dark life = 31

صدای جیمین بعد از چند ثانیه سکوت، شکسته و پر از درد اومد: «باشه... باشه. بهش دست نزن. من... من هر کاری می‌کنم. فقط... فقط بهش آسیب نزن.»

تهیونگ لبخند زد. یه لبخند پیروزمندانه. «آفرین. بازرس خوب. پس تا فردا شب، همه‌چیز تمومه. و بدون... اگه یه بار دیگه سعی کنی منو دور بزنی، بدون که خواهرت رو توی یه جعبه برات می‌فرستم.»

و تماس رو قطع کرد. گوشی رو توی جیبش گذاشت. بعد دستش رو از دهن ات برداشت. ات نفسش رو با صدا بیرون داد و مثل یه عروسک شکسته روی زمین فرو ریخت. هق‌هق‌های بی‌صدا تمام بدنش رو می‌لرزوند.

تهیونگ بالای سرش ایستاد. بهش نگاه کرد. یه لحظه، توی چشم‌هاش یه چیزی برق زد. چیزی شبیه پشیمونی. ولی سریع خفش کرد. خم شد و موهای ات رو از روی صورت خیسش کنار زد. با ملایمت. برخلاف همیشه.

«می‌بینی، ات؟ من بهت گفتم. گفتم که فرار فایده نداره. حالا برادرت هم توی تله‌ست. همه‌چیز... همه‌چیز تحت کنترله. پس بیا یه قرار بذاریم. تو دیگه نقشه نمی‌کشی، من هم به برادرت کاری ندارم. تو دیگه فرار نمی‌کنی، من هم دیگه شکنجه‌ت نمی‌کنم. تو... مال من می‌مونی. برای همیشه.»

ات سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش پر از اشک بود، ولی توی عمقش، هنوز اون جرقه زنده بود. «تو... تو برادر منو گروگان گرفتی...»

تهیونگ سرش رو تکون داد. «نه. من فقط... ازش محافظت می‌کنم. تا وقتی که تو به من وفادار بمونی.»

ات بهش خیره شد. بعد یه لبخند تلخ زد. «وفادار؟ تهیونگ، تو هیچ‌وقت وفاداری منو نداشتی. و هیچ‌وقت هم نخواهی داشت. حتی اگه بمیرم.»

تهیونگ یه لحظه خشک شد. بعد بلند شد. به سمت در رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت و برگشت. نگاهش یه نگاه آخر بود. پر از یه چیز عجیب. یه چیز شبیه... نیاز.

«می‌دونی چیه، ات؟ من تو رو می‌خوام. نه به خاطر انتقام. نه به خاطر قدرت. فقط... می‌خوامت. و برای کسی که من می‌خوامش، حاضرم همه‌چیز رو بسوزونم. حتی خودم رو. پس بهتره به این عادت کنی. چون تا ابد، تو مال منی.»

و از اتاق بیرون رفت. در رو پشت سرش بست. ولی این بار، قفل نکرد.

ات روی زمین موند. اشک‌هاش خشک شده بود. به در بسته نگاه کرد. ته دلش، یه صدایی زمزمه می‌کرد: «حالا دیگه فقط یه راه مونده. یا تسلیم می‌شی... یا می‌جنگی. تا آخرین قطرهٔ خون.»

ات بلند شد. لرزون. ولی بلند شد. به سمت پنجره رفت. به تاریکی بیرون خیره شد. و برای اولین بار، با خودش گفت: «من تسلیم نمی‌شم. حتی اگه بمیرم. حتی اگه همه‌چیزمو از دست بدم. ولی تو رو نابود می‌کنم، کیم تهیونگ. قول می‌دم.»
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی تهیونگ

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

Last leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

ادامه

پارت ۳۹

Part 2

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط