پارت ۲۵

چویا:چی میگی دازای شنیدی چی گفتم فکر کنم خونی که از دست دادی رو مغزت تاثیر گذاشته و دیوونه شدی
دازای: آره آره آره دیوونه شدم اما نه بخاطر اینکه خون از دست دادم بخاطر تو بخاطر اینکه مغزم خیلی وقته به قلبم باخته و خودش رو معتاد بودن کنار تو کرده برام مهم نیست ممکنه چقدر ممکنه کنارت بودن دردناک باشه فقط مهم اینه تو کنارم باشی همه اون دردا برام تبدیل به لذت میشه
چویا:......
دازای:خواهش می کنم کنارم باش من تا به حال از هیچ کس خواهش نکردم حتی از پدر خودم اما از تو خواهش می کنم کنارم باش چون پیش تو بودن حتی اگه کاری نکنی برای من آرامش بخش و لذت بخشه
چویا:نمیشه نمیشه
دازای:چرا نمیشه وقتی که منو تو همدیگه رو دوست داریم بهم بگو چرا نمیشه اگه بخاطر این اتفاقات که میگی نمیشه بدون که برام یه ذره مهم نيست اما..........اما اگه خودت نمی خوای اون موقع....
چویا:می خوام خیلی هم دوست دارم کنارت باشم اما از اعتماد کردن به دیگران هیچ وقت سود نبردم همیشه این من بودم که بعد از اعتماد دوباره به یه فرد قلبم تیکه تیکه میشد و من می موندم و یه قلب با تیکه های شکسته که به زور می تونستم دوباره سرهمش کنم و وقتی باز هم اعتماد می کردم دیگران اونو شکسته تر از قبل می کردن بهم بگو گناه من چیه که نمی تونم اعتماد کنم بهم بگو گناهم چیه که همه قلب من لعنتی رو میسوزونن و خاکستر می کنن......گناهم چیه دازای؟
دازای*چی باید بهش بگم اصلا چی می تونم بگم اون راست می گه گناهی نکرده که انقدر اذیتش کردن
دازای: آره تو گناهی نکردی که اینجوری اذیتت کردن تو هیچ گناهی نداری تنها کسایی که گناهکاران اونایی هستن که اعتماد افراد رو به دست میارن ولی بعدش اونو نابود می کنن و بعدش میگن می خواستی اعتماد نکنی من نمی دونم چطوری می تونم قلب شکستت رو درست کنم اما تمام تلاشم رو می کنم حتی اگه لازم باشه قلب خودمو بهت می دم تا تو انقدر اذیت نشی
چویا:پس یه قولی بهم بده
دازای:چه قولی؟
چویا:لطفا ولم نکن پشتم باش
دازای:چویا من وقتی که تصمیم گرفتم حسم رو بهت بگم با خودم قسم خوردم حتی اگه منو قبول نکنی من همیشه کنارت باشم و الانم قسم می خورم همیشه کنارت باشم و حتی اگه به قیمت جونم شده ولت نکنم اما تو هم یه قولی بده
چویا:چی؟
دازای:اینکه هر اتفاقی تکرار می کنم هر اتفاقی افتاد یادت نره که من چقدر عاشقتم باشه؟
چویا:باشه دازای منم هیج وقت یادم نمیره چقدر دوسم داری قسم می خورم
دازای: خیلی هم عالی حالا بیا اینجا باید بریم دستات رو ببندم
****************************************
خوووووبببببب بالاخره این دوتا رو به هم دیگه رسوندم مشتاق نظرات و لایک هاتونم هستم
دیدگاه ها (۸)

روباه کوچولوی من پارت سی و چهار ( رمانه داره میرینه به اعصاب...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

از وقتی اومدی تو زندگیم کنارت غرق حال خوبمباتو لحظه هام بهم ...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

ابلیس

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط