برده عمارت جئون
پارت ¹⁰⁹
یه گاز بزرگ از همبرگر و مخلفاتش زدم و با ولع شروع کردم به خوردن.
اصلا یادم نمیاومد آخرین وعده رو کی خورده بودم.
گرسنگی نمیذاشت آداب معاشرت رو به جا بیارم و تعارف کنم.
اون موقع ها جونگکوک روی تغذیه ام حساس بود،هر وقت میرفتم عمارت چیزای مقوی به خوردم میداد.
ولی حالا مرده و زنده ام براش فرقی نداشت:
-همون طور که داری میخوری آدرس خونه تونم بگو
یهو ترس غریبی به دلم افتاد و در حالیکه کورن داگ رو با آب دهنم قورت میدادم لب زدم:
-خونه؟
استاد نیم نگاهی بهم انداخت سوالی پرسید که جوابش رو خوب میدونستم:
-ازدواج کردی؟
حلقه ازدواجت و وقتی بیهوش بودی دور گردنت دیدم
نگاهم رو از استاد دزدیدم و با تیکه های برگر خودم رو مشغول کردم.
حتی گفتنش هم کوچیکم میکرد.
نمیخواستم از ماجرای بوگوم چیزی بفهمه و دیدش نسبت بهم عوض بشه.
هیچ کس یه قاتل رو دوست نداشت:
-نمیخوای در موردش چیزی بگی؟
ازدواجت موفق نیست؟
مشکلی تو زندگیت داری؟
بگو اگه بتونم کمکت میکنم
سرم رو به علامت نه تکون دادم و گفتم:
-نه استاد...موضوع این نیست
فقط ماجراش خیلی طولانیه
استاد به جاده اشاره کرد و لبخند زد:
-مسیر ما هم طولانیه پس همون طور که میخوری تعریف کن
نگاهم رو دوخته بودم به غذاها و با ناراحتی گفتم:
-باور کنید...چیز خاصی نیست
یعنی...دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم
یه روزی که آماده بودم براتون میگم
خیلی سخته...
-باشه...اذیتت نمیکنم
حالا غذات و بخور...
فقط میدونی که هر مشکلی بود میتونی روم حساب کنی
نگاهی به نیم رخ مهربونش انداختم و گفتم:
-راستش...میدونم زشته...
یعنی توقع زیادیه...ولی یه کار میخوام که تو دانشگاه باشه
نمیتونم بیرون کار کنم
-چه خوب ک گفتی
من دنبال کسی میگشتم ک تو دفاعیه نوشتن کمکم کنه
هم بابتش پول خوبی بهت میدم هم اسمت رو توی مقدمه اش مینویسم
پارت هدیه
یه گاز بزرگ از همبرگر و مخلفاتش زدم و با ولع شروع کردم به خوردن.
اصلا یادم نمیاومد آخرین وعده رو کی خورده بودم.
گرسنگی نمیذاشت آداب معاشرت رو به جا بیارم و تعارف کنم.
اون موقع ها جونگکوک روی تغذیه ام حساس بود،هر وقت میرفتم عمارت چیزای مقوی به خوردم میداد.
ولی حالا مرده و زنده ام براش فرقی نداشت:
-همون طور که داری میخوری آدرس خونه تونم بگو
یهو ترس غریبی به دلم افتاد و در حالیکه کورن داگ رو با آب دهنم قورت میدادم لب زدم:
-خونه؟
استاد نیم نگاهی بهم انداخت سوالی پرسید که جوابش رو خوب میدونستم:
-ازدواج کردی؟
حلقه ازدواجت و وقتی بیهوش بودی دور گردنت دیدم
نگاهم رو از استاد دزدیدم و با تیکه های برگر خودم رو مشغول کردم.
حتی گفتنش هم کوچیکم میکرد.
نمیخواستم از ماجرای بوگوم چیزی بفهمه و دیدش نسبت بهم عوض بشه.
هیچ کس یه قاتل رو دوست نداشت:
-نمیخوای در موردش چیزی بگی؟
ازدواجت موفق نیست؟
مشکلی تو زندگیت داری؟
بگو اگه بتونم کمکت میکنم
سرم رو به علامت نه تکون دادم و گفتم:
-نه استاد...موضوع این نیست
فقط ماجراش خیلی طولانیه
استاد به جاده اشاره کرد و لبخند زد:
-مسیر ما هم طولانیه پس همون طور که میخوری تعریف کن
نگاهم رو دوخته بودم به غذاها و با ناراحتی گفتم:
-باور کنید...چیز خاصی نیست
یعنی...دلم نمیخواد در موردش حرف بزنم
یه روزی که آماده بودم براتون میگم
خیلی سخته...
-باشه...اذیتت نمیکنم
حالا غذات و بخور...
فقط میدونی که هر مشکلی بود میتونی روم حساب کنی
نگاهی به نیم رخ مهربونش انداختم و گفتم:
-راستش...میدونم زشته...
یعنی توقع زیادیه...ولی یه کار میخوام که تو دانشگاه باشه
نمیتونم بیرون کار کنم
-چه خوب ک گفتی
من دنبال کسی میگشتم ک تو دفاعیه نوشتن کمکم کنه
هم بابتش پول خوبی بهت میدم هم اسمت رو توی مقدمه اش مینویسم
پارت هدیه
- ۴۷.۳k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط