاشو انداخت بالا یعنی اونم نمیدونست
سورپرایز خاله چیه ...
وقتی صبحونه تموم شد گفت : میخوام امروز ببرمتون سینما و مهمونه من . سیاوش یه هوراااااااااااااااااای
بلندی کشید ولی من سکوت کرده بودم چون میخواستم سیاوش ضایع بشه . سیاوش یهویی به من
نگاه کرد و من به روش خندیدم . سیا پا شد و منو دنبال کرد . منم که نمیخواستم حتی دستش بهم
بخوره چه برسه به اینکه کتکم بزنه رفتم اتاق و در رو بستم و کلی خندیدم . آخر سر خالم اومد و ما رو
آشتی داد . به خالم گفتم : حالا فیلمش چیه ؟
گفت : خیلی طنزه . توفیق اجباریه ...
بالاخره قرار شد به حساب خالم بریم سینما و خوش بگذره .
من و سیا لباس هامونو پوشیدیم و به قصد این که داریم میریم پارک از خونه زدیم بیرون . قرار شد بعد از
ظهر بریم سینما . ولی ما که تا اون موقع حوصله مون سر میرفت . بالاخره با سیاوش رفتیم پارک و خالم
تو خونه تنها موند البته ماهواره یه سریال عاشقونه نشون میداد و داشت اونو نیگاه میکرد .
رسیدیم همون پارکی که با نگین قرار میزاشتم . و رو همون صندلی که خالی بود نشستیم . بازم اون
خاطره ها یادم اومد . همه حرفاش یادم اومد ... اون همه شوخی کردن هاش و ...
گوشی رو در آوردمو به نگین زنگ زدم .
برداشت . –سلام نگین . الو نگین . نگین هم جوابمو نداد. قطع کرد . من اون موقع یه خورده ترسیدم .
فکر کردم گوشیش دست مامانشه . چند دقیقه گذشت و من داشتم با سیا حرف میزدم که نگین زنگ
زد . برداشتمو
-سلام رضا .
-سلام . نگین چرا قطع کردی ؟
-رضا بیچارم کردی . الان خونه آبجیم اینا بودم و یه لحظه از گوشیم دور شدم . اونی که گوشیمو برداشت
آبجیم بود ...
-گفتم : واااااای یعنی فهمید ؟
-گفت : ولش کن بابا . بالاخره یه روزی میفهمید . چه بهتر .
-گفتم : بابا چی میگی ؟ میره به مامانت اینا میگه هااااااا
-گفت : نه نمیزارم . تو نگران نباش . یعنی نمیتونه این کار رو بکنه چون یکی از اون رازهای محرمانش
دست منه اگه بگه آبروی خودت میره . نمیتونه بگه
-عجب آدم بی خیالی هستی نگین . تعجب میکنم ...
-رضا ... رضا ... تو رو جون نگین ولش کن چیزی نمیشه بگو حالت چه طوره . کجایی . چیکار میکنی . با
کی هستی ؟
-حالم خوبه . بهتر از تو . الانم تو همون پارکم .پارک لاله ...
-نگین گفت : دستت درد نکنه دیگه بدون من ؟؟؟؟؟
-گفتم : نگین همه رفتن مسافرت و من تنها تو خونه موندم . دلم گرفت زدم بیرون . الان با پسر خالم
هستم . سیاوش .
-گفت : سلام برسون . حالا چرا تو نرفتی ؟
-گفتم : دلیل خاصی نداره . یه خورده فکر کنی پیداش میکنی .
-گفت : باشه . خب دیگه چه خبرا ؟
-گفتم : خالم اومده پیشم داره ازم مواظبت میکنه . قراره بعد از ظهر بریم سینما .
-گفت : سینما ؟؟؟
-گفتم : آره . سینما قدس . میشناسیش که ...
-گفت : آره میشناسم . با یه لحن طنز گونه گفت منم با آبجیم میام .
-گفتم : آره دیگه با خودت بیار دیگه مطمئن شه که ما با هم دوستیم . هم خالم بفهمه و هم آبجی تو ...
-خندید و گفت : شوخی کردم بابا .
-گفتم : نگین یه چیزی بگم خندت نگیره ؟؟؟ تو رو خدا نخند هااااااا
-گفت : باشه باباااااا نمیخندم بگو .
-با صدای لرزون و ترسیده گفتم : میدونی من عاشق شدم .
-نگین چیزی نگفت و سکوت کرده بود . گفتم : شنیدی ؟؟؟؟؟؟
-گفت : آره . (انگار ناراحت شده بود )
-گفتم : خب نمیخوای بپرسی واسه چی ؟ عاشق کی شدم ؟
-گفت : میدونم . حتما عاشق یه دختر شدی و الانم زنگ زدی که اینا رو بهم بگی و منم حسودیم شه .
-گفتم : نگین شاید هیشکی باورش نشه و شایدم خندت بگیره یا شاید غرور بگیرتت ولی من عاشق تو
شدم . نگین من که حرف دلمو زدم بزار یه خورده باهات درد دل کنم . قول میدی به حرفام گوش بدی ؟
-گفت : راستی رضا دیروز چهارشنبه سوری بود آتیش بازی کردین >؟
-گفتم : نگــــــــــــــــــین. تو رو خدا حرفامو گوش بده . من دارم راست میگم . حرفامو گوش میدی ؟
-گفت : ببین رضا من نمیخواستم این اتفاقات بیفته . من اعتقاد به این دارم که هیچ وقت کسا
دیدگاه ها (۱)

امروز یه گندی زدم مامانم اومد کتکم زد بعد بهش گفتم :مامان مگ...

bts

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

آخر وقت بود دیگه نزدیکای برگشت به خونه ، قندم افتاده بود به ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط