رمان آغوشی از جنس خطر پارت دوازدهم ۱۲
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت¹²
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀
پارت¹²
از زبان کایا
چند روز از آخرین اتفاق گذشته بود.
زخمم تقریباً خوب شده بود، اما هنوز اجازه نداشتم مثل قبل به خودم فشار بیارم.
البته که گوش نمیدادم.
صبح زود وارد اتاق کارم شدم.
کنان پشت میز نشسته بود و چندتا پرونده جلویش بود.
همین که منو دید، یکی از برگهها رو بست.
بالاخره تصمیم گرفتی به جای تخت، آدم ببینی؟
از وقتی روژین اینجاست، ظاهراً هیچکس اجازه نداره حتی پنج دقیقه استراحت نکنه
کنان خندید.
اتفاقاً به نظرم خیلی هم خوبه. بالاخره یکی پیدا شده که بتونه جلوی تو رو بگیره.
زیادی خوشحالی.
چون برای اولین بار میبینم یکی ازت نمیترسه.
چیزی نگفتم.
چون خودش هم میدونست مشکل دقیقاً همین بود.
در اتاق باز شد و روژین وارد شد.یه شلوار سفید پیراهن لیمویی تنش بود
نگاهی به من انداخت و بعد به کنان.
شما دوتا از صبح اینجا نشستین و نقشه میکشین؟
کنان جواب داد:
ما همیشه نقشه میکشیم.
روژین به من نگاه کرد.
و تو هم طبق معمول قراره وانمود کنی حالت کاملاً خوبه؟
چون خوبم.
پس چرا هنوز دستت رو اینطوری نگه داشتی؟
نگاهم ناخودآگاه به دستم رفت.دستم رو گذاشته بود جایی بین پهلوم و جای زخمم
روژین جلو اومد.
بشین.
روژین...
کایا، من ازت خواهش نمیکنم.
کنان زیر لب گفت:
من دیگه میرم قبل از اینکه دعوا شروع بشه.
از اتاق خارج شد.
روژین روبهرویم ایستاد.
چند بار باید بهت بگم تا وقتی زخمت کامل خوب نشده نباید کار کنی؟
کارم منتظر نمیمونه.
پس منم منتظر نمیمونم.
منظورت چیه؟
اگر دوباره زخمت باز بشه، خودم دست و پات رو میبندم که از تخت بیرون نیای.
برای چند ثانیه نگاهش کردم.
تو واقعاً نمیفهمی داری با کی اینطوری حرف میزنی دختر؟
لبخند کوچیکی زد.
اتفاقاً خیلی خوب میفهمم.
پس چرا نمیترسی؟
لبخندش محو شد.
چون اون چیزی که ازت دیدم با چیزی که بقیه دربارهات میگن فرق داره.
این بار من ساکت شدم.
روژین چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرامتر گفت:
اون شب وقتی همه ازت میترسیدن، من فقط یه آدم زخمی میدیدم که داشت خون از دست میداد.
و الان چی میبینی؟
نگاهم کرد.
هنوز مطمئن نیستم.
همین جوابش بیشتر از هر چیزی ذهنم رو درگیر کرد.
نه میگفت خوبم.
نه میگفت بدم.
فقط هنوز داشت تصمیم میگرفت من براش چه کسی هستم.
همون لحظه صدای در آمد.
کنان وارد شد.
کایا، باید بیای پایین.
چی شده؟
یه نفر رو گرفتن.
من و روژین همزمان به سمتش برگشتیم.
کی؟
یکی از آدمهایی که اون شب اطراف عمارت بوده.
بلند شدم.
روژین دستم رو گرفت.
کجا میری؟
پایین.
منم میام.
نه.
چرا؟
چون این موضوع به تو مربوط نیست.
اخم کرد.
اتفاقاً از وقتی اسم من وارد این ماجرا شده، به منم مربوطه.
روژین، اینجا جای تو نیست.
تو نمیتونی هر وقت چیزی خطرناک شد منو کنار بذاری.
میتونم.
نه، نمیتونی.
چند لحظه به هم خیره شدیم.
کنان آرام گفت:
من پیشنهاد میکنم بحثتون رو بعداً ادامه بدین.
به روژین نگاه کردم.
اینجا میمونی.
نه.
روژین.(صدای بلند)
کایا.
لحنش جدی بود.
آخر سر کوتاه اومدم.
فقط کنار من میمونی.
قبول.
مثل بچه ای که توی شلوغی گم نشه دست ظریفش رو میون انگشت های بزرگم اسیر کردم و محکم گرفتمش هر سهتایی از اتاق خارج شدیم.
وقتی به طبقه پایین رسیدیم، چند نفر کنار یکی از اتاقها ایستاده بودند.
مردی روی صندلی نشسته بود.
دستهاش بسته بود و سرش پایین بود.
همین که منو دید، سرش رو بلند کرد.
لبخند زد.
بالاخره اومدی.
جلو رفتم.
تو کی هستی؟
خودت بهتر از من میدونی.
من سؤال کردم.
کسی که مدتهاست برات کار میکنه.
کنان جلو اومد.
اسمش سامره
نگاهم روی مرد ثابت موند.
برای کی کار میکنی؟
سامر چیزی نگفت.
کنان جلو رفت.مشت محکمی توی صورت سامر زد جوری که صدای شکستن دماغش رو واضح شنیدیم و روژین صورتشو جمع کرد
جواب بده.(عربده)
سامر فقط به روژین نگاه کرد.
پس این همون دخترهست.
همه ساکت شدند.
روژین کنار من ایستاده بود.
دستم رو جلوش گرفتم و پشت سرم بردمش
دیگه بهش نگاه نکن.
سامر خندید.
پس واقعاً مهمه.
اخم کردم.
آخرین بار میپرسم. برای کی کار میکنی؟
کسی که میدونه چطور میتونه تو رو از بین ببره.
اسمش.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
پدرت.
#رمان
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀
پارت¹²
از زبان کایا
چند روز از آخرین اتفاق گذشته بود.
زخمم تقریباً خوب شده بود، اما هنوز اجازه نداشتم مثل قبل به خودم فشار بیارم.
البته که گوش نمیدادم.
صبح زود وارد اتاق کارم شدم.
کنان پشت میز نشسته بود و چندتا پرونده جلویش بود.
همین که منو دید، یکی از برگهها رو بست.
بالاخره تصمیم گرفتی به جای تخت، آدم ببینی؟
از وقتی روژین اینجاست، ظاهراً هیچکس اجازه نداره حتی پنج دقیقه استراحت نکنه
کنان خندید.
اتفاقاً به نظرم خیلی هم خوبه. بالاخره یکی پیدا شده که بتونه جلوی تو رو بگیره.
زیادی خوشحالی.
چون برای اولین بار میبینم یکی ازت نمیترسه.
چیزی نگفتم.
چون خودش هم میدونست مشکل دقیقاً همین بود.
در اتاق باز شد و روژین وارد شد.یه شلوار سفید پیراهن لیمویی تنش بود
نگاهی به من انداخت و بعد به کنان.
شما دوتا از صبح اینجا نشستین و نقشه میکشین؟
کنان جواب داد:
ما همیشه نقشه میکشیم.
روژین به من نگاه کرد.
و تو هم طبق معمول قراره وانمود کنی حالت کاملاً خوبه؟
چون خوبم.
پس چرا هنوز دستت رو اینطوری نگه داشتی؟
نگاهم ناخودآگاه به دستم رفت.دستم رو گذاشته بود جایی بین پهلوم و جای زخمم
روژین جلو اومد.
بشین.
روژین...
کایا، من ازت خواهش نمیکنم.
کنان زیر لب گفت:
من دیگه میرم قبل از اینکه دعوا شروع بشه.
از اتاق خارج شد.
روژین روبهرویم ایستاد.
چند بار باید بهت بگم تا وقتی زخمت کامل خوب نشده نباید کار کنی؟
کارم منتظر نمیمونه.
پس منم منتظر نمیمونم.
منظورت چیه؟
اگر دوباره زخمت باز بشه، خودم دست و پات رو میبندم که از تخت بیرون نیای.
برای چند ثانیه نگاهش کردم.
تو واقعاً نمیفهمی داری با کی اینطوری حرف میزنی دختر؟
لبخند کوچیکی زد.
اتفاقاً خیلی خوب میفهمم.
پس چرا نمیترسی؟
لبخندش محو شد.
چون اون چیزی که ازت دیدم با چیزی که بقیه دربارهات میگن فرق داره.
این بار من ساکت شدم.
روژین چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرامتر گفت:
اون شب وقتی همه ازت میترسیدن، من فقط یه آدم زخمی میدیدم که داشت خون از دست میداد.
و الان چی میبینی؟
نگاهم کرد.
هنوز مطمئن نیستم.
همین جوابش بیشتر از هر چیزی ذهنم رو درگیر کرد.
نه میگفت خوبم.
نه میگفت بدم.
فقط هنوز داشت تصمیم میگرفت من براش چه کسی هستم.
همون لحظه صدای در آمد.
کنان وارد شد.
کایا، باید بیای پایین.
چی شده؟
یه نفر رو گرفتن.
من و روژین همزمان به سمتش برگشتیم.
کی؟
یکی از آدمهایی که اون شب اطراف عمارت بوده.
بلند شدم.
روژین دستم رو گرفت.
کجا میری؟
پایین.
منم میام.
نه.
چرا؟
چون این موضوع به تو مربوط نیست.
اخم کرد.
اتفاقاً از وقتی اسم من وارد این ماجرا شده، به منم مربوطه.
روژین، اینجا جای تو نیست.
تو نمیتونی هر وقت چیزی خطرناک شد منو کنار بذاری.
میتونم.
نه، نمیتونی.
چند لحظه به هم خیره شدیم.
کنان آرام گفت:
من پیشنهاد میکنم بحثتون رو بعداً ادامه بدین.
به روژین نگاه کردم.
اینجا میمونی.
نه.
روژین.(صدای بلند)
کایا.
لحنش جدی بود.
آخر سر کوتاه اومدم.
فقط کنار من میمونی.
قبول.
مثل بچه ای که توی شلوغی گم نشه دست ظریفش رو میون انگشت های بزرگم اسیر کردم و محکم گرفتمش هر سهتایی از اتاق خارج شدیم.
وقتی به طبقه پایین رسیدیم، چند نفر کنار یکی از اتاقها ایستاده بودند.
مردی روی صندلی نشسته بود.
دستهاش بسته بود و سرش پایین بود.
همین که منو دید، سرش رو بلند کرد.
لبخند زد.
بالاخره اومدی.
جلو رفتم.
تو کی هستی؟
خودت بهتر از من میدونی.
من سؤال کردم.
کسی که مدتهاست برات کار میکنه.
کنان جلو اومد.
اسمش سامره
نگاهم روی مرد ثابت موند.
برای کی کار میکنی؟
سامر چیزی نگفت.
کنان جلو رفت.مشت محکمی توی صورت سامر زد جوری که صدای شکستن دماغش رو واضح شنیدیم و روژین صورتشو جمع کرد
جواب بده.(عربده)
سامر فقط به روژین نگاه کرد.
پس این همون دخترهست.
همه ساکت شدند.
روژین کنار من ایستاده بود.
دستم رو جلوش گرفتم و پشت سرم بردمش
دیگه بهش نگاه نکن.
سامر خندید.
پس واقعاً مهمه.
اخم کردم.
آخرین بار میپرسم. برای کی کار میکنی؟
کسی که میدونه چطور میتونه تو رو از بین ببره.
اسمش.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
پدرت.
#رمان
- ۸.۲k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط