رمان: تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔𝟎 𐙚
𓆩 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐆𝐨𝐨𝐝𝐛𝐲𝐞... 𓆪
چمدونم کنار در بود.
برای آخرین بار وارد اتاقم شدم.
نگاهم روی تخت، میز و کتابهام چرخید. دستم رو روی لبهی میز کشیدم.
چقدر عجیب بود...
همهچیز سر جاش بود،
ولی من دیگه قرار نبود مثل قبل وارد این اتاق بشم.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ خداحافظ اتاقم...
آخرین بار پرده رو کنار زدم و به خیابون نگاه کردم.
کوچهای که باهاش بزرگ شده بودم...
همهچیز داشت تبدیل به خاطره میشد.
از اتاق بیرون اومدم و برای آخرین بار به خونه نگاه کردم.
ـ خداحافظ...
صدای سونگوو اومد:
ـ آت! باید بریم.
چمدونم رو برداشتم و سوار ماشین شدم.
تا وقتی از کوچه دور شدیم، از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم.
دستم رو روی شیشه گذاشتم.
×: خداحافظ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𐙚 𝐀𝐭 𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐢𝐫𝐩𝐨𝐫𝐭 ✈️ 𐙚
کنار سونگوو ایستاده بودم و بلیطم توی دستم بود.
همهچیز آماده بود...
جز دل من.
صدای بلندگو پخش شد.
ـ مسافران محترم، برای آخرین مرحلهی سوار شدن آماده باشید.
همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد:
$: آت!
برگشتم.
رینا، میرا، کوک و جیمین اونجا بودن.
رینا خودش رو بهم رسوند و بغلم کرد.
$: منو فراموش نکن...
×: مگه میشه؟
اشکهاش رو پاک کرد.
$: زود برگرد...
فقط محکمتر بغلش کردم.
میرا جلو اومد.
÷: قول بده ما رو یادت نره.
×: هیچکس جای شما رو نمیگیره.
کوک با صدای گرفته گفت:
کوک: مراقب خودت باش، آت.
×: شما هم همینطور.
𐙚
همون لحظه صدای قدمهایی از دور شنیدم.
سرم رو بلند کردم.
ته...
دیرتر از همه رسیده بود.
چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و نگاهم میکرد.
چشمهاش قرمز بود.
آروم جلو اومد.
&: فکر کردی بدون خداحافظی میذارم بری؟
لبخند تلخی زدم.
×: فکر کردم نمیای...
جعبهی کوچیکی رو از جیبش بیرون آورد.
داخلش یک انگشتر بود؛
با حرف T.
&: اینو برای یادگاری نگه دار.
انگشتر رو توی دستم گذاشت.
&: هر وقت دلت برای ما... یا برای من تنگ شد، نگاهش کن.
چشمهام خیس شد.
&: من منتظرت میمونم، آت.
لبم لرزید.
×: قول میدی؟
لبخند محوی زد.
&: تا وقتی برگردی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
آروم گفتم:
×: خداحافظ ته...
چشماش پر از اشک شد.
&: خداحافظ، آت.
𐙚
صدای بلندگو دوباره پیچید:
«این آخرین فراخوان برای سوار شدن است.»
چمدونم رو گرفتم.
یک قدم عقب رفتم و به همه نگاه کردم.
رینا...
میرا...
کوک...
جیمین...
و در آخر، ته.
برای آخرین بار دست تکون دادم و برگشتم.
انگشتر T هنوز توی دستم بود.
هر قدمی که برمیداشتم، از گذشته دورتر میشدم...
اما بعضی آدمها،
هرچقدر هم دور بشن،
از قلبت دور نمیشن.
و نمیدونستم...
این خداحافظی،
آخرین باری نیست که زندگی من و ته رو به هم گره میزنه...
𓆩🦋 𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐒𝐄𝐀𝐒𝐎𝐍 𝟏... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑻𝒐 𝒃𝒆 𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒅... 𐙚 𓂃
𓆩 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐆𝐨𝐨𝐝𝐛𝐲𝐞... 𓆪
چمدونم کنار در بود.
برای آخرین بار وارد اتاقم شدم.
نگاهم روی تخت، میز و کتابهام چرخید. دستم رو روی لبهی میز کشیدم.
چقدر عجیب بود...
همهچیز سر جاش بود،
ولی من دیگه قرار نبود مثل قبل وارد این اتاق بشم.
چشمهام پر از اشک شد.
ـ خداحافظ اتاقم...
آخرین بار پرده رو کنار زدم و به خیابون نگاه کردم.
کوچهای که باهاش بزرگ شده بودم...
همهچیز داشت تبدیل به خاطره میشد.
از اتاق بیرون اومدم و برای آخرین بار به خونه نگاه کردم.
ـ خداحافظ...
صدای سونگوو اومد:
ـ آت! باید بریم.
چمدونم رو برداشتم و سوار ماشین شدم.
تا وقتی از کوچه دور شدیم، از پشت شیشه به خیابون نگاه میکردم.
دستم رو روی شیشه گذاشتم.
×: خداحافظ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𐙚 𝐀𝐭 𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐢𝐫𝐩𝐨𝐫𝐭 ✈️ 𐙚
کنار سونگوو ایستاده بودم و بلیطم توی دستم بود.
همهچیز آماده بود...
جز دل من.
صدای بلندگو پخش شد.
ـ مسافران محترم، برای آخرین مرحلهی سوار شدن آماده باشید.
همون لحظه صدایی از پشت سرم اومد:
$: آت!
برگشتم.
رینا، میرا، کوک و جیمین اونجا بودن.
رینا خودش رو بهم رسوند و بغلم کرد.
$: منو فراموش نکن...
×: مگه میشه؟
اشکهاش رو پاک کرد.
$: زود برگرد...
فقط محکمتر بغلش کردم.
میرا جلو اومد.
÷: قول بده ما رو یادت نره.
×: هیچکس جای شما رو نمیگیره.
کوک با صدای گرفته گفت:
کوک: مراقب خودت باش، آت.
×: شما هم همینطور.
𐙚
همون لحظه صدای قدمهایی از دور شنیدم.
سرم رو بلند کردم.
ته...
دیرتر از همه رسیده بود.
چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و نگاهم میکرد.
چشمهاش قرمز بود.
آروم جلو اومد.
&: فکر کردی بدون خداحافظی میذارم بری؟
لبخند تلخی زدم.
×: فکر کردم نمیای...
جعبهی کوچیکی رو از جیبش بیرون آورد.
داخلش یک انگشتر بود؛
با حرف T.
&: اینو برای یادگاری نگه دار.
انگشتر رو توی دستم گذاشت.
&: هر وقت دلت برای ما... یا برای من تنگ شد، نگاهش کن.
چشمهام خیس شد.
&: من منتظرت میمونم، آت.
لبم لرزید.
×: قول میدی؟
لبخند محوی زد.
&: تا وقتی برگردی.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.
آروم گفتم:
×: خداحافظ ته...
چشماش پر از اشک شد.
&: خداحافظ، آت.
𐙚
صدای بلندگو دوباره پیچید:
«این آخرین فراخوان برای سوار شدن است.»
چمدونم رو گرفتم.
یک قدم عقب رفتم و به همه نگاه کردم.
رینا...
میرا...
کوک...
جیمین...
و در آخر، ته.
برای آخرین بار دست تکون دادم و برگشتم.
انگشتر T هنوز توی دستم بود.
هر قدمی که برمیداشتم، از گذشته دورتر میشدم...
اما بعضی آدمها،
هرچقدر هم دور بشن،
از قلبت دور نمیشن.
و نمیدونستم...
این خداحافظی،
آخرین باری نیست که زندگی من و ته رو به هم گره میزنه...
𓆩🦋 𝐄𝐍𝐃 𝐎𝐅 𝐒𝐄𝐀𝐒𝐎𝐍 𝟏... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑻𝒐 𝒃𝒆 𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒅... 𐙚 𓂃
- ۹.۳k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط