{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**

(روز بعد - کلاس درس 🏫)

بکی با یک دفترچه بزرگ و کلی عکس که از روی صحنه تئاتر یواشکی گرفته بود، نشست روی صندلی کنار آنیا.
بکی: «آنیا! نگاه کن! این عکس رو همین دیروز چاپ کردم... ببین دامیان چطوری داره با عشق بهت نگاه می‌کنه! 😍📸»
آنیا: «بکی! عکسه کجاش نگاهِ با عشقه؟! داره بهم چپ‌چپ نگاه می‌کنه چون پاش رو له کردم! 😒»
بکی: «عزیزم، اینا همون مقدمه‌های عشقِ پنهانه! طبق کتاب‌های رمانتیک، این یعنی داره عاشق‌تر میشه!»
آنیا: {بادوم زمینی می‌خوام... این بکی دست از این کاراش برنمی‌داره!}

همون لحظه، دامیان از در کلاس آمد تو. سرش بالا بود و با وقارِ همیشگی‌اش راه می‌رفت، اما تا چشمش به آنیا افتاد، گونه‌هایش کمی قرمز شد و سریع سرش را برگرداند تا کسی متوجه نشود.
دامیان: {چرا این کله صورتی مدام جلوی چشم منه؟! لعنت به این نمایش...}
امیل و اوین (دوستان دامیان): «آقا، دیشب تو تئاتر واقعاً شاهزاده‌ی بی‌نظیری بودید! راستی... اون لگدِ آخر نمایش هم خیلی طبیعی بود ها! 😂»
دامیان: «خفه شید بچه‌ها! حواسم نبود وگرنه می‌فهمید شاهزاده‌ی واقعی کیه! 💢»

(زنگ تفریح - حیاط مدرسه)
آنیا روی نیمکت نشسته بود که آنجلینا با قیافه‌ای طلبکار جلو آمد.
آنجلینا: «فکر نکن با یه نمایشِ شانسی برنده شدی، آنیا فورجر. شاهزاده‌ی دزموند هیچ‌وقت به یک دختر معمولی نگاه هم نمی‌کنه!»
آنیا: {این دختره چرا دست از سر من برنمی‌داره؟ دلم نمی‌خواد باهاش بحث کنم...}
قبل از اینکه آنیا چیزی بگوید، صدایی از پشت سر آمد:
دامیان: «آنلینا! کسی از تو نظر خواست؟! کار ما توی نمایش تموم شد، پس بهتره تو هم توی کارای دیگران دخالت نکنی!» 😤
آنجلینا: «دامیان... من فقط داشتم...»
دامیان: «گفتم ساکت شو!»

آنیا با تعجب به دامیان نگاه کرد: {پسر دوم... داشت از من دفاع کرد؟! 😳}
دامیان سریع دستش رو گذاشت پشت گردنش و با من‌من گفت: «مـ... من فقط نمی‌خواستم مدرسه شلوغ بشه! همین! فکر نکن طرف تو رو گرفتم، کله صورتی!» 🍅 و با قدم‌های سریع دور شد.

بکی از پشت بوته‌ها جیغ خفه‌ای کشید و توی دفترچه‌اش نوشت: *«پروژه پیشرفت کرد: شاهزاده رسماً شوالیهٔ نجات‌دهنده شد!»* 😎✨...

تو هم با بکی موافقی ؟
تو کامنت ها بهم بگو 😘
دیدگاه ها (۰)

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

آوای شب پارت ۱۱ویو انیا رو پاهاش نشسته بودم ، 🍅🍅🍅 خیلی خجالت...

تو منو دوست داری؟پارت ۳۱موقعیت: شنبه ( تعطیل )ویو دامیانداشت...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

انیا بعد کش.تن یک انسان اخ لباسم خو..نی شد میره تو دستشویی ت...

گل لیلیوم پارت ۴روز مسابقه دید آنیا آخش ماموریت تموم فقط لاز...

عشق پنهان

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط