من ذره و خورشید لقائی تو مرا

من ذره و خورشید لقائی تو مرا
بیمار غمم عین دوائی تو مرا

بی‌بال و پراندر پی تو می‌پرم
من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

👤 مولانا
دیدگاه ها (۱)

یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خودهیکل یارم که مرا می‌فشرد د...

با تو حیات و زندگی بی‌تو فنا و مردنازانک تو آفتابی و بی‌تو ب...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتانآمد آن گل‌عِذار کوفت مَرا ...

چو نمازِ شامِ هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نو...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

هر کس ذره ای از دنیای مولانا را زندگی کنه، عاشقِ مولانای عاش...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

گفتم از کوه بگویم ! قدمم می‌لرزداز تو دم می‌زنم اما قلمم می‌...

آخرین بازمانده از عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط