زمان زیادی گذشت...

زمان زیادی گذشت...
فهمیدم با خراب کردن دیگران ، هیچوقت نمیتونم خوب به نظر بیام...
فهمیدم انتظار صداقت از کسایی نداشته باشم که حتی به خودشونم دروغ میگن...
فهمیدم که این روزای سخت و درس هایی که ازشون میگیرم ، یه روز میشن نقطه قوت من...
فهمیدم توضیحاتم رو برای کسایی نگه دارم که منو میفهمن و سکوتم رو برا کسایی نگه دارم که منو متوجه نمیشن...
فهمیدم کسی موظف به آروم کردن من نیست ؛
ظاهر دلیلی بر باطن نیست....
فهمیدم نباید ناراحت بشم از بی احترامیِ کسایی که خودم به اونا احترامی نمیزارم....
دیدگاه ها (۶)

همون شبساعت ۱۱:۴۱ دقیقه که گوشیم لرزید.<<بیداری ؟>>جواب دادم...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

‏🦊 [۱۹:۴۳ تا ۱۹:۴۵ به وقت کره]بنگ های ㅎㅎㅎچیکار می‌کنی؟استی: ...

خوشگل پسرا خودشونو معرفی کردن❤️🎀🦊: بچه‌ها، تا حالا ویدیوهای ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 32صبح روز بعد دکتر از جین خواست که برای صحبت ...

پارت...؟عشق ابدیهمه خوابیدنوفردا صبحشدو: از خواب بلند شدم اس...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

سلام بچه هامیخواستم یه چند کلام حرف بزنم .من خیلی وقته دارم ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۳ *سانیار*در رو با یه ضرب باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط