جمعه همه فامیل خونه عزیز جون جمع بودیم که اصغر پی زوری
جمعه همه فامیل خونه عزیز جون جمع بودیم که اصغر پی زوری هم، سرشو انداخت پایین و از در اومد تو وقاطی جمع شد،
بچه ها هم دورش جمع شدن واونم که مجلس را گرم دید شروع کرد سرگذشت زندگی وداستان خواستگاریش را تعریف کردن .
گفت؛
ی ذره بچه بودم که بابام ریق رحمت وسر کشیدو منو ننمو تو این دنیا تنها گذاشت.
راسی یاتش ننم برو روی خوبی داشت ولی دلش به ازدواج دوباره رضا نبود ،میگفت خدا یکی وشوورم یکی.
اما خدا رحمت کنه عمو صفر،شوور افسر خانوم دلاک،همیشه وقتی افسر خانوم میرفت سر کار عمو صفر میومد به ننم سر میزد ننم میگفت هرچه خاک بابای خدا بیامرزته عمر عموصفرت باشه، آدم خوبیه وهمه جوره هوامونو داره
حرفش به اینجا که رسید،سروش پسر بچه سرتق فامیل گفت درست مثل عموی سوباسا توی کارتون فوتبالیست ها.
اصغرادامه داد؛
مخلص کلام به سن تکلیف که رسیدم ،ننم ی دختری را برام نشون کردو قرار شدبا عمو صفر بریم شیرینی خورون.
خلاصه اینورو اونور ده،دوازده روزی منتظر موندیم تا روز موعود رسید.
کله صحری بلند شدم رفتم حموم و آبی به تنم زدمو ازاونجا هم رفتم سلمونی آقا بهروزو گفتم سرو کله مارا ی صفایی بده وبه زلف های ما برس میخوام دوماد شم..
بعد اصلاح لباسارا پوشیدم وفکل کراوات را هم زدمو.
از سلمونی اومدم بیرون رفتم گلفروشی هفش ده تا شاخه گلم گرفتم و رفتم خونمون،
دست ننمو گرفتمو با عمو صفر رفتیم که بریم خونه گلناربرای بعله برون آقا هرکی تومسیر راه منوبا این فکل ، ننم و عمو صفر را میدید میزد زیر خنده.
هم ذوق زده بودم هم ،،چ ریختی بگم دلم مثل سیرو سرکه می جوشید،آخه اولین باری بودکه این راه را میرفتم ولی ننمو عمو صفر لاکردارا عین خیالشون نبودگل میگفتن و گل میشنفتن.
جونم براتون بگه با هر جون کندی بود رسیدیم در خونه گلنار اینا،
آروم کلون درو کوفتم،
در که باز شد توی پاشنه در بابای خدابیامرزش پیدا شد..
آقا همینکه چشمش به ریخت ما افتادمثل اینکه، هنر پیشه تیارت سیابازی(مبارک) را دیده باشه زد زیر خنده..
نگاهم کردو گفت خوش مرام این چه ریختی واسه خودت راسو ریس کردی شدی اینهو مطرب های کافه سهیلای خیابون لاله زار،گفت پسر این فکول چیه بستی بیخ گلوت شدی مثل قاطر محمود نفتی..
خلاصه بعد کلی استنتاق وریشخند گفت عجالتا"بفرمایید تو..
مردم اون زموناسیاقشون این بود که چای را شب خواستگاری عروس خانوم میاورد.
چشمتون روز بد نبینه ،همینکه چشم عروس خانوم به من افتاد چنان از خنده ریسه رفت که شانس آوردیم کارش به مریض خونه ودوا درمون نکشید ..
یادش بخیر چه روز ی بود ..
سروش گفت؛حالا خوبه عموی سوباساهم باتون بوده...
(ر__ش__ج__ر)
بچه ها هم دورش جمع شدن واونم که مجلس را گرم دید شروع کرد سرگذشت زندگی وداستان خواستگاریش را تعریف کردن .
گفت؛
ی ذره بچه بودم که بابام ریق رحمت وسر کشیدو منو ننمو تو این دنیا تنها گذاشت.
راسی یاتش ننم برو روی خوبی داشت ولی دلش به ازدواج دوباره رضا نبود ،میگفت خدا یکی وشوورم یکی.
اما خدا رحمت کنه عمو صفر،شوور افسر خانوم دلاک،همیشه وقتی افسر خانوم میرفت سر کار عمو صفر میومد به ننم سر میزد ننم میگفت هرچه خاک بابای خدا بیامرزته عمر عموصفرت باشه، آدم خوبیه وهمه جوره هوامونو داره
حرفش به اینجا که رسید،سروش پسر بچه سرتق فامیل گفت درست مثل عموی سوباسا توی کارتون فوتبالیست ها.
اصغرادامه داد؛
مخلص کلام به سن تکلیف که رسیدم ،ننم ی دختری را برام نشون کردو قرار شدبا عمو صفر بریم شیرینی خورون.
خلاصه اینورو اونور ده،دوازده روزی منتظر موندیم تا روز موعود رسید.
کله صحری بلند شدم رفتم حموم و آبی به تنم زدمو ازاونجا هم رفتم سلمونی آقا بهروزو گفتم سرو کله مارا ی صفایی بده وبه زلف های ما برس میخوام دوماد شم..
بعد اصلاح لباسارا پوشیدم وفکل کراوات را هم زدمو.
از سلمونی اومدم بیرون رفتم گلفروشی هفش ده تا شاخه گلم گرفتم و رفتم خونمون،
دست ننمو گرفتمو با عمو صفر رفتیم که بریم خونه گلناربرای بعله برون آقا هرکی تومسیر راه منوبا این فکل ، ننم و عمو صفر را میدید میزد زیر خنده.
هم ذوق زده بودم هم ،،چ ریختی بگم دلم مثل سیرو سرکه می جوشید،آخه اولین باری بودکه این راه را میرفتم ولی ننمو عمو صفر لاکردارا عین خیالشون نبودگل میگفتن و گل میشنفتن.
جونم براتون بگه با هر جون کندی بود رسیدیم در خونه گلنار اینا،
آروم کلون درو کوفتم،
در که باز شد توی پاشنه در بابای خدابیامرزش پیدا شد..
آقا همینکه چشمش به ریخت ما افتادمثل اینکه، هنر پیشه تیارت سیابازی(مبارک) را دیده باشه زد زیر خنده..
نگاهم کردو گفت خوش مرام این چه ریختی واسه خودت راسو ریس کردی شدی اینهو مطرب های کافه سهیلای خیابون لاله زار،گفت پسر این فکول چیه بستی بیخ گلوت شدی مثل قاطر محمود نفتی..
خلاصه بعد کلی استنتاق وریشخند گفت عجالتا"بفرمایید تو..
مردم اون زموناسیاقشون این بود که چای را شب خواستگاری عروس خانوم میاورد.
چشمتون روز بد نبینه ،همینکه چشم عروس خانوم به من افتاد چنان از خنده ریسه رفت که شانس آوردیم کارش به مریض خونه ودوا درمون نکشید ..
یادش بخیر چه روز ی بود ..
سروش گفت؛حالا خوبه عموی سوباساهم باتون بوده...
(ر__ش__ج__ر)
- ۲.۹k
- ۱۱ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط