برادر سختگیر و وحشی من...
p8_f2
..ا.ت از این قضیه سوء استفاده میکرد
تهیونگ هوفی کشید و موهاشو بالا زد...با خودش تکرار میکرد(تو دوساش داری اذیتش نمیکنی...تو عاشقشی اذیتش نمیکنی)..عجیب بود!اونم برا ا،تی که از پشت پنجره صدای تهیونگ رو میشنید...ا.ت پشیمون و ناراحت بود اما چون هنوز زمان میخواست نمیتونست کارشو جبران کنه پس باید اجازه میداد یکی دیگه برای تهیونگ جبران کنه
در رو باز کرد و وارد حیاط شد
ا.ت: یا کیم تهیونگ
ته: بیب سرده برو تو!
ا.ت: تهیونگ تا وقتی آماده شم ازت میخوام با نیلی رابطه داشته باشی
تموم!
تهیونگ توهم زده بود؟!
ا..ای...این چی بود که شنید؟
ا.ت بهش میگفت که بره و بهش خیانت کنه؟
ا.ت: چرا ساکتی؟تو آزادی هر وقت که نیاز داشتی با نیلی رابطه برقرار کنی اما عشقمون باید سر جاش بمونه
تهیونگ: واقعا؟تو منو....تو منو اینجور میبینی؟یعنی...یعنی برات مهم نیست؟مهم نیست که دارم بخاطرت بجای اذیت کردنت...خودمو کنترل میکنم؟اونم وقتی تو از عمد اینجوری اذیتم میکنی....
ا.ت: من منظو....
ته: نه جدی فکر میکنی من نمیتونم کارتو یکسره کنم؟بعد با گل و شیرینی ازت معذرت بخوام؟ا.ت...اح جدی باورم نمیشه....جججدددییی...باورم نمیشه
ا.ت: تهیونگ بخاطر خودت میگم
تهیونگ: من جز آرامش تو چی خواستم که اینو بهم میگی؟مگه من فقط یه هوس بازم که دنبال دختراس..
تهیونگ دستی رو صورتش کشید و آب گلوشو قورت داد...انتظار همچین حرفی رو نداشت...یک به هزار فکر نمیکرد ا.ت بیاد و جوری باهاش حرف بزنه که انگار یه فاکر متحرکه
ا.ت: عشقم..
تهیونگ: هیس!به من نگو عشقم
ا.ت: اما..
تهیونگ: ا.ت من فکر کردم تو هم دوستم داری
تهیونگ ا،تو کنار زد و رفت تو خونه...لباساشو پوشید و زنگ زد به کوک
کوک: بگو
تهیونگ: ا،تو ببر شهر بازی با اینا میرن
کوک: روز تعطیل مگه نیس خودت ببر
تهیونگ: امروز کار دارم...شما برید ستایی خوش بگذره بهتون
ا.ت امد داخل ولی تهیونگ حتا نگاهش نکرد...
ا.ت: میگم یه بغل زمستونی چطوره؟
تهیونگ جوابی نداد و با برداشتن سویچش خواست بره که ا.ت داد زد
ا.ت: تهیونگ خواهش میکنم
اما کیم تهیونگ از خونه رفت بیرون...چقدر سعی کرده بود رو خودش کار کنه تا اونقدر بد نباشه...چقدر سعی کرد شیطونیاش رو بخوابونه...چقدر سعی کرد از حال بدیاش بزنه و با ا.ت شاد باشه اما انگار ا.ت هیچ براش مهم نبود...پیامی رو گوشیش امد(ناشناس: ا.ت تو رو دوست نداره...خودتو گول نزن احمق)هوفی کشید دلیل نمیشد این قهر و اشتیا باعث بشه صد اعتمادشو از ا.ت سلب کنه در جواب نوشت(چیزی که میخوای بگو)فرد ناشناس بدون مکث جواب داد(ا.ت رو میخوام...همونجوری که اون منو میخواد و توی احمق از شروع زندگی پا بند بچه بازیات کردیش)
ته: نوشت(اوکی بیا همو ببینیم ا.ت رو هم میارم ببینم اون منو میخواد یا تو رو...ولی فکر کنم ...
..ا.ت از این قضیه سوء استفاده میکرد
تهیونگ هوفی کشید و موهاشو بالا زد...با خودش تکرار میکرد(تو دوساش داری اذیتش نمیکنی...تو عاشقشی اذیتش نمیکنی)..عجیب بود!اونم برا ا،تی که از پشت پنجره صدای تهیونگ رو میشنید...ا.ت پشیمون و ناراحت بود اما چون هنوز زمان میخواست نمیتونست کارشو جبران کنه پس باید اجازه میداد یکی دیگه برای تهیونگ جبران کنه
در رو باز کرد و وارد حیاط شد
ا.ت: یا کیم تهیونگ
ته: بیب سرده برو تو!
ا.ت: تهیونگ تا وقتی آماده شم ازت میخوام با نیلی رابطه داشته باشی
تموم!
تهیونگ توهم زده بود؟!
ا..ای...این چی بود که شنید؟
ا.ت بهش میگفت که بره و بهش خیانت کنه؟
ا.ت: چرا ساکتی؟تو آزادی هر وقت که نیاز داشتی با نیلی رابطه برقرار کنی اما عشقمون باید سر جاش بمونه
تهیونگ: واقعا؟تو منو....تو منو اینجور میبینی؟یعنی...یعنی برات مهم نیست؟مهم نیست که دارم بخاطرت بجای اذیت کردنت...خودمو کنترل میکنم؟اونم وقتی تو از عمد اینجوری اذیتم میکنی....
ا.ت: من منظو....
ته: نه جدی فکر میکنی من نمیتونم کارتو یکسره کنم؟بعد با گل و شیرینی ازت معذرت بخوام؟ا.ت...اح جدی باورم نمیشه....جججدددییی...باورم نمیشه
ا.ت: تهیونگ بخاطر خودت میگم
تهیونگ: من جز آرامش تو چی خواستم که اینو بهم میگی؟مگه من فقط یه هوس بازم که دنبال دختراس..
تهیونگ دستی رو صورتش کشید و آب گلوشو قورت داد...انتظار همچین حرفی رو نداشت...یک به هزار فکر نمیکرد ا.ت بیاد و جوری باهاش حرف بزنه که انگار یه فاکر متحرکه
ا.ت: عشقم..
تهیونگ: هیس!به من نگو عشقم
ا.ت: اما..
تهیونگ: ا.ت من فکر کردم تو هم دوستم داری
تهیونگ ا،تو کنار زد و رفت تو خونه...لباساشو پوشید و زنگ زد به کوک
کوک: بگو
تهیونگ: ا،تو ببر شهر بازی با اینا میرن
کوک: روز تعطیل مگه نیس خودت ببر
تهیونگ: امروز کار دارم...شما برید ستایی خوش بگذره بهتون
ا.ت امد داخل ولی تهیونگ حتا نگاهش نکرد...
ا.ت: میگم یه بغل زمستونی چطوره؟
تهیونگ جوابی نداد و با برداشتن سویچش خواست بره که ا.ت داد زد
ا.ت: تهیونگ خواهش میکنم
اما کیم تهیونگ از خونه رفت بیرون...چقدر سعی کرده بود رو خودش کار کنه تا اونقدر بد نباشه...چقدر سعی کرد شیطونیاش رو بخوابونه...چقدر سعی کرد از حال بدیاش بزنه و با ا.ت شاد باشه اما انگار ا.ت هیچ براش مهم نبود...پیامی رو گوشیش امد(ناشناس: ا.ت تو رو دوست نداره...خودتو گول نزن احمق)هوفی کشید دلیل نمیشد این قهر و اشتیا باعث بشه صد اعتمادشو از ا.ت سلب کنه در جواب نوشت(چیزی که میخوای بگو)فرد ناشناس بدون مکث جواب داد(ا.ت رو میخوام...همونجوری که اون منو میخواد و توی احمق از شروع زندگی پا بند بچه بازیات کردیش)
ته: نوشت(اوکی بیا همو ببینیم ا.ت رو هم میارم ببینم اون منو میخواد یا تو رو...ولی فکر کنم ...
- ۳.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط