{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده،

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.


او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.


سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات

مصون بدارد و در آن بیاساید.


اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه

اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.


بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.


از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:


« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »


صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب

پرید.


کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.


نجات دهندگان می گفتند:


“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
دیدگاه ها (۶)

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم / به زندان خیانت هم کشانی...

یک همیشه ۱ است، شاید در تمام عمرش نتواند بیش از ۱ عددباشد، ا...

به نام خدا یه روزی از روز های شلوغ تهران،شنگول و منگول و حب...

پدر سیلی محکمی به صورت پسر زد و گفت: مگه این شام چه عیبی دا...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

می گویند بعضی آتشها برای گرم کردن دست ها نیستند؛ برای روشن ن...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

فقط به نام شهیدشهید! فقط به نام تو می‏شود سکه پیروزی زد که ب...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

💙آدم‌ها خواسته نشدن را زود می‌فهمند.در آن نگاهِ پرسشگرِ اولی...

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط