عشقی حقیقی

الان چهار روز گذشته و حتی یه سرنخ هم ازش پیدا نشده دامیان هرروز حالش بدتر از دیروز میشد دامیان تو سرش از التماس خدا رو میکرد که انیا پیدا بشه دامیان نزر کرد اگه انیا پیدا بشه به نیازمندان هم کمک میکنه هم غذایی بهشون میده دامیان هرروز دعا میکرد عشق دامیان زندگی دامیان الان ۶ روزه که نیست ولی دامیان امیدوار بود که انیا پیدا میشه کارش فقط دعا بود اون الان ۶ روزه هیچی نخورده اصلا نخوابیده کارش شده گریه و دعا اگه انیا پیدا نشه دامیان بدجوری افسردگی میگیره


انیا :دلم میخواد برم دلم برای دامیان تنگ شده اون الان حتما فهمیده که من تو دردسرم میخوام بدونم الان حالش چطوریه (میخوایی چطوری باشه عزیزم داره میمیره😂)
انیا تو دلش حرف می‌زد که یکی وارد اتاق شد البته دو نفر وارد اتاق شدن
نفر اول:کارت عالی بود
نفر دوم :بله خانم الان دیگه حتما میمیره
اسم نفر دوم ماریانا بود اسم نفر اول جولیا دزموند بود،بله خود خودشه
ذهن انیا:ج....جولیا ا...این ک....کار.....ت...تو بود
جولیا :چطوری پا کوتاه نفله بله درست فهمیدی منم جولیا ......جولیا دزموند
انیا سعی کرد حرف بزنه با کلی تلاش پارچه ای که توی دهنش بود برداشت و گفت :پشیمونت میکنم جولیا منتظر باش فقط منتظر باش که خدا جواب کارات و به بدترین شکل ممکن بده پشیمونت میکنم
جولیا عصبی شد و گفت :مثلا چیکار میخوایی بکنی دختره ی نفله هان تو اول سعی کن پاتو تکون بدی بعد منو تهدید کنی نفله (با داد )
انیا :نیازی نیست من کاری کنم خدا که میتونه تو جلوی خدا رو نمیتونی بگیری جولیا دزموند
جولیا با یه نگاه به ماریانا فهموند که به پسرا بگن انیا رو بزنن ماریانا هم به پسرا گفت و همه ی پسرا شروع کردن به زدن انیا انیا خیلی درد داشت اما دست از تلاشش برنداشت
موقیعت ساعت ۴ صبح زندان انیا
انیا بدون دلیل ساعت ۴ صبح پاشد دید که همه خوابن روی زمین کلی شیشه خورده بود با زحمت یکی رو برداشت طناب ها رو پاره کرد و خودشو آزاد کرد و مخفیانه اومد بیرون انیا اون جارو بلد نبود کسی هم تو خیابون نبود با کلی گشتن تونست پلیس و پیدا کنه و ازشون درخواست کرد که اونو یه عمارت دامیان ببرن خداروشکر پلیسا راه عمارت و بلد بودن و انیا رو بردن اونجا انیا تشکر کرد و در زد و لونا در رو باز کرد و با صدای خابالویی گفت :بفرمایید شما کی هستید هاپووووو (مثلا صدای خروپف دیگه بلد نبودم )
انیا با گریه گفت:ل..‌هق.....لونا
لونا به خودش اومد و گریه کرد و انیا رو بغل کرد و گفت :ا.....هق....انیا ....ج...هق...‌جان ....هق......ت....هق.......توی
انیا :ا...اره خودمم...هق..... دلم برات تنگ شده بود
دیدگاه ها (۵)

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

ادامهدامیان از ترسش سریع درو باز کرد بدو بدو رفت سمت اتاق در...

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

آوای شب پارت ۲۴ویو نویسنده دامیان در و باز کرد شوکه شد...انی...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط