رز آبی پارت ۳۰
بعد تمرین/ زمین بازی:
زمین تقریباً خالی بود.
میا و کایزر روبهروی هم ایستاده بودند.
هیچکدام توپ را لمس نمیکردند.
فقط همدیگر را نگاه میکردند.
کایزر: چرا ساکتی؟
میا: دارم فکر میکنم.
کایزر: به چی؟
میا چند لحظه مکث کرد.
میا: به اینکه چرا اینقدر خوب منو میخونی.
کایزر لبخند نزد.
کایزر: چون به بازیات دقت میکنم.
میا: فقط بازیم؟
کایزر لحظهای سکوت کرد.
کایزر: نه.
میا نگاهش را از او نگرفت.
میا: پس چی؟
کایزر: به اینکه کی جدی میشی. کی عصبانی میشی. کی داری بلوف میزنی. حتی میفهمم کی خستهای ولی وانمود میکنی نیستی.
میا آرام گفت
میا: این یکم ترسناکه.
کایزر: برای همین گفتم ازت خوشم میاد. تو هم منو همینقدر خوب میشناسی.
میا نفس کوتاهی کشید.
میا: شاید.
کایزر توپ را با نوک کفشش جلو آورد.
کایزر: پس ثابتش کن.
میا: چی رو؟
کایزر: اینکه واقعاً منو میشناسی.
سوت تمرین از دور شنیده شد.
میا توپ را برداشت.
لبخندش برگشت.
میا: خیلی خب، امپراتور.
کایزر: بله، کوئین؟
میا: آماده باش.
کایزر: همیشه.
میا ناگهان حرکت کرد.
کایزر هم همان لحظه واکنش نشان داد.
دو بازیکن با فاصلهی چند قدم، در سکوت وارد رقابت شدند.
هیچکدام حاضر نبودند عقب بکشند.
و همین، عجیبترین بخش رابطهی آنها بود:
هرچه بیشتر همدیگر را میشناختند، رقابتشان شدیدتر میشد.
و هرچه رقابتشان شدیدتر میشد، اعتمادشان به هم بیشتر میشد.
و بازی عشق شروع شده بود. ⚽👑
زمین تقریباً خالی بود.
میا و کایزر روبهروی هم ایستاده بودند.
هیچکدام توپ را لمس نمیکردند.
فقط همدیگر را نگاه میکردند.
کایزر: چرا ساکتی؟
میا: دارم فکر میکنم.
کایزر: به چی؟
میا چند لحظه مکث کرد.
میا: به اینکه چرا اینقدر خوب منو میخونی.
کایزر لبخند نزد.
کایزر: چون به بازیات دقت میکنم.
میا: فقط بازیم؟
کایزر لحظهای سکوت کرد.
کایزر: نه.
میا نگاهش را از او نگرفت.
میا: پس چی؟
کایزر: به اینکه کی جدی میشی. کی عصبانی میشی. کی داری بلوف میزنی. حتی میفهمم کی خستهای ولی وانمود میکنی نیستی.
میا آرام گفت
میا: این یکم ترسناکه.
کایزر: برای همین گفتم ازت خوشم میاد. تو هم منو همینقدر خوب میشناسی.
میا نفس کوتاهی کشید.
میا: شاید.
کایزر توپ را با نوک کفشش جلو آورد.
کایزر: پس ثابتش کن.
میا: چی رو؟
کایزر: اینکه واقعاً منو میشناسی.
سوت تمرین از دور شنیده شد.
میا توپ را برداشت.
لبخندش برگشت.
میا: خیلی خب، امپراتور.
کایزر: بله، کوئین؟
میا: آماده باش.
کایزر: همیشه.
میا ناگهان حرکت کرد.
کایزر هم همان لحظه واکنش نشان داد.
دو بازیکن با فاصلهی چند قدم، در سکوت وارد رقابت شدند.
هیچکدام حاضر نبودند عقب بکشند.
و همین، عجیبترین بخش رابطهی آنها بود:
هرچه بیشتر همدیگر را میشناختند، رقابتشان شدیدتر میشد.
و هرچه رقابتشان شدیدتر میشد، اعتمادشان به هم بیشتر میشد.
و بازی عشق شروع شده بود. ⚽👑
- ۷.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط