### پارت هشتم: «بازیِ شطرنجِ سکوت»

### پارت هشتم: «بازیِ شطرنجِ سکوت»

بعدازظهر همان روز، تینا در سالنِ بزرگِ پذیرایی روی مبلِ چرمی نشسته بود. روی میزِ جلو مبلی، یک تخته‌ی شطرنجِ تمام‌سنگی و دست‌ساز قرار داشت. تهیونگ از راه رسید، نگاهی به تخته انداخت و با قدم‌های بلند جلو آمد. روبروی تینا نشست، دست‌های کشیده‌اش را روی زانوهایش قفل کرد و با نگاهی سرد گفت:
- «فکر کردی شطرنج هم مثل پوکرِ توی اون بارِ کثیفه‌؟ اینجا مهره‌ها بر اساسِ منطق حرکت می‌کنن، نه بلوف و شانس.»

تینا خنده‌ی کوتاهی کرد، مهره‌ی وزیر را بین انگشتانش چرخاند و با چشمانِ درشت و آبی‌اش خیره شد به تهیونگ:
- «من برای بردن نیازی به شانس ندارم، آقای کیم. مهره‌ها هر چقدر هم منطقی باشن، باز هم دستِ من جابه‌جاشون می‌کنه. بیا بازی کنیم... اگه من بردم، باید بذاری یک روز کامل از این عمارت بیرون برم و هر کاری دلم خواست بکنم.»

تهیونگ با صدایی آرام و لحنی مقتدر گفت:
- «و اگر من بردم... باید یاد بگیرید که بدونِ اجازه حتی نفس نکشی.»

بازی شروع شد. فضای سالن پر از سکوتِ کشنده و نگاه‌های خیره بود. هر حرکتِ تهیونگ از روی محاسبه و سردی بود، در حالی که تینا با ذهنِ تیزبینِ تجربی‌اش تمامِ زوایا را آنالیز می‌کرد. مهره‌ها یکی پس از دیگری از روی تخته برداشته می‌شدند و تنش بین آن‌ها به نقطه‌ی جوش رسیده بود...
دیدگاه ها (۰)

این فرتور (عکس) مربوط به یک دست‌سازۀ شطرنج سفالی با قدمت حدو...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

پارت ۵۳وقتی واردِ اون بارِ خصوصی شدند، نورهایِ نئونِ قرمز و ...

ادامه>>>جایی بسیار دور از آنجا...تهیونگ روی صندلی بزرگی نشست...

پارت ۳۰

تک پارتی

چند پارتی

**پارت ۱۲**ساعتِ ۵ صبح، با صدای ضربات محکم و پی‌درپی به درِ ...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p55اما قبل از اینکه چیزی بگه، خدمتکار جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط