____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹⁹
ویو رایا:
همون لحظه سریع اسلحه رو ازش گرفتم و ازش دور شدم
که صدای شلیک به گوش رسید...
با تمام سرعت برگشتم...
و صحنهای دیدم که ای کاش هیچوقت نمیدیدم
کوک با دستای خونی نگاهم میکرد
یه گلوله توی شکمش
با سرعت سمتش دویدم..
پلیسا هم از اونور دنبال اون عوضیا افتادن...
-هی چیزی نیست..
که توی بغلم افتاد...
-نه...
نه...
چیزی نیست...
دستمو روی زخمش گذاشتم...
خونش بی وقفه میریخت...
-تو خوب میشی چیزی نیست..(هق هق میکنه)
دستشو به سختی بالا آورد و صورتم رو نوازشوار لمس کرد...
+هیچوقت...
که خون بالا آورد و سرفه کرد...
-نه..
چیزی نگو...
خودتو خسته نکن..
بی توجه به حرفم ادامه داد:
+هیچوقت...
از دوست داشتنت پشیمون نشدم...(سرفه میکنه و خون بالا میاره)
-نه.. نه..
تو هیچ چیزیت نیست..
نمیتونی منو ول کنی و بری...(گریه)
و آروم چشماشو بست...
-نه
نههه(داد و زجه)
محکم توی بغلم گرفتمش..
-تو رو خدا تنهام نذار...(گریه و داد)
ویو رایا:
همون لحظه سریع اسلحه رو ازش گرفتم و ازش دور شدم
که صدای شلیک به گوش رسید...
با تمام سرعت برگشتم...
و صحنهای دیدم که ای کاش هیچوقت نمیدیدم
کوک با دستای خونی نگاهم میکرد
یه گلوله توی شکمش
با سرعت سمتش دویدم..
پلیسا هم از اونور دنبال اون عوضیا افتادن...
-هی چیزی نیست..
که توی بغلم افتاد...
-نه...
نه...
چیزی نیست...
دستمو روی زخمش گذاشتم...
خونش بی وقفه میریخت...
-تو خوب میشی چیزی نیست..(هق هق میکنه)
دستشو به سختی بالا آورد و صورتم رو نوازشوار لمس کرد...
+هیچوقت...
که خون بالا آورد و سرفه کرد...
-نه..
چیزی نگو...
خودتو خسته نکن..
بی توجه به حرفم ادامه داد:
+هیچوقت...
از دوست داشتنت پشیمون نشدم...(سرفه میکنه و خون بالا میاره)
-نه.. نه..
تو هیچ چیزیت نیست..
نمیتونی منو ول کنی و بری...(گریه)
و آروم چشماشو بست...
-نه
نههه(داد و زجه)
محکم توی بغلم گرفتمش..
-تو رو خدا تنهام نذار...(گریه و داد)
- ۷.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط