🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره
🖤 قسمت سوم: برخورد دوباره
ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ازدواج اجباری
(جونگکوک ویو)
سالن پذیرایی بزرگ و مجلل بود. لوسترهای کریستالی از سقف آویزون بودن و نور گرمشون روی وسایل طلاییرنگ سالن میافتاد.
روی مبل نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. تهیونگ هم کنارم جا گرفت.
تهیونگ: عجب خونهای دارن!
جونگکوک: میخوای خونه رو بخری؟
تهیونگ: نه، فقط دارم تحسین میکنم. یکم یاد بگیر از زندگی لذت ببری.
جونگکوک: تو به اندازه کافی برای هر دومون لذت میبری.
تهیونگ خندید.
همون لحظه مردی که به استقبالمون اومده بود وارد سالن شد.
پدر ا/ت: خب، فکر کنم بهتره بقیه هم به ما ملحق بشن.
پدرم لبخند کوتاهی زد.
پدر: البته.
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهپله اومد.
نگاهم رو به سمت پلهها چرخوندم...
(ا/ت ویو)
همراه آوا وارد سالن شدم. داشتم به حرفی که چند لحظه پیش بهم زده بود فکر میکردم که ناگهان نگاهم به پسر روی مبل افتاد.
لبخندم همون لحظه محو شد.
ا/ت: ...اوه، نه.
آوا آروم زیر لب گفت:
آوا: چی شد؟
نگاهم رو ازش برنداشتم.
ا/ت: هیچی. فقط فهمیدم امشب قراره خیلی بهم خوش بگذره!
جونگکوک سرش رو بالا آورد و نگاهمون به هم گره خورد.
چند ثانیه سکوت...
جونگکوک: تو؟
ا/ت: متأسفانه خودمم.
جونگکوک با تمسخر لبخند زد.
جونگکوک: فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
ا/ت: منم فکر نمیکردم هنوز آدمهایی مثل تو وجود داشته باشن.
تهیونگ سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند.
تهیونگ: اووووه! چی شد؟ شما همدیگه رو میشناسین؟
جونگکوک: متأسفانه.
ا/ت: متأسفانه کاملاً درسته.
جونگکوک: هنوزم به همون اندازه زبوندرازی؟
ا/ت: هنوزم به همون اندازه خودشیفتهای؟
تهیونگ دستش رو جلوی دهنش گرفت تا خندهاش رو کنترل کنه.
آوا سریع جلو اومد.
آوا: خب... فکر کنم بهتره اول بشینیم!
(سومشخص)
همه دور میز و مبلهای سالن جمع شدن.
جین با دیدن جونگکوک لبخند زد.
جین: بالاخره دیدمت رفیق.
جونگکوک: سلام جین.
تهیونگ: این دوتا ظاهراً از قبل با هم آشنا هستن!
جین با تعجب به ا/ت نگاه کرد.
جین: آشنایی؟
ا/ت: متأسفانه بله.
جونگکوک: اون روز خودش رو نشون داد.
ا/ت: ببخشید؟! تو بودی که...
آوا آروم دستش رو روی بازوی ا/ت گذاشت.
آوا: عزیزم، الان وقتش نیست.
تهیونگ دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
تهیونگ: من از همین الان این مهمونی رو دوست دارم!
جونگکوک با اخم نگاهش کرد.
جونگکوک: تهیونگ.
تهیونگ: چیه؟ من که چیزی نگفتم!
(جونگکوک ویو)
به دختر روبهروم نگاه کردم.
هنوز همونقدر پررو و اعصابخردکن بود.
جونگکوک: امیدوارم این بار حداقل بتونی چند دقیقه ساکت بمونی.
ا/ت: امیدوارم این بار حداقل یاد بگیری چطوری با آدمها رفتار کنی.
لبخند کجی زدم.
جونگکوک: پس ظاهراً قراره شب طولانیای داشته باشیم.
ا/ت: برای تو شاید. من که حوصلهات رو ندارم.
(سومشخص)
پدر ا/ت با دیدن این وضعیت گلویش رو صاف کرد.
پدر ا/ت: خب، فکر کنم وقتشه درباره موضوع اصلی امشب صحبت کنیم.
همه کمکم ساکت شدن.
پدر جونگکوک نگاهی به پسرش انداخت و بعد رو به میز کرد.
پدر جونگکوک: ما سالهاست همدیگه رو میشناسیم. امشب هم برای یک موضوع مهم دور هم جمع شدیم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به پدرش انداخت.
ا/ت هم که تا چند لحظه پیش مشغول کلکل بود، حالا با کنجکاوی به بزرگترها نگاه میکرد.
تهیونگ آروم به جونگکوک نزدیک شد و زیر لب گفت:
تهیونگ: فکر کنم شوخی شوخی قراره داماد بشی!
جونگکوک زیر لب جواب داد:
جونگکوک: یه بار دیگه بگی، خودت رو از پنجره پرت میکنم پایین.
پایان قسمت سوم 🖤
خب اینم از این راستی من دیدار ا/ت و جونگ کوک رو الان میزارم
ژانر: مافیایی | عاشقانه | کمدی | ازدواج اجباری
(جونگکوک ویو)
سالن پذیرایی بزرگ و مجلل بود. لوسترهای کریستالی از سقف آویزون بودن و نور گرمشون روی وسایل طلاییرنگ سالن میافتاد.
روی مبل نشستم و پاهام رو روی هم انداختم. تهیونگ هم کنارم جا گرفت.
تهیونگ: عجب خونهای دارن!
جونگکوک: میخوای خونه رو بخری؟
تهیونگ: نه، فقط دارم تحسین میکنم. یکم یاد بگیر از زندگی لذت ببری.
جونگکوک: تو به اندازه کافی برای هر دومون لذت میبری.
تهیونگ خندید.
همون لحظه مردی که به استقبالمون اومده بود وارد سالن شد.
پدر ا/ت: خب، فکر کنم بهتره بقیه هم به ما ملحق بشن.
پدرم لبخند کوتاهی زد.
پدر: البته.
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهپله اومد.
نگاهم رو به سمت پلهها چرخوندم...
(ا/ت ویو)
همراه آوا وارد سالن شدم. داشتم به حرفی که چند لحظه پیش بهم زده بود فکر میکردم که ناگهان نگاهم به پسر روی مبل افتاد.
لبخندم همون لحظه محو شد.
ا/ت: ...اوه، نه.
آوا آروم زیر لب گفت:
آوا: چی شد؟
نگاهم رو ازش برنداشتم.
ا/ت: هیچی. فقط فهمیدم امشب قراره خیلی بهم خوش بگذره!
جونگکوک سرش رو بالا آورد و نگاهمون به هم گره خورد.
چند ثانیه سکوت...
جونگکوک: تو؟
ا/ت: متأسفانه خودمم.
جونگکوک با تمسخر لبخند زد.
جونگکوک: فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
ا/ت: منم فکر نمیکردم هنوز آدمهایی مثل تو وجود داشته باشن.
تهیونگ سرش رو به سمت جونگکوک چرخوند.
تهیونگ: اووووه! چی شد؟ شما همدیگه رو میشناسین؟
جونگکوک: متأسفانه.
ا/ت: متأسفانه کاملاً درسته.
جونگکوک: هنوزم به همون اندازه زبوندرازی؟
ا/ت: هنوزم به همون اندازه خودشیفتهای؟
تهیونگ دستش رو جلوی دهنش گرفت تا خندهاش رو کنترل کنه.
آوا سریع جلو اومد.
آوا: خب... فکر کنم بهتره اول بشینیم!
(سومشخص)
همه دور میز و مبلهای سالن جمع شدن.
جین با دیدن جونگکوک لبخند زد.
جین: بالاخره دیدمت رفیق.
جونگکوک: سلام جین.
تهیونگ: این دوتا ظاهراً از قبل با هم آشنا هستن!
جین با تعجب به ا/ت نگاه کرد.
جین: آشنایی؟
ا/ت: متأسفانه بله.
جونگکوک: اون روز خودش رو نشون داد.
ا/ت: ببخشید؟! تو بودی که...
آوا آروم دستش رو روی بازوی ا/ت گذاشت.
آوا: عزیزم، الان وقتش نیست.
تهیونگ دیگه نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
تهیونگ: من از همین الان این مهمونی رو دوست دارم!
جونگکوک با اخم نگاهش کرد.
جونگکوک: تهیونگ.
تهیونگ: چیه؟ من که چیزی نگفتم!
(جونگکوک ویو)
به دختر روبهروم نگاه کردم.
هنوز همونقدر پررو و اعصابخردکن بود.
جونگکوک: امیدوارم این بار حداقل بتونی چند دقیقه ساکت بمونی.
ا/ت: امیدوارم این بار حداقل یاد بگیری چطوری با آدمها رفتار کنی.
لبخند کجی زدم.
جونگکوک: پس ظاهراً قراره شب طولانیای داشته باشیم.
ا/ت: برای تو شاید. من که حوصلهات رو ندارم.
(سومشخص)
پدر ا/ت با دیدن این وضعیت گلویش رو صاف کرد.
پدر ا/ت: خب، فکر کنم وقتشه درباره موضوع اصلی امشب صحبت کنیم.
همه کمکم ساکت شدن.
پدر جونگکوک نگاهی به پسرش انداخت و بعد رو به میز کرد.
پدر جونگکوک: ما سالهاست همدیگه رو میشناسیم. امشب هم برای یک موضوع مهم دور هم جمع شدیم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به پدرش انداخت.
ا/ت هم که تا چند لحظه پیش مشغول کلکل بود، حالا با کنجکاوی به بزرگترها نگاه میکرد.
تهیونگ آروم به جونگکوک نزدیک شد و زیر لب گفت:
تهیونگ: فکر کنم شوخی شوخی قراره داماد بشی!
جونگکوک زیر لب جواب داد:
جونگکوک: یه بار دیگه بگی، خودت رو از پنجره پرت میکنم پایین.
پایان قسمت سوم 🖤
خب اینم از این راستی من دیدار ا/ت و جونگ کوک رو الان میزارم
- ۴.۴k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط