هرماینی دراکو
بچه ها واقعا معذرت میخوام این پرتو خیلی خیلی دیر گذاشتم به خوبی خودتون ببخشید خوب دیگه بریم سراغ رمان
بعد چند ساعت دوتایی از خواب بیدار شدن و چشماشون بهم گره خورد و لبخند به لباشون اومد دراکو پاشد و دست های هرماینی رو گرفت و گفت
دراکو: ممنونم هرماینی، بهترین خوابم بود
هرماینی: خواهش میکنم دراکو، منم همین طور
و بعد دست تو دست هم تا طرف سالن غذا خوری رفتن اما فقط تا یه حدی جلو رفتن و بعد هرماینی گفت
هرماینی: دراکو اگه منو تورو تو این وضیعت ببینن کل بچه های مدرسه شک میکنن و همین طور هری رون خیلی اعصبانی میشن و این خبر به گوش پدرت هم میرسه من میرم تو خوابگاهم تو اول برو باشه
دراکو: هرماینی ایده خوبی به ذهنت رسید پس من اول میرم
هرماینی: آره تو اول برو پس تا فعلا خداحافظ
دراکو: خداحافظ
هرماینی به طرف خوابگاهش رفت و خیلی هم ذوق زده بود چند دقیقه نشست و بعد دیگه رفت که بره به سمت سالن غذا خوری وقتی رفت دید هری و رون چپ چپ نگاهش میکنن هرماینی نشست و بعد گفت
هرماینی: سلام بچه ها
هری: کجا بودی هرماینی
هرماینی: میخواستی کجا باشم تو خوابگاه بودم دیگه(با لحن اعصبانیت)
هری: باشه هرماینی ببخشید حالا مگه چیشده
رون: هرماینی تو جدیدا خیلی زیاد پیدات نمیشه
هرماینی: م..منظورت چیه رون؟؟
بعد یهو صدای جیغ اومد همه یهو پا شدن سروصدا کردن که بعد پرفسور دامبلدور صداشو بلند کرد و گفت
دامبلدور: ساکتتتتت
همه بچه ها سر جای خودشون وایسادن دامبلدور با پرفسور مک گونگال و پرفسور اسنیپ رفتن که ببینن چی شده که یهو دیدن یه هافلپافی غش کرده بعد یهو سرو کله همه بچه ها پیدا شد همه که داشتن نگاه میکردن رون و هری یه جا دیگه وایساده بودن و هرماینی یه جا دیگه یهو دراکو اومد پیش هرماینی و یه کاغذ گذاشت تو جیب ردای هرماینی تو دوتاشون به هم نگاه کردن و بعد پرفسور دامبلدور هرماینی رو صدا زد هرماینی با تعجب رفت جلو و بعد گفت
هرماینی: بله پرفسور؟
دامبلدور: شما همراه خانم پامفری به درمانگاه برین و بعد رفتن، پرفسور دامبلدور به خانم پامفری گفت
دامبلدور: ایشون یکی از دوره اولی هاست که مثل اینکه یه خطای دید داشته و فکر کرده یه سانتور دیده چیزی نیست مثل اینکه خوب میشه بهتره از دوشیزه گرنجر هم کمک بگیرین
خوب بچه ها پارت بعدی رو هم میزارم امیدوارم خوشتون اومده باشه🩷🩷🩷
بعد چند ساعت دوتایی از خواب بیدار شدن و چشماشون بهم گره خورد و لبخند به لباشون اومد دراکو پاشد و دست های هرماینی رو گرفت و گفت
دراکو: ممنونم هرماینی، بهترین خوابم بود
هرماینی: خواهش میکنم دراکو، منم همین طور
و بعد دست تو دست هم تا طرف سالن غذا خوری رفتن اما فقط تا یه حدی جلو رفتن و بعد هرماینی گفت
هرماینی: دراکو اگه منو تورو تو این وضیعت ببینن کل بچه های مدرسه شک میکنن و همین طور هری رون خیلی اعصبانی میشن و این خبر به گوش پدرت هم میرسه من میرم تو خوابگاهم تو اول برو باشه
دراکو: هرماینی ایده خوبی به ذهنت رسید پس من اول میرم
هرماینی: آره تو اول برو پس تا فعلا خداحافظ
دراکو: خداحافظ
هرماینی به طرف خوابگاهش رفت و خیلی هم ذوق زده بود چند دقیقه نشست و بعد دیگه رفت که بره به سمت سالن غذا خوری وقتی رفت دید هری و رون چپ چپ نگاهش میکنن هرماینی نشست و بعد گفت
هرماینی: سلام بچه ها
هری: کجا بودی هرماینی
هرماینی: میخواستی کجا باشم تو خوابگاه بودم دیگه(با لحن اعصبانیت)
هری: باشه هرماینی ببخشید حالا مگه چیشده
رون: هرماینی تو جدیدا خیلی زیاد پیدات نمیشه
هرماینی: م..منظورت چیه رون؟؟
بعد یهو صدای جیغ اومد همه یهو پا شدن سروصدا کردن که بعد پرفسور دامبلدور صداشو بلند کرد و گفت
دامبلدور: ساکتتتتت
همه بچه ها سر جای خودشون وایسادن دامبلدور با پرفسور مک گونگال و پرفسور اسنیپ رفتن که ببینن چی شده که یهو دیدن یه هافلپافی غش کرده بعد یهو سرو کله همه بچه ها پیدا شد همه که داشتن نگاه میکردن رون و هری یه جا دیگه وایساده بودن و هرماینی یه جا دیگه یهو دراکو اومد پیش هرماینی و یه کاغذ گذاشت تو جیب ردای هرماینی تو دوتاشون به هم نگاه کردن و بعد پرفسور دامبلدور هرماینی رو صدا زد هرماینی با تعجب رفت جلو و بعد گفت
هرماینی: بله پرفسور؟
دامبلدور: شما همراه خانم پامفری به درمانگاه برین و بعد رفتن، پرفسور دامبلدور به خانم پامفری گفت
دامبلدور: ایشون یکی از دوره اولی هاست که مثل اینکه یه خطای دید داشته و فکر کرده یه سانتور دیده چیزی نیست مثل اینکه خوب میشه بهتره از دوشیزه گرنجر هم کمک بگیرین
خوب بچه ها پارت بعدی رو هم میزارم امیدوارم خوشتون اومده باشه🩷🩷🩷
- ۱۰.۵k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط