پارت 1

(ویو هیونجین)

:پس... شما منو شبیه فرشته ها میکنید... و من جاسوسی میکنم؟

پ. ه(پدر هیونجین) : آره.. هیونجین... مطمئنم تو از پسش بر میای.. تو شیطان باهوشی هستی

هیونجین با پوزخندی مرموز گفت:خب.. باید چه اطلاعاتی به دست بیارم؟

پ. ه:باید تعداد سرباز های ورودی و همه ی سرباز ها و اسلحه هاشون و تمام تجهيزات دفاعیشون رو برسی کنی و اطلاعاتشون رو برامون بفرستی

هیونجین:خب... من آماده ام

پدر هیونجین با قدرت خودش بالهای مشکی و ترسناک هیونجین رو به رنگ سفید در آورد و تاجی طلای بالای سر او قرار داد.
هیونجین به ظاهر خودش که در آیینه افتاده بود خیره شد... و با پوزخند همیشگی اش.... به سمت بهشت به راه افتاد.

(ویو فیلیکس)

&:مأمور لی.... یکی داره وارد محدوده میشه.. برو ببین کیه؟

فیلیکس:چشم. بال های سفید و درخشانش رو باز کرد و به سوی جسمی که داشت به سمت بهشت میومد رفت.

نیزه اش را بیرون آورد و گفت:شما کی هستید؟ از کجا اومدید؟

هیونجین:من فرشته ی انتقالی ام... برای پست نگهبانی... از بخش جنوبی اومدم.

فیلیکس:دنبالم بیا.

هیونجین به دنبالش افتاد و به دروازه ی بهشت رسیدند... دری بزرگ که روی ابر های سفید قرار داشت و از پشت آن ابر ها نور طلایی خورشید میتابید

&:فیلیکس... این کیه؟

فلیکس دستش را پشت کمر هیونجین گذاشت و او را به جلو هل داد و گفت:ایشون از سرزمین جنوبی اومدن.... همون فرشته ی انتقالی

&:خب.. ببرش داخل... شیفتت امروز تمومه.. برو.

فیلیکس:خب همراهم بیاید آقای.. ام.. اسمتون چیه؟

هیونجین:هیونجین... هوانگ هیونجین

فیلیکس:همراهم بیاید آقای هوانگ.... فعلا اتاق خالی ای نداریم... میتونید توی اتاق من توی قصر بمونید... تا براتون یه اتاق جور کنم

هیونجین:توی قصر؟ مگه توی قصر زندگی میکنی؟

فیلیکس:به هر حال... قرار نیست پسر فرشته ی محبوب خدا بیرون از قصر زندگی بکنه

هیونجین:یعنی... تو فرزند جبرئیل بزرگی؟

فیلیکس:آره.. بابام همیشه بهم میگه به کسی نگو... ولی همه می‌فهمن... چون از همه نظر شبیهشم.

ذهن هیونجین:پدر بهم گفته بو اسم پسر جبرئيل فیلیکسه....و فامیلی اش رو عوض کرده... چون پدرش مجبورش کرد

هیونجین:اسمت فیلیکسه درسته؟

فیلیکس:آره... تو از کجا میدونی؟

هیونجین:آمم... خب توی سرزمین جنوبی خیلی از مهربونی و فداکاری هات شنیدم

فیلیکس با همون لبخند خورشیدی‌ گرمش گفت:مرسی.... ام.. من اونقدر ها هم خوب نیستم... اینجا باید پرواز کنیم به سمت بالا.... میخوای کمکت کنم؟ معمولا فرشته ها اولش نمیتونن برن بالا

هیونجین:ولی من قویم.. میتونم... نیازی نیست

باهم دیگه بال زدند به سمت بالا... هرچه که می‌رفتند قدرت هیونجین کمتر میشد و سرعتش کم میشد.... فیلیکس خیلی بالا تر از اون بود.... هیونجین داشت خسته میشد، بعد از چند دقیقه چشم هیونجین سیاهی رفت... باید از فیلتر فرشته ها رد میشدن... اما اون فرشته نبود... وقتی از اونجا بالا رفت... انرژیش کمتر شد... چشم هاش سیاهی رفت... بال هاش از حرکت ایستاد.. و بعد به سمت پایین سقوط کرد.

با سرعت بالایی به سمت ابر ها رفت.... اگر بال نمیزد... از ابر عبور می‌کرد و به زمین میرفت... و به انسان تبدیل میشد... بی ارزش ترین موجود از نظر شیاطین
داشت به ابر ها نزدیک میشد که...







اهم
خب یه سلام بهتون
نتونستم صبر کنم که بعدا بزارم پارت یک رو برای همین گذاشتمش
خب امروز سه شنبه است.... پس روز های فرد فیک هیونلیکس روز های زوج فیک یونگیو.. هر دو رو حمایت کنید عشقای من
بوس
بای
دیدگاه ها (۲۴)

the end-part 3

بین دو دنیاp27

Part3(Attachment)نفر کناری هیونجین گفت: ببینم، تو کیی دیگه؟ ...

#my.FUCKER.mafai. part7تلفن هیونجین ناگهان زنگ خو...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

پارت 3رمان✨ عشق مدرسه ای✨ات: خب باشه. بچه ها موافقید؟ بچه ها...

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

free from the court (p12)

༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1باران شدیدی می‌بارید ...

پارت 13رمان ✨عشق مدرسه ای🇰🇷هیونجین: ملکه قلبم بغض نکن رسیدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط