{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو پادشاه منی

تو پادشاه منی
بازم نخوندم پارت چنده 😌
لیا: سرورم چشم هاتون رو باز کردید . طبیب طبیب عالیجناب به هوش اومدن .
جیمین: لیا تو حالتخوبه .
جیمین به شکم برآمده ی لیا نگاه کرد .
لیا: سرورم شما ۳ ماهه در حالت نباتی هستید .
جیمین: یعنی ( پایین ریختن اشک )من خواب میدیدم یعنی تو حالت خوبه لیا ی من .
لیا: سرورم مگه قرار بود اتفاقی بیوفته خیلی خوشحالم که شما بیدار شدید ( بچه ها تمام حرف های لیا با اشک شوق )
جیمین: من واقعا دارم بابا میشم اونم برای یه نینی کوچولیه ی دیگه.
لیا: سرورم سهون بخاطر اینکه شما شما بیهوش بودید الان دو روزه از حال رفته و بیهوشه و مدام گریه میکنه .
جیمین : من نمیتونم بلند شم سلطنت رو پدرم کنترل می‌کرد.
لیا: درسته مت از ایشون درخواست کردم تا بتونم تمام وقت رو با لا سر شما باشم . دخترتون هه جین الان آنقدر شیرین و توپولی شده البته انگار شمایید . هواجین با هر خنده ی اون گریه میکرد الان منتظرن شما اجازه بدین تا بیان تو .
جیمین با اشک شوق : بگو همشون بیان .
تمام خانواده ی جیمین و خانواده ی وزیر کیم اومده بودن همین الان خبر دادن که سهون هم از خواب بیدار شده و همه دور هم جمع بودن جیمین دخترش رو بغل کرده بود و انگار داشت بچگی خودش فقط دختر رو میدید .
یونگی: پیرم جذبت بالاس امیدوارم نوه ی سومم یه شباهت ریزی به لیا داشته باشه . نکا کن کپی تو هستن اصلا نمیشه نگاشون کنی معلوم از خون توهستن.
جیمین: من حرفه ای یم پدر جان .
همه باهم خندیدن .
زندگی شاید به کام اون ها نبوده شاید غم بوده . شاید بعضی موقع باعث ناراحتی بوده ولی همون ها باعث نزدیک تر شدن شدن . عشقی که حتی توانست مرگ را تجربه کند مرگی که باعث شد بیشتر قدردانی کنند





قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید .👻


امیدوارم خوشتون اومده باشه
دیدگاه ها (۱۸)

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۱شب، وقتی به فرودگاه رسیدن، خانواده‌ی ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒جیمین روبه‌روی لیا نشست.چند ثانیه هیچ‌ک...

چند پارتی درخواستی

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

از وقتی ۲۸ سالت بود تا امروز، از همون روز اول تا الان، تو هم...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط