{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 79

پارت 79
امیر:معلوم نیست پدرش کیه
من: منظورت اینه که حرام زاده اس اخرین نفری که اینو گفت استخونشو تو خونه سگ پیدا کردن
امیر:تهدید می کنی فکر کردی نامزد رایان نبودی می تونستی این جوری حرف بزنی
رایان: امیر بفهم چی میگی
من: قبل نامزد بودن رایان من انا مری هستم کسی که اگه الان بخواهد می تونه کل پرونده های مهم ایران تو اسیا پخش کنه من هنوز ریس گروه الفا هستم فهمیوی الانم گمشید از خونه من بیرون
امیر رفت
دانیال: ابجی
من: بهم نگو ابجی
دانیال:من فقدر تو دارم ابج
من: منم مردم یا دنیا گم شو
رفتن ایش همش عصابم خورد کنید ایش سرم درد گرفت
رایان: چرا این جوری شد
من: متمانم که امی و دنیکا میرن
رایان: یه دعوا ساده بوده
من: امیر رو راست به امی گفته حرومزاده دانیال گفته خراب بعد تو میگی من بودم
رایان: نیستی قرارم نیست که باشی
-.-------،،،
دوروز بعد
من: چیییی
چای پرید تو گلوم
امی:داریم میریم ترکیه
من: امی دیونه شدین
دنیکا:اصلا
من: اوکی مشکلی نیست براتون حل می کنم برین ترکیه پیش انی و گروه الفا
امی:ممنون
من: امیرو دانیال چی
دنیکا:مهم نیست برامون
من: پرواز کیه
امی:چهار ساعت دیگه
من: اوهوم
امی:بریم
من: امی
امی:می دونم می دونم اما سارا بهم گفته بی کس کار
من: باشه بیا بغلم
بغلشون کردم بوسیدمشو رفتن
بمیرم براشون دلشون پره هی دانیال نمی بخشمت
دوساعت گذشته از رفتنشون
رایان: از اون موقعه اومدم داری خونه متر می کنی یا
من: لال شو
مایکل زنگ زد
من: چی شد
مایکل:هله
من:ممنون
قطع کردم به امی زنگ زدم
امی:چیه
من: حله برین کافه من لب دریا اونجا امیکاست بقیه ام میدونی
امی:ممنون
من: کجاین
امی:فرودگاه
من: دوساعت مونده
امی:نیم ساعت دیگه پروازه جلو افتاد
من: مراقب باشین سفر به خیر
امی:فعلا
قطع کردم
رایان: دارن میرن
من: اره
رایان: پسرا اشتباه کردن
من: اره بریم شام
شام خوردیم جمع کردم امی پیام داد پرواز کردن
طرفا شستم چای درست کردم بردم جلو تی وی نشستم ساعت 11شب بود خوابم میومد
من: میرم بخوابم
رایان: اوکی منم الان میام
مسواک زدم لباسم با پیراهن حریر بلند که استینش بلند و گشاد بود پوشیدم موهام شونه کردم رو. صندلی میز ارایشی نشسته بودم که دست رایان دور گردنم پیچ خورد
رایان: ارومی
من: اره متمانم الان دیگه انی مراقبشونه
رایان: خداشکر بریم بخوابیم
من: بغلم کن ببرم
رایان: چشم
گذاشتم رو تخت برق زد مثل هر شب یکم از لبام بوسه گرفت بغلم کرد خوابیدیم
رمان از زبان رایان*&*
انگار با پا و مشت به در میزدن
سارا از ترس پرید از خواب
سارا: چی شده
سریع دست برد تو کمد اسلحه اورد بیرون
من: این چی میگه
سارا: برو ببین کیع این موقعه ساعت سه صبح
تیشرت نبود بپوشم ولش در باز کردم یهو دانیال و امیر اومدن تو
دانیال داد زد: دخترا اینجان
من: نه چته
دیدگاه ها (۱۶)

پارت 80رمان از زبان سارا*&*صدای دانیال اومد ترسم ریخت موم پ...

پارت81من: رایان می فهمی چی میگی معذرت می خواهم تمومش کنرایان...

پارت78زدم زیر خنده دنیکا داره گریه می کنه من می خندمرایان: س...

پارت77رایان: اه بابا کلفت گرفتی مگهمن: چی می خواهی رفتم نشست...

پارت ۶

پارت یازدهم با چیزی که دیدم خشکم زد یعنی یونگی با اون دوستهه...

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

پارت 182

پارت۴

فیک تهیونگ

رمان دخت من

رمان قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط