یخبندان تاریک
پارت ۴
او نه عقبنشینی کرد و نه چشمهایش را بست؛ او با یک حرکت سریع و فوقالعاده دقیق، بدنش را تغییر داد و توپ را مهار کرد.
تماس توپ با پای ایسو، صدایی شبیه به برخورد فلز با سنگ داشت. او توپ را به تسلط کامل درآورد و بلافاصله، بدون حتی یک ثانیه مکث، به سمت دروازه پسرها شروع به دویدن کرد.
کیکو که در حال دفاع از رین بود، با چشمانی که از شدت هیجان درشتشده بود، فریاد زد:
((درسته! ایسو دقیقاً مثل یک قطعهی یخِ منجمد میمونه... اما وقتی یخ شروع میکنه به حرکت، دیگه فقط یک مانع نیست؛ اون تبدیل به یه آشوب میشه! وقتی ایسو بازی رو شروع میکنه، بقیه بازیکنها فقط اسباببازیهای اون میشن!))
سرعت ایسو غیرطبیعی بود. او نه مثل یک بازیکن، بلکه مثل یک سایه در میان بازیکنها حرکت میکرد. او با مانورهایی چنان سریع که چشمها را به چالش میکشید، از کنار رین و شیدو گذشت. او داشت مسیرش را از میان جمعیت باز میکرد.
و بعد، او رسید به دیوار اصلی. او رسید به نیکو.
الیا که از فاصله دور شاهد این تقابل بود، با استیصال فریاد زد:(نویسنده:امیدوارم درست نوشته باشم)
((ایسوووو! اینجا! مراقب باش!))
الیا میدانست که نیکو را نمیشود به راحتی رد کرد. اما ایسو، در یک حرکت خیرهکننده، با پشت پای خود، توپ را با قدرت به سمت عقب پرتاب کرد. توپ با مسیری منحنی از کنار نیکو گذشت و در همان لحظه، ایسو با یک چرخش سریع بدنی، مسیرش را عوض کرد و از کنارهی نیکو عبور کرد.
توپ به سرعت به دست میرا رسید. میرا با لبخندی پیروزمندانه و نگاهی که از شدت تمرکز میدرخشید، رو به ایسو گفت:
((با کمال میل، خانم ایناکاری ایسو!))
و با یک پاس دقیق و بلند، توپ را به سمت ایسو پرتاب کرد. اما مسیر ایسو مسدود شد. نیکو، که با تمام توان و هوش بازیاش سعی داشت مسیر را بخواند، درست جلوی ایسو ایستاد و مثل یک سد محکم، راه را بست.
ایسو برای اولین بار در طول بازی، اخم کرد. آن آرامش یخزده جای خود را به یک خشم کنترلشده داد. او با یک دریبل سریع سعی کرد از نیکو عبور کند، اما نیکو مثل یک سایهی چسبنده، دوباره به او رسید و با قدرت بدنی و پوزیشن درست، جلوی پیشروی ایسو را گرفت. او اجازه نمیداد حتی یک سانتیمتر پیشروی کند.
فشار در آن نقطه به اوج رسید. ایسو، در حالی که با نیکو درگیر بود، برخلاف همیشه، بالاخره لبانش را باز کرد. صدایش آرام بود، اما سردی کلماتش، از سرمای سالن هم بیشتر بود:
((چقدر مزاحمی نیکو... میشه بری کنار؟ دیگه حوصلهی بازی، حرف زدن و این نگاها رو ندارم.))
این کلمات، مثل یک فرمان نظامی عمل کردند. ایسو با یک حرکت انفجاری، نیکو را پشت سر گذاشت. او از میان شکاف دفاع، گذشت و با ضربهای که تمام قدرت بدنش را در آن نهفته بود، توپ را به تور دروازه کوبید.
سکوت. تمام سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
ده دقیقه بعد، وقتی سوت پایان بازی برخاست، ترازوی امتیازها نشاندهنده یک حقیقت تکاندهنده بود. دخترها با یک نمایش بیرحمانه، ۷ گل به ثمر رسانده بودند و پسرها، با تمام توانشان، توانستند ۳ گل بزنند.(نویسنده:دخترها قوین یاه یاه یاه)
ایسو، درست مثل همان لحظهی اول، هیچ هیجانی نشان نداد. او فقط ایستاد، به زمین نگاه کرد و منتظر شد تا طوفان بعدی شروع شود.
سوت پایان بازی که به صدا درآمد، انگار تمام انرژی سالن را هم با خود برد. سکوت سنگینی فضای بین بازیکنها را پر کرد؛ سکوتی که نه از ترس، بلکه از فرسودگی محض بود.
دخترها، با وجود پیروزی خیرهکنندهای که به دست آورده بودند، به جای شادی، به سمت زمین افتادند. نفسهای آنها سنگین و کوتاه بود و عرق، مسیر صورتهایشان را میپیمود.
الیا، در حالی که به لبهی زمین تکیه داده بود و سعی میکرد نفسهایش را منظم کند، با صدایی که از خستگی میلرزید، رو به تیم کرد:
((ما... ما دیگه نمیتونیم... واقعاً خستهایم. دیگه جونی برامون نمونده...))(نویسنده:الهیییی بمیرم برات)
او حق داشت. تماشای آن سرعت و شدتِ بازی، حتی برای تماشاگران هم دشوار بود، چه برسد به کسانی که خودشان در مرکز آن طوفان بودند.
اگو سان، که از بالای سکوی نظارت، با آن چشمان نافذ و لبخند کجومعوج همیشگیاش، تمام جزئیات را ثبت کرده بود، بالا آمد. او نگاهی به دخترها انداخت و سپس نگاهی به پسرها که با ترکیبی از حسرت و تحسین، به زمین خیره شده بودند.
((باشه، باشه... متوجه شدم. برید استراحت کنید.))
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
پایان
او نه عقبنشینی کرد و نه چشمهایش را بست؛ او با یک حرکت سریع و فوقالعاده دقیق، بدنش را تغییر داد و توپ را مهار کرد.
تماس توپ با پای ایسو، صدایی شبیه به برخورد فلز با سنگ داشت. او توپ را به تسلط کامل درآورد و بلافاصله، بدون حتی یک ثانیه مکث، به سمت دروازه پسرها شروع به دویدن کرد.
کیکو که در حال دفاع از رین بود، با چشمانی که از شدت هیجان درشتشده بود، فریاد زد:
((درسته! ایسو دقیقاً مثل یک قطعهی یخِ منجمد میمونه... اما وقتی یخ شروع میکنه به حرکت، دیگه فقط یک مانع نیست؛ اون تبدیل به یه آشوب میشه! وقتی ایسو بازی رو شروع میکنه، بقیه بازیکنها فقط اسباببازیهای اون میشن!))
سرعت ایسو غیرطبیعی بود. او نه مثل یک بازیکن، بلکه مثل یک سایه در میان بازیکنها حرکت میکرد. او با مانورهایی چنان سریع که چشمها را به چالش میکشید، از کنار رین و شیدو گذشت. او داشت مسیرش را از میان جمعیت باز میکرد.
و بعد، او رسید به دیوار اصلی. او رسید به نیکو.
الیا که از فاصله دور شاهد این تقابل بود، با استیصال فریاد زد:(نویسنده:امیدوارم درست نوشته باشم)
((ایسوووو! اینجا! مراقب باش!))
الیا میدانست که نیکو را نمیشود به راحتی رد کرد. اما ایسو، در یک حرکت خیرهکننده، با پشت پای خود، توپ را با قدرت به سمت عقب پرتاب کرد. توپ با مسیری منحنی از کنار نیکو گذشت و در همان لحظه، ایسو با یک چرخش سریع بدنی، مسیرش را عوض کرد و از کنارهی نیکو عبور کرد.
توپ به سرعت به دست میرا رسید. میرا با لبخندی پیروزمندانه و نگاهی که از شدت تمرکز میدرخشید، رو به ایسو گفت:
((با کمال میل، خانم ایناکاری ایسو!))
و با یک پاس دقیق و بلند، توپ را به سمت ایسو پرتاب کرد. اما مسیر ایسو مسدود شد. نیکو، که با تمام توان و هوش بازیاش سعی داشت مسیر را بخواند، درست جلوی ایسو ایستاد و مثل یک سد محکم، راه را بست.
ایسو برای اولین بار در طول بازی، اخم کرد. آن آرامش یخزده جای خود را به یک خشم کنترلشده داد. او با یک دریبل سریع سعی کرد از نیکو عبور کند، اما نیکو مثل یک سایهی چسبنده، دوباره به او رسید و با قدرت بدنی و پوزیشن درست، جلوی پیشروی ایسو را گرفت. او اجازه نمیداد حتی یک سانتیمتر پیشروی کند.
فشار در آن نقطه به اوج رسید. ایسو، در حالی که با نیکو درگیر بود، برخلاف همیشه، بالاخره لبانش را باز کرد. صدایش آرام بود، اما سردی کلماتش، از سرمای سالن هم بیشتر بود:
((چقدر مزاحمی نیکو... میشه بری کنار؟ دیگه حوصلهی بازی، حرف زدن و این نگاها رو ندارم.))
این کلمات، مثل یک فرمان نظامی عمل کردند. ایسو با یک حرکت انفجاری، نیکو را پشت سر گذاشت. او از میان شکاف دفاع، گذشت و با ضربهای که تمام قدرت بدنش را در آن نهفته بود، توپ را به تور دروازه کوبید.
سکوت. تمام سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
ده دقیقه بعد، وقتی سوت پایان بازی برخاست، ترازوی امتیازها نشاندهنده یک حقیقت تکاندهنده بود. دخترها با یک نمایش بیرحمانه، ۷ گل به ثمر رسانده بودند و پسرها، با تمام توانشان، توانستند ۳ گل بزنند.(نویسنده:دخترها قوین یاه یاه یاه)
ایسو، درست مثل همان لحظهی اول، هیچ هیجانی نشان نداد. او فقط ایستاد، به زمین نگاه کرد و منتظر شد تا طوفان بعدی شروع شود.
سوت پایان بازی که به صدا درآمد، انگار تمام انرژی سالن را هم با خود برد. سکوت سنگینی فضای بین بازیکنها را پر کرد؛ سکوتی که نه از ترس، بلکه از فرسودگی محض بود.
دخترها، با وجود پیروزی خیرهکنندهای که به دست آورده بودند، به جای شادی، به سمت زمین افتادند. نفسهای آنها سنگین و کوتاه بود و عرق، مسیر صورتهایشان را میپیمود.
الیا، در حالی که به لبهی زمین تکیه داده بود و سعی میکرد نفسهایش را منظم کند، با صدایی که از خستگی میلرزید، رو به تیم کرد:
((ما... ما دیگه نمیتونیم... واقعاً خستهایم. دیگه جونی برامون نمونده...))(نویسنده:الهیییی بمیرم برات)
او حق داشت. تماشای آن سرعت و شدتِ بازی، حتی برای تماشاگران هم دشوار بود، چه برسد به کسانی که خودشان در مرکز آن طوفان بودند.
اگو سان، که از بالای سکوی نظارت، با آن چشمان نافذ و لبخند کجومعوج همیشگیاش، تمام جزئیات را ثبت کرده بود، بالا آمد. او نگاهی به دخترها انداخت و سپس نگاهی به پسرها که با ترکیبی از حسرت و تحسین، به زمین خیره شده بودند.
((باشه، باشه... متوجه شدم. برید استراحت کنید.))
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><
پایان
- ۵.۷k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط