*teakook*
s2 part 5
_ نامی قضیه رو کامل بگو جیمین راست میگه چرا کوک این بلا سرش اومده کار تهیونگه؟یا.....
که ادامه حرفش با حرف تهیونگ باقی موند
_ همش تقصیر من بود هیونگ من...من این کارو با این فرشته انجام دادم من نمیخواستم این اتفاق بیفته من دوستش دارم....
که ادامه حرفش برای شدت گریه اش قطع شد و نامجون سعی کرد آرومش کنه ولی خب از واکنش جیمین می ترسید چون شوک فقط نگاشون میکرد .
یونگی هم که تعجب کرد و عصبی بود چون اون میدونستم تهیونگ عاشق کوک هست و هیچ وقت بلایی سرش نمیاره ولی مگه چه اتفاقی افتاده بینشون که کوک اینطور شده همین جور داشت فکر میکرد دید جیمین میخواد بلند بشه بره سمت تهیونگ مطمئنن نمیخواست اتفاق خوبی بیفته سعی کرد بدن لرزون جیمین رو بگیره ولی جیمین خون جلو چشماش رو گرفته بود و داد میزد فقط با اون صدای گرفته اش .
_ عوضی تو چطوری تونستی این کارو باهاش بکنی ها؟ اون هنوز یک بچه اس نگاش کن ( با دست اشاره میکنه به تخت کوک) کوک این بود ها اون آنقدر آروم بود الان حتی نمیدونم کی بهوش میاد چطور میخوای مثل قبل بشه تهیونگ من برادرم و دادم دست تو چون اعتماد داشتم بهت چون توی اندازه ی برادرم دوست داشتم چون هیونگم بودی برای همین کوک رو بهت سپردم الان چی ؟ من چیکار کنم نه نه این اشتباه تقصیر من ....من احمق نباید اون رو دست تو میدادم نه همش تقصیر منه من.....
که با گذاشتن دستای لرزونش جلو صورتش شروع کرد به اشک ریختن و معذرت خواهی کردن از کوک زیر لب .
یونگی که انگار دیگه نمیتونست کاری نکنه سریع محکم تر بغل
جیمین کرد و بغضی که سر حال امکانش گرفته بود فقط سعی میکرد با حرفاش آرومش کنه .
_ جیمین من آروم باش تقصیر تو نیست تو فقط خوب اون رو میخواستی ما هنوز دلیلی این کارو نمیدونیم پس آروم باش حال کوک خوب میشه مطمئن باش حالا بیا بریم بیرون از اتاق تا کمی نفس بگیری حالت خوب شد بیا پیشش باشه؟
_نه نمیتونم هق من میخوام پیشش باشم ...
_ نه عزیزم تو پیشش هستی حالا اول بیا بیرون لطفا لجبازی نکن هوم ؟
_ باشه
یونگی بغل جیمین کرد و از اتاق بردش بیرون و نامجون و تهیونگ هم همینطور ولی تا وقتی که نامجون در اتاق بست تهیونگ درحال نگاه به اون فرشته بیچاره بود که افتاده روی تخت بود و با صدای در بخودش اومد و رفتن کنار جیمین که مچاله شده بود توی بغل یونگی و می لرزید نگاه میکرد و حالش از اینم بدتر شد و تا خواست توی ذهنش زمینه چینی انجام بده تا توضیح بده ماجرا رو با شروع کردن حرف زدن نامجون که داشت ماجرا را رو خوب توضیح میداد از فکرش بیرون اومد و با شرم و ناراحتی سرش انداخت پایین وگوش داد و می ترسید از واکنش یونگی و جیمین چون به جز اینکه اونا به کوک نزدیکن از یک طرف دوست های خیلی نزدیک و قدیمی باهم هستن .....
خب خوشگلای من اینم از پارت جدید خوشحال میشم اگه حمایت کنین و نظر صادقانه برام توی کامنت ها بزارید سعی میکنم فردا هم بزارم و نمیخوام خیلی کش بدم این قسمت رو میخوام به قسمت های جالب برسیم پس حمایت کنین تا بزارم 🙂💕
_ نامی قضیه رو کامل بگو جیمین راست میگه چرا کوک این بلا سرش اومده کار تهیونگه؟یا.....
که ادامه حرفش با حرف تهیونگ باقی موند
_ همش تقصیر من بود هیونگ من...من این کارو با این فرشته انجام دادم من نمیخواستم این اتفاق بیفته من دوستش دارم....
که ادامه حرفش برای شدت گریه اش قطع شد و نامجون سعی کرد آرومش کنه ولی خب از واکنش جیمین می ترسید چون شوک فقط نگاشون میکرد .
یونگی هم که تعجب کرد و عصبی بود چون اون میدونستم تهیونگ عاشق کوک هست و هیچ وقت بلایی سرش نمیاره ولی مگه چه اتفاقی افتاده بینشون که کوک اینطور شده همین جور داشت فکر میکرد دید جیمین میخواد بلند بشه بره سمت تهیونگ مطمئنن نمیخواست اتفاق خوبی بیفته سعی کرد بدن لرزون جیمین رو بگیره ولی جیمین خون جلو چشماش رو گرفته بود و داد میزد فقط با اون صدای گرفته اش .
_ عوضی تو چطوری تونستی این کارو باهاش بکنی ها؟ اون هنوز یک بچه اس نگاش کن ( با دست اشاره میکنه به تخت کوک) کوک این بود ها اون آنقدر آروم بود الان حتی نمیدونم کی بهوش میاد چطور میخوای مثل قبل بشه تهیونگ من برادرم و دادم دست تو چون اعتماد داشتم بهت چون توی اندازه ی برادرم دوست داشتم چون هیونگم بودی برای همین کوک رو بهت سپردم الان چی ؟ من چیکار کنم نه نه این اشتباه تقصیر من ....من احمق نباید اون رو دست تو میدادم نه همش تقصیر منه من.....
که با گذاشتن دستای لرزونش جلو صورتش شروع کرد به اشک ریختن و معذرت خواهی کردن از کوک زیر لب .
یونگی که انگار دیگه نمیتونست کاری نکنه سریع محکم تر بغل
جیمین کرد و بغضی که سر حال امکانش گرفته بود فقط سعی میکرد با حرفاش آرومش کنه .
_ جیمین من آروم باش تقصیر تو نیست تو فقط خوب اون رو میخواستی ما هنوز دلیلی این کارو نمیدونیم پس آروم باش حال کوک خوب میشه مطمئن باش حالا بیا بریم بیرون از اتاق تا کمی نفس بگیری حالت خوب شد بیا پیشش باشه؟
_نه نمیتونم هق من میخوام پیشش باشم ...
_ نه عزیزم تو پیشش هستی حالا اول بیا بیرون لطفا لجبازی نکن هوم ؟
_ باشه
یونگی بغل جیمین کرد و از اتاق بردش بیرون و نامجون و تهیونگ هم همینطور ولی تا وقتی که نامجون در اتاق بست تهیونگ درحال نگاه به اون فرشته بیچاره بود که افتاده روی تخت بود و با صدای در بخودش اومد و رفتن کنار جیمین که مچاله شده بود توی بغل یونگی و می لرزید نگاه میکرد و حالش از اینم بدتر شد و تا خواست توی ذهنش زمینه چینی انجام بده تا توضیح بده ماجرا رو با شروع کردن حرف زدن نامجون که داشت ماجرا را رو خوب توضیح میداد از فکرش بیرون اومد و با شرم و ناراحتی سرش انداخت پایین وگوش داد و می ترسید از واکنش یونگی و جیمین چون به جز اینکه اونا به کوک نزدیکن از یک طرف دوست های خیلی نزدیک و قدیمی باهم هستن .....
خب خوشگلای من اینم از پارت جدید خوشحال میشم اگه حمایت کنین و نظر صادقانه برام توی کامنت ها بزارید سعی میکنم فردا هم بزارم و نمیخوام خیلی کش بدم این قسمت رو میخوام به قسمت های جالب برسیم پس حمایت کنین تا بزارم 🙂💕
- ۱۲.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط